Craig David ft Sting – Rise And Fall

Craig David ft Sting, Rise And Fall

Gordon Matthew Thomas Sumner,  (born 2 October 1951), widely known by his stage name Sting, is a musician and actor… (Wikipedia)Craig David Featuring Sting - Rise & Fall

Craig Ashley David (born 5 May 1981) is an English R&B singer-songwriter… (Wikipedia)

Rise & Fall” is a song by award-winning R&B artist Craig David and the third single taken from his album Slicker Than Your Average. The song, a collaboration with British musician Sting, returned David to the UK top five, peaking at number two on the UK Singles Chart… (Wikipedia)

Audio: +

lyrics

Sometimes in life you feel the fight is over,

And it seems as though the writings on the wall,

Superstar you finally made it,

But once your picture becomes tainted,

It’s what they call,

The rise and fall [x2]

I always said that I was gonna make it,

Now it’s plain for everyone to see,

But this game I’m in don’t take no prisoners,

Just casualties,

I know that everything is gonna change,

Even the friends I knew before me go,

But this dream is the life I’ve been searching for,

Started believing that I was the greatest,

My life was never gonna be the same,

Cause with the money came a different status,

That’s when things change,

Now I’m too concerned with all the things I own,

Blinded by all the pretty girls I see,

I’m beginning to lose my integrity

Sometimes in life you feel the fight is over,

And it seems as though the writings on the wall,

Superstar you finally made it,

But once your picture becomes tainted,

It’s what they call,

The rise and fall

I never used to be a troublemaker,

Now I don’t even wanna please the fans,

No autographs,

No interviews,

No pictures,

And less demands,

Given advices that were clearly wrong,

The types that seem to make me feel so right,

But some things you may find can take over your life,

Burnt all my bridges now I’ve run out of places,

And there’s nowhere left for me to turn,

Been caught in comprimising situations,

I should have learnt,

From all those times I didn’t walk away,

When I knew that it was best to go,

Is it too late to show you the shape of my heart,

Craig David Featuring Sting - Rise & Fall (CD)

Sometimes in life you feel the fight is over,

And it seems as though the writings on the wall,

Superstar you finally made it,

But once your picture becomes tainted,

It’s what they call,

The rise and fall

Now I know,

I made mistakes,

Think I don’t care,

But you don’t realise what this means to me,

So let me have,

Just one more chance,

I’m not the man I used to be,

Used to beeeeeeeeeee

Sometimes in life you feel the fight is over,

And it seems as though the writings on the wall,

Superstar you finally made it,

But once your picture becomes tainted,

It’s what they call,

The rise and fall [x3]

Official Video:

Other Videos:

Studio Version

Live at Totp 9-5-2003

New Remix by dj zack

Karaoke

ویدیوی ندا در سومین دوره رقابت‌های جوایز اوپن‌وب / عصیان

نیما در وبلاگش، عصیان می نویسه:

سایت مَشِبل یکی از سایت‌ها مشهور اینترنت در حوزه رسانه‌های اجتماعی هست. هدف رقابت جوایز اوپن وب پیدا کردن بهترین نوآوری‌های عمده در فناوری وب و دستاوردهای اجتماعی در حوزه رسانه‌هاست. برای سومین سال این سایت در نظر داره تا این مسابقه رو برگزار کنه. برنده‌ها با سیستم رأی‌گیری آنلاین توسط کاربران اینترنت انتخاب می‌شن.
اولین دوره این رقابت‌ها در سال 2007 و با بیش از 250 هزار رأی و بیشتر از 20 میلیون بازدیدکننده و همکاری بیشتر از 50 وبلاگ بین‌المللی برگزار شد.
دومین دوره هم در 26 حوزه و همکاری بیش از 100 وبلاگ بین‌المللی از 25 کشور و در 10 زبان برگزار شد که برنده‌ها با استفاده از 250 هزار نامزد و 80 هزار رأی در دور اول و 90 هزار رأی در دور دوم انتخاب شدن.
امسال هم که دوره سوم این رقابت‌ها برگزار می‌شه، تعداد شرکت‌کننده‌ها داره لحظه به لحظه افزایش پیدا می‌کنه. داشتم یه تعدادی رو نامزد می‌کردم و رأی می‌دادم که رسیدم به یکی از بخش‌های این مسابقه که به نظرم بسیار جالب اومد. در بخش عکس‌ها و ویدئوها، یک قسمتی هست که باید ویدئوی برتر سال رو در یوتیوب انتخاب کنیم. با خودم فکر کردم که تأثیرگذارترین ویدئویی که روی یوتیوب در سال گذشته دیدم، چیه. بلافاصله ویدئوی کشته شدن ندا آقاسلطان به یادم اومد. به نظرم این ویدئو تأثیرگذارترین در سال گذشته بوده و خیلی‌ها بعد از دیدنش در سراسر دنیا از موافق تا مخالف دولت ایران، واکنش‌های متعددی نشون دادن. به نظرم جا داره که کاربرای ایرانی برای رأی دادن به نامزدهای خودشون شرکت کنن و اگه موافقن در بخش بهترین ویدئوی یوتیوب، به همین ویدئو رأی بدن.
سیستم رأی دادن هم خیلی ساده‌ست. باید از طریق حساب کاربری توییتر یا فیس‌بوک در مشبل وارد شد و رأی داد. در واقع اگر عضو فیس‌بوک یا توییتر نیستین، نمی‌تونین رأی بدین.
اگه می‌خواین توی وبلاگ یا سایتتون به بقیه توصیه کنین که به این ویدئو رأی بدن، می‌تونین از بخش پروموت، یه ویجت برای این ویدئو درست کنین و توی وبلاگ یا وب‌سایتتون بذارین.

