1- این یک نقد نیست، نوشتاریست سردستی و دورهمی، در حد اشاره به چند نکته. همین.
2- متن طولانیست، ببخشید، ولی نمی شد کوتاهتر نوشت!
3- این به هر حال واکنش اولیه است نسبت به یک اثر. زمان که بگذرد، طبعن بهتر میشود قضاوت کرد.
4- من منتقد موسیقی نیستم. این نوشته نقد موسیقایی نیست.
5- این متنها هم شاید به درد بخورد خواندنشان: من از ژورنالیسم بدم می آید… خیلی!! ، هنرمند یا هنربند… مساله این است! ، نظرات تعدادی از شنوندگان آلبوم “آخ“ ، نامجو در هاگوارتز ، ما دو درازسيگارکِشندهگانيم + ، آخ از دست محسن نامجو!
آلبوم آخ + ، آهنگ بینظیر +
محسن نامجو، به عنوان پدیده این سالها همیشه مورد نقد بوده. یا مورد فحشکاریهای شدید و تعریفهای بی حد وحصر. این طبیعت هر هنرمند پیشرو و آوانگاردی ست که همیشه در منتهای درجه تنفر یا دوست داشتن باهاش برخورد بشود.
در نقدهای ادبی و هنری، روشهای زیادی هست. از تجربیات یونان باستان گرفته تا کلاسیکها و مدرن ترها و غیره. سطحیترین نقد، همیشه آن بوده که همه چیز اثر را، صرفن با شرایط خالق آن سنجیدهاند و ربطش دادهاند به ننه بابای طرف یا تجربیات شخصی و امثال آن.
درصورتی که فی الواقع خیلی از آثاری که تولید میشوند، فقط درصد کمی به شخصیت هنرمند ربط دارند، شاید حتی گاهی آنقدر کم که به حساب نیاید.
اما در نگرش مدرن، نظریههایی هست که آقاجان، وقتی اثری پدید آمد دیگر ربطی به خالق ندارد. تمام شد و رفت. مثلن اینکه همینگوی، در اواخر عمر دچار ضعف قوای ج.نسی شده بود، در دیدگاههای سنتی میشود منبع و منشا بسیاری از آثار آخرینش، ولی در دیدگاههای مدرنتر هیچ تاثیری، یا تاثیر کمی برای آن لحاظ می شود.
به هر حال این را می خواستم بگویم که درست است که همیشه اثر را باید در محدوده زمانی و مکانی و شرایط خودش بررسی کرد، اما باید به ذات، برای خود اثرهم ارزش قایل بود، در حدی که بتوان با آن فارغ از پدیدآورنده اش صحبت کرد. افراط در هر دو نگاه، طبعن خیلی چیزها را ندیده باقی میگذارد.
تا آنجایی که من میدانم، قرار بوده که در آلبوم جدید نامجو “آخ”، کارهای قدیمی و زمین مانده از ایران ارائه شود نه کارهای جدید. به همین دلیل من فکر میکنم این شعر باید جزو تجربه داخل ایرانی باشد نه آنجایی. حالا فضایی دیده که میتواند آن را ارائه کند. به همین دلیل، آن دسته نظرهایی که میگویند مثلن “تا دوتا لنگ و پاچه دید” و مثلن “ول گشت توی مملکت آزاد، خودش را گم کرد” و “شروع کرد به این ادا و اطوارها”، همه را بالکل باید ریخت دور. کاری هم به این نداریم که علی رغم احمقانه بودن این حرفها، متاسفانه درصد بالایی از مردم، این مدلی فکر میکنند.
کلن این نظرهای خاله زنکی، فی الواقع چرتی بیش محسوب نمیشوند. بگذریم.
آوانگارد و پیشرو بودن، در ذات خودش شاید تنها برای این ارزشمند باشد که چهارچوبها را میشکند. همین. گاهی این چهارچوبها در زمان و مکان خودشان ارزشمندند و مفید، و شکستن آنها اشتباه محض است و دم دستترین نتیجهاش شاید فروپاشیدن بنیان بزرگتری مثل جامعه باشد. و گاهی برعکس. شکستن چهارچوبهای پوسیده و وامانده از زمان، خدمت بزرگیست که هنرمند میکند به جامعهاش.
یک مثال سادهاش را تقریبن همهمان تجربه کردهایم. همیشه در خانوادهها، بچههایی بوده اند که سرکشند. قاعده و قانون نمیگیرند. عرف خانواده را برنمیتابند. مثلن در تیپ و قیافه. در رشته تحصیلی. در نوع تجربیات و تفریحات. همیشه آن کسی که اولین بار این چهارچوب عرفی خانواده را میشکند، با سرزنشها و درگیریهای فراوانی روبروست. با مخالفتهای فراوان. اما او اگر موفق شد و گذشت، برای بعدیهایی که خلاف عرف میخواهند شنا کنند، فضا بازتر و قابل پذیرشتر میشود و میتوانند تجربههای سنگینتری بکنند. حالا تو این را تعمیم بده به جامعه. که میان خانواده و جامعه ما، همیشه شباهتهای فراوانی بوده.