Nominate Neda's Video On Youtube

خط می‌کشم روی خودم…

اوضاع مالی‌ام خراب شده بود. پول لازم بودم و باید صرفه‌جویی می‌کردم. نشستم یک لیست نوشتم از چیزهایی که باید حذف کنم.

سیگار گران، کافه نشینی، غذای گران رستورانی، آژانس، لباس، هله‌هوله و خیلی چیزهای دیگر.

لیست را که تمام کردم، به این فکر افتادم که برای سروسامان دادن به این زندگی نکبتی شاید بهتر باشد یک سری آدم‌ها را هم از زندگی‌ام حذف کنم. اما دیدم، آنها خیلی قبل‌تر من را کنار گذاشته‌اند. خط کشیده‌اند روی من. آدمی نمانده که بخواهم درباره‌اش فکر کنم حتی، چه برسد که حذفش کنم. لیست را گذاشتم توی جیبم.

...

...

رویترز باید از بلاگستان فارسی عذرخواهی کند!

جناب آقای کریستوف پلایتگین؛

ریاست محترم بازرگانی بنگاه رسانه‌ای رویترز؛

با سلام!

شنیدن خبر اهدای جایزه محمد امین به وبلاگ نویسان ایرانی، به خاطر «تعهد، شجاعت و فداکاری آن‌ها تحت شرایط جان‌فرسا و فشارهای فوق‌العاده در حین پوشش دادن اخبار انتخابات ریاست‌جمهوری» به اندازه‌ی تلخیِ اهدای این جایزه به سرکار خانم دلبر توکلی، به عنوان نماینده وبلاگ نویسان، مسرّت بخش بود!

شکی نیست بلاگ نویسانی که در طول دوره سانسور شدید رسانه‌ها، زندگی‌شان را برای خبررسانی از وضعیت ملتهب ایران، قمار می‌کردند، شایسته دریافت این جایزه هستند، اما باید از خود پرسید که آیا بلاگ‌نویسی که حتی در این دوره، وبلاگش با موضوعات دیگر هم به روز نشده، می‌تواند شایسته نمایندگی از این قشر، جهت دریافت نشان شجاعت باشد؟!

مگر نبودند بلاگ‌نویسانی همچون سمیه توحیدلو، وحید آنلاین، حنیف مزروعی، مهدی محسنی و… که در این راه دربند شده اند و در به در گردیده‌اند؟! آیا اهدای این جایزه، به نویسنده وبلاگ “خانه دلبر” – که به صراحت می‌توان گفت اکثریت قاطع بلاگ‌نویسان و بلاگ‌خوانان فارسی، وی را تا این زمان نمی‌شناختند! – نوعی کم ارزش جلوه دادن تلاش این عزیزان نیست؟! آیا بهتر نبود، که اصلاً این جایزه به شخص خاصی اهدا نمی‌شد تا اینکه به دم دست‌ترین فرد تعلق گیرد؟!

انتظار جامعه بلاگ نویسان ایرانی، از رویترز بیش از این‌ها بود! حداقلش اینکه وبلاگِ شخصی را که به عنوان نماینده بلاگستان، معرفی کرده‌اید از نظر می‌گذراندید!

حقیر و بسیاری دیگر از بلاگ‌نویسان ایرانی، خواستار شنیدن عذرخواهی رسمی رویترز به دلیلِ خبط پیش آمده هستیم.

وبلاگ‌نویسانی که این نامه را امضا کرده اند:

ویولت

حسین میری

آقای زیپ و خانم زیگزاگ

قدم زدنهای یک مرد در دنیای مجازی

افیون

عزیزم! گوشی رو بردار

آیدا رنگی

بلاگنوشت

جایزه ی دلبرانه، یا از ماست که برماست!

ندادن جایزه به وبلاگستان فارسی برای انعکاس دقیق و به موقع وقایع اخیر، یک بی انصافی تمام عیار بود، اگر اتفاق می افتاد. و اشتباه است اگر “وبلاگستان فارسی” را فقط “وبلاگ” های فارسی بدانیم و بهتر است فضای “فارسی” وب را مفهوم آن بگیریم.

با این  حال اعطای جایزه به کسی که نه “وبلاگنویس” – به معنای تعریف متعارفی که می دانیم – است و نه “فعال عرصه وب”، تودهنی بدموقع و زشتی بود به فعالان اینترنت ایرانی که برای وقایع دقیق اتفاقات، بعضی‌هاشان حتی جانشان – تاکید می کنم روی “جان” – را به خطر انداختند و با انواع مشکل‌های باورنکردنی روبرو بودند.

کم نبودند کسانی که با گزارش زنده از درون وقایع، با ارسال خبرها، تصویرها و ویدیوها به توییتر، فیس بوک، یوتوب، فرندفید، گوگل ریدر، بالاترین، ای میل‌ها و … بار اصلی خبررسانی را در غیاب رسانه‌های بی طرف به عهده داشتند. اضافه کنید به این تعداد، هزاران نفری را که فقط با “شر” کردن و به اشتراک گذاشتن این خبرها، همه دنیا را به معنی واقعی کلمه خبر کردند از آنچه می گذشت در آن روزهای لعنتی.

خانم “دلبر توکلی”، نمی دانم چطور شما انتخاب شدید برای این جایزه، به هر حال یا داوران واقعن با فضای وب فارسی آشنا نبودند، یا ایرانیانی که به آنان مشاوره دادند، از سر ندانستن، یا خودخواهی و رفیق خواهی، شما را معرفی کرده‌اند. هر چه بوده، اگر کمی وجدان داشتی، نباید می‌پذیرفتی این جایزه را! نباید قبول می‌کردی!

خیلی‌های دیگر بودند، که هزاران برابر شما، استحقاق اندکی تشویق را داشتند. خیلی‌های دیگر را با تاکید می گویم و مطمئنم.

هر چه بر سر ما می آید، از حماقت و تنگ نظری و خودخواهی ماست. وبلاگستان فارسی واقعن باید خودش را شماتت کند بابت این اتفاق. مقصر خود ما بودیم که پشت همدیگر نبودیم هیچ وقت. چه از قضیه حسین درخشان بگیر تا این اتفاق آخر. تنگ نظری را کنار بگذارید و ببینید که چه راحت نادیده مان می‌گیرند.

مرتبط: + + + + + + + + + + +

بی نظیر، در لگد زدن به ذهن های بسته

1- این یک نقد نیست، نوشتاریست سردستی و دورهمی، در حد اشاره به چند نکته. همین.

2- متن طولانی‌ست، ببخشید، ولی نمی شد کوتاه‌تر نوشت!

3- این به هر حال واکنش اولیه است نسبت به یک اثر. زمان که بگذرد، طبعن بهتر می‌شود قضاوت کرد.

4- من منتقد موسیقی نیستم. این نوشته نقد موسیقایی نیست.

5- این متن‌ها هم شاید به درد بخورد خواندنشان:  من از ژورنالیسم بدم می آید… خیلی!! ، هنرمند یا هنربند… مساله این است! ، نظرات تعدادی از شنوندگان آلبوم “آخ“  ، نامجو در هاگوارتز ، ما دو درازسيگارکِشنده‌گانيم + ، آخ از دست محسن نامجو!