محسن نامجو همیشه به خاطر این خارج عرف بودنش مورد هجوم بوده. اما این آهنگ در آلبوم آخرش مخالفتهای زیادی را به همراه داشته و خواهد داشت. به خاطر فضا سازی و ارایه تصویر از اتفاقی و از کنشی و فضایی که تابویی به شدت ترسناک در میان ماست.
ث.ک.س و حواشیاش، برای جامعه ما، تابویی است که به نظر نمیآید به این زودیها بشود از کنارش به سلامت گذشت. تابویی که با خرافات و مذهب و سنتها و مدرنیته نصفه نیمه جامعه کنونی پیوند خورده.
نمیخواهم درباره این قضیه صحبت کنم، چون تخصصی دربارهاش ندارم، اما فکر میکنم یکی از بزرگترین مشکلات جامعه ما، همین تابوی آزاردهنده و حواشیاش است.
شاید بخش مهم تابو بودن ث.ک.س، یکی به خاطر آن ترس و عذابیست که از کودکی در ذهنها مینهند که هرکس فلان بکند بد است و در آتش میسوزد و …
بحث اصلی اینجاست که به دلیل عدم وجود آموزشهای صحیح، در بسیاری از موارد، تفاوت بین نگاه هنری به مسائل جن.سیتی و نگاه ابزارگرایانه و کاربردی اصلن دیده نمیشود.
هیچ کس به یک فیلم یا عکس “پ.ورن”، به عنوان اثر هنری نگاه نمیکند. چون نگره و دید هنری در آن وجود ندارد. بلکه ساختهای ست برای تح.ریک و یا لذت بردن.
مشکلی نیست!
اما مشکل آنجاست که در نگاه مردم، مثلن عکاسی “ن.ود N.ude”، یا مثلن فلان صحنههای عاشقانه فیلم یا کتاب، عنوان “پ.ورن” به خود میگیرد، گیریم با لفظ عامیانه “ص.حنه”!
کسی نمیتواند به “کوندرا”، بابت ارائه توصیفات هماغ.وشیها و ث.ک.س در کتابهایش، بگوید که تو “پو.رنو.گرافی” کردهای. یا به “مارکز” بابت اشاره و توصیف آل.ت مرد.انگی مثلن، ایراد بگیرد که داری “پ.ور.نوگ.رافی” میکنی. میشود درباره هزاران هزاران فیلم و کتاب و نقاشی و عکسی بحث کرد که به ارائه ث.ک.س و ارتباط ج.ن.سی از زاویهای و دیدی هنری میپردازند. میلیونها نمونه از “پ.ورن” و “پ.ور.نوگ.رافی” را هم میتوان ارائه کرد.
حالا در فرهنگ و هنر ما نبوده، یا اگر بوده به اندازه لازم بررسی و نقد نشده، بحث دیگریست.
مشکل دقیقن از جایی شروع می شود که همه اینها با هم قاطی میشود و به یک چوب رانده میشود.
“نامجو” در این آلبوم آخرش، پا گذاشته روی خط قرمزها، اخلاقی، عرفی، سیاسی و اجتماعی. سوال من اینست؛ گر نه اینکه هنرمند آیینه جامعه خودش است. مگر نه اینکه هنرمند هر چه که میگذرد در اطرافش وام میگیرد، با ذهن خیالپردازش درگیر میکند، تغییر میدهد و به شکل یک محصول میگذارد روبرویمان؟
اثر هنری که خنثی باشد و بیربط به جامعه و آدمها و ذهنیتها، هیچ وقت، هیچ وقت نه تنها در آن لحظه لذت بخش و موثر نیست، بلکه در تاریخ هم نمیشود رجوع کرد به آن.
فیلم “قضیه شکل اول، شکل دوم” کیارستمی را که اکران اینترنتی شد دوباره بعد از سالها و دیدند همه، که آینهای گذاشته برابر جامعه اول انقلابی سی سال پیش. و دوباره که ببینی، میفهمی که کجا انگشت گذاشته. زخمی که سی سال ازش گذشته و هنوز درمان نشده. “درباره الی” چرا خوب است. چرا حال آدم را بد میکند. چون آینهای میگذارد جلوی دروغگوییمان و میزند توی گوشمان.