آلبوم آخ + ، آهنگ بینظیر +

mohsen-namjo-oy-akh-album-coverمحسن نامجو، به عنوان پدیده این سال‌ها همیشه مورد نقد بوده. یا مورد فحش‌کاری‌های شدید و تعریف‌های بی حد وحصر. این طبیعت هر هنرمند پیشرو و آوانگاردی ست که همیشه در منتهای درجه تنفر یا دوست داشتن باهاش برخورد بشود.

در نقدهای ادبی و هنری، روش‌های زیادی هست. از تجربیات یونان باستان گرفته تا کلاسیکها و مدرن ترها و غیره. سطحی‌ترین نقد، همیشه آن بوده که همه چیز اثر را، صرفن با شرایط خالق آن سنجیده‌اند و ربطش داده‌اند به ننه بابای طرف یا تجربیات شخصی و امثال آن.

درصورتی که فی الواقع خیلی از آثاری که تولید می‌شوند، فقط درصد کمی به شخصیت هنرمند ربط دارند، شاید حتی گاهی آنقدر کم که به حساب نیاید.

اما در نگرش مدرن، نظریه‌هایی هست که آقاجان، وقتی اثری پدید آمد دیگر ربطی به خالق ندارد. تمام شد و رفت. مثلن اینکه همینگوی، در اواخر عمر دچار ضعف قوای ج.نسی شده بود، در دیدگاه‌های سنتی می‌شود منبع و منشا بسیاری از آثار آخرینش، ولی در دیدگاه‌های مدرن‌تر هیچ تاثیری، یا تاثیر کمی برای آن لحاظ می شود.

به هر حال این را می خواستم بگویم که درست است که همیشه اثر را باید در محدوده زمانی و مکانی و شرایط خودش بررسی کرد، اما باید به ذات، برای خود اثرهم ارزش قایل بود، در حدی که بتوان با آن فارغ از پدید‌آورنده اش صحبت کرد. افراط در هر دو نگاه، طبعن خیلی چیزها را ندیده باقی می‌گذارد.

تا آنجایی که من می‌دانم، قرار بوده که در آلبوم جدید نامجو “آخ”، کارهای قدیمی و زمین مانده از ایران ارائه شود نه کارهای جدید. به همین دلیل من فکر می‌کنم این شعر باید جزو تجربه داخل ایرانی باشد نه آنجایی. حالا فضایی دیده که می‌تواند آن را ارائه کند. به همین دلیل، آن دسته نظرهایی که می‌گویند مثلن “تا دوتا لنگ و پاچه دید” و مثلن “ول گشت توی مملکت آزاد،  خودش را گم کرد” و “شروع کرد به این ادا و اطوارها”، همه را بالکل باید ریخت دور. کاری هم به این نداریم که علی رغم احمقانه بودن این حرف‌ها، متاسفانه درصد بالایی از مردم، این مدلی فکر می‌کنند.

کلن این نظرهای خاله زنکی، فی الواقع چرتی بیش محسوب نمی‌شوند. بگذریم.

آوانگارد و پیشرو بودن، در ذات خودش شاید تنها برای این ارزشمند باشد که چهارچوب‌ها را می‌شکند. همین. گاهی این چهارچوب‌ها در زمان و مکان خودشان ارزشمندند و مفید، و شکستن آنها اشتباه محض است و دم دست‌ترین نتیجه‌اش شاید فروپاشیدن بنیان بزرگتری مثل جامعه باشد. و گاهی برعکس. شکستن چهارچوب‌های پوسیده و وامانده از زمان، خدمت بزرگی‌ست که هنرمند می‌کند به جامعه‌اش.

یک مثال ساده‌اش را تقریبن همه‌مان تجربه کرده‌ایم. همیشه در خانواده‌ها، بچه‌هایی بوده اند که سرکشند. قاعده و قانون نمی‌گیرند. عرف خانواده را برنمی‌تابند. مثلن در تیپ و قیافه. در رشته تحصیلی. در نوع تجربیات و تفریحات. همیشه آن کسی که اولین بار این چهارچوب عرفی خانواده را می‌شکند، با سرزنش‌ها و درگیری‌های فراوانی روبروست. با مخالفت‌های فراوان. اما او اگر موفق شد و گذشت، برای بعدی‌هایی که خلاف عرف می‌خواهند شنا کنند، فضا بازتر و قابل پذیرش‌تر می‌شود و می‌توانند تجربه‌های سنگین‌تری بکنند. حالا تو این را تعمیم بده به جامعه. که میان خانواده و جامعه ما، همیشه شباهت‌های فراوانی بوده.

mohsen-namjoمحسن نامجو همیشه به خاطر این خارج عرف بودنش مورد هجوم بوده. اما این آهنگ در آلبوم آخرش مخالفت‌های زیادی را به همراه داشته و خواهد داشت. به خاطر فضا سازی و ارایه تصویر از اتفاقی و از کنشی و فضایی که تابویی به شدت ترسناک در میان ماست.

ث.ک.س و حواشی‌اش، برای جامعه ما، تابویی است که به نظر نمی‌آید به این زودی‌ها بشود از کنارش به سلامت گذشت. تابویی که با خرافات و مذهب و سنت‌ها و مدرنیته نصفه نیمه جامعه کنونی پیوند خورده.

نمی‌خواهم درباره این قضیه صحبت کنم، چون تخصصی درباره‌اش ندارم، اما فکر می‌کنم یکی از بزرگترین مشکلات جامعه ما، همین تابوی آزاردهنده و حواشی‌اش است.

شاید بخش مهم تابو بودن ث.ک.س، یکی به خاطر آن ترس و عذابی‌ست که از کودکی در ذهن‌ها می‌نهند  که هرکس فلان بکند بد است و در آتش می‌سوزد و …

بحث اصلی اینجاست که به دلیل عدم وجود آموزش‌های صحیح، در بسیاری از موارد، تفاوت بین نگاه هنری به مسائل جن.سیتی و نگاه ابزارگرایانه و کاربردی اصلن دیده نمی‌شود.

هیچ کس به یک فیلم یا عکس “پ.ورن”، به عنوان اثر هنری نگاه نمی‌کند. چون نگره و دید هنری در آن وجود ندارد. بلکه ساخته‌ای ست برای تح.ریک و یا لذت بردن.

مشکلی نیست!

اما مشکل آنجاست که در نگاه مردم، مثلن عکاسی “ن.ود N.ude”، یا مثلن فلان صحنه‌های عاشقانه فیلم یا کتاب، عنوان “پ.ورن” به خود می‌گیرد، گیریم با لفظ عامیانه “ص.حنه”!

کسی نمی‌تواند به “کوندرا”، بابت ارائه توصیفات هماغ.وشی‌ها و ث.ک.س در کتاب‌هایش، بگوید که تو “پو.رنو.گرافی” کرده‌ای. یا به “مارکز” بابت اشاره و توصیف آل.ت مرد.انگی مثلن، ایراد بگیرد که داری “پ.ور.نوگ.رافی” می‌کنی. می‌شود درباره هزاران هزاران فیلم و کتاب و نقاشی و عکسی بحث کرد که به ارائه ث.ک.س و ارتباط ج.ن.سی از زاویه‌ای و دیدی هنری می‌پردازند. میلیون‌ها نمونه از “پ.ورن” و “پ.ور.نوگ.رافی” را هم می‌توان ارائه کرد.

حالا در فرهنگ و هنر ما نبوده، یا اگر بوده به اندازه لازم بررسی و نقد نشده، بحث دیگری‌ست.

مشکل دقیقن از جایی شروع می شود که همه اینها با هم قاطی می‌شود و به یک چوب رانده می‌شود.

“نامجو” در این آلبوم آخرش، پا گذاشته روی خط قرمزها، اخلاقی، عرفی، سیاسی و اجتماعی. سوال من اینست؛ گر نه اینکه هنرمند آیینه جامعه خودش است. مگر نه اینکه هنرمند هر چه که می‌گذرد در اطرافش وام می‌گیرد، با ذهن خیالپردازش درگیر می‌کند، تغییر می‌دهد و به شکل یک محصول می‌گذارد روبرویمان؟

اثر هنری که خنثی باشد و بی‌ربط به جامعه و آدم‌ها و ذهنیت‌ها، هیچ وقت، هیچ وقت نه تنها در آن لحظه لذت بخش و موثر نیست، بلکه در تاریخ هم نمی‌شود رجوع کرد به آن.