نمونه آشناتر، همین چندسال پیش بود که “برره” ساخته شد. چرا آنقدر که سایر کمدیهای آب دوغ خیاری مدیری، بی گیر و گرفتاری کار میکردند و پولشان را در میآوردند، این یکی نشد؟ گرفتار شد به جامعه و مجلس و فلان و بهمان. چون آینه گرفت جلویمان و نشان داد که چه موجوداتی هستیم.
نامجو، آمده و توصیف کرده لحظات لذت بخش دوتا آدم را. از آن لحظاتی که کمتر کسی نداشته در زندگیاش. آمده و گذاشته پیش رویت. خط قرمز عرف جامعه بوده. مگر نه اینکه بایستی این خط قرمزهای آزاردهنده و دست و پاگیر برداشته شوند روزی. خوب یک نفر قدم اول را برمیدارد. دومی، قدم بعدی را و برو تا آخر.
جامعهای که نشکند این عرفها و قوانین دست و پاگیر را، میپوسد در درون خودش!
ما همان آدمهایی هستیم که با لذت فیلمهای پنهانی ث.ک.س.ی دیگران را در موبایلهامان رد و بدل میکنیم. ما همان کسانی هستیم که در قضیه آن دخترک هنرپیشه آبرویمان پیش خودمان رفت. ادای اخلاق مداری که نباید دربیاوریم. آن هم در جامعهای که بی اخلاقی و بداخلاقی از سر و ویش میبارد.
من فکر میکنم بیشترین مخالفتها، با این شعر، نه به خاطر عرف جامعه است، نه به خاطر ث.ک.س است و تابوهایش. نه به خاطر خیلی چیزهای دیگر.
بیشتر مخالفتها از باب آنست که آدم احساس میکند که یک نفر دارد خصوصیترین و شخصیترین لحظهاش را برایش به شعر و ترانه میخواند. برایش میگوید که چه کردهای و چه شده و سیگاری گیراندهای و الخ. این به ترانه خواندن، انگار که آینه میگذارد روبرویت، انگار که تو همذات پنداری میکنی با راوی.
اینست که حس میکنم دافعه ایجاد میکند در جامعه ما. هیچ کس نمیتواند مثلن هما.غوش.ی لذت بخشش را در میان هزاران چشم انجام دهد. حالا این شعر، دارد با ما یک همچین کاری میکند. دارد پرده را کنار میزند و نور میتاباند به آن اتاق تاریک.
به ما یادآوری میکند لحظات شخصی را. این شاید برای مایی که تابویی به آن بزرگی داشتهایم، و ناخودآگاه، به عقب و پس ذهن میرانیم همچین لحظات و تصاویری را، آزاردهنده است.
از سوی دیگر، به وجه دیگر شکل هم میشود نگاه کرد. داریم با واسطه هنرمند، دزدکی به لحظات خصوصی دونفر نگاه میکنیم. لذت، ترس و احساس گناه توامان، طبیعتن نقاب اخلاقی روی ما را جلو میآورد تا مبرا کنیم خودمان را از این اتفاقات.
همه ما تجربههایی از دیدن عکسهای “پ.ور.ن” در کودکی و نوجوانی، خواندن کتابهای ممنوعهای مثل دیوان “عبید” را داشتهایم. تجربه شگرفیست لذت بردن از کتاب، به همراه ترس از گناه و عواقبش. یک نوع بازی ذهنیست که خیلیها مطمئنم تجربهاش کردهاند.
نترسیم. هرچه همه اجزای زندگی ما زمینیتر شوند و هاله قدسی مآب بیارزش از دورشان کنار زده شود، راحتتر در این کره خاکی زندگی میکنیم. حدس میزنم که آدمهای زمینیتر، آدمهایی که با بدن خودشان راحتند، با تجربیات خود راحتند، با همچین شعری راحت تر کنار میآیند. خودمان را گول نزنیم. ما هم انسانیم با تمایلات و علایق شبیه به همه انسانهای دیگر. چرا میترسیم از خودمان؟
دست محسن نامجو را میفشارم، بابت این پرده دری عرفیاش، گیریم که برای بعضیها دردناک باشد، اما این واکسنها لازمه زندگی در این جهان است.
————–
پ.ن: اشاره ای که کرده ام به “n.ude” (نهضت بر.هنهگی، بر.هنه نگاری) فقط یک بخش کوچک از حضور جن.سیت در هنر است. نمونه دمدستی اش آن تئوری است که میگوید بخشی از معماری اسلامی از جن.سیت تاثیر گرفته است. آنجا که “گنبد” را به سی.نه زنان و “مناره” را به آ.لت مردانه تشبیه میکند.
برای ن.ود می توانید اینها را ببینید عجالتن: + + +