فیلم “قضیه شکل اول، شکل دوم” کیارستمی را که اکران اینترنتی شد دوباره بعد از سال‌ها و دیدند همه، که آینه‌ای گذاشته برابر جامعه اول انقلابی سی سال پیش. و دوباره که ببینی، می‌فهمی که کجا انگشت گذاشته. زخمی که سی سال ازش گذشته و هنوز درمان نشده. “درباره الی” چرا خوب است. چرا حال آدم را بد می‌کند. چون آینه‌ای می‌گذارد جلوی دروغگوییمان و می‌زند توی گوشمان.

نمونه آشناتر، همین چندسال پیش بود که “برره” ساخته شد. چرا آنقدر که سایر کمدی‌های آب دوغ خیاری مدیری، بی گیر و گرفتاری کار می‌کردند و پول‌شان را در می‌آوردند، این یکی نشد؟ گرفتار شد به جامعه و مجلس و فلان و بهمان. چون آینه گرفت جلویمان و نشان داد که چه موجوداتی هستیم.

نامجو، آمده و توصیف کرده لحظات لذت بخش دوتا آدم را. از آن لحظاتی که کمتر کسی نداشته در زندگی‌‌اش. آمده و گذاشته پیش رویت. خط قرمز عرف جامعه بوده. مگر نه اینکه بایستی این خط قرمزهای آزاردهنده و دست و پاگیر برداشته شوند روزی. خوب یک نفر قدم اول را برمی‌دارد. دومی، قدم بعدی را و برو تا آخر.

جامعه‌ای که نشکند این عرف‌ها و قوانین دست و پاگیر را، می‌پوسد در درون خودش!

ما همان آدم‌هایی هستیم که با لذت فیلم‌های پنهانی ث.ک.س.ی دیگران را در موبایل‌هامان رد و بدل می‌کنیم. ما همان کسانی هستیم که در قضیه آن دخترک هنرپیشه آبرویمان پیش خودمان رفت. ادای اخلاق مداری که نباید دربیاوریم. آن هم در جامعه‌ای که بی اخلاقی و بداخلاقی از سر و ویش می‌بارد.

من فکر می‌کنم بیشترین مخالفت‌ها، با این شعر، نه به خاطر عرف جامعه است، نه به خاطر ث.ک.س است و تابوهایش. نه به خاطر خیلی چیزهای دیگر.

بیشتر مخالفت‌ها از باب آنست که آدم احساس می‌کند که یک نفر دارد خصوصی‌ترین و شخصی‌ترین لحظه‌اش را برایش به شعر و ترانه می‌خواند. برایش می‌گوید که چه کرده‌ای و چه شده و سیگاری گیرانده‌ای و الخ. این به ترانه خواندن، انگار که آینه می‌گذارد روبرویت، انگار که تو همذات پنداری می‌کنی با راوی.

اینست که حس می‌کنم دافعه ایجاد می‌کند در جامعه ما. هیچ کس نمی‌تواند مثلن هما.غوش.ی لذت بخشش را در میان هزاران چشم انجام دهد. حالا این شعر، دارد با ما یک همچین کاری می‌کند. دارد پرده را کنار می‌زند و نور می‌تاباند به آن اتاق تاریک.

به ما یادآوری می‌کند لحظات شخصی را. این شاید برای مایی که تابویی به آن بزرگی داشته‌ایم، و ناخودآگاه، به عقب و پس ذهن می‌رانیم همچین لحظات و تصاویری را، آزاردهنده است.

از سوی دیگر، به وجه دیگر شکل هم می‌شود نگاه کرد. داریم با واسطه هنرمند، دزدکی به لحظات خصوصی دونفر نگاه می‌کنیم. لذت، ترس و احساس گناه توامان، طبیعتن نقاب اخلاقی روی ما را جلو می‌آورد تا مبرا کنیم خودمان را از این اتفاقات.

همه ما تجربه‌هایی از دیدن عکس‌های “پ.ور.ن” در کودکی و نوجوانی، خواندن کتاب‌های ممنوعه‌ای مثل دیوان “عبید” را داشته‌ایم. تجربه شگرفی‌ست لذت بردن از کتاب، به همراه ترس از گناه و عواقبش. یک نوع بازی ذهنیست که خیلی‌ها مطمئنم تجربه‌اش کرده‌اند.

نترسیم. هرچه همه اجزای زندگی ما زمینی‌تر شوند و هاله قدسی مآب بی‌ارزش از دورشان کنار زده شود، راحت‌تر در این کره خاکی زندگی می‌کنیم. حدس می‌زنم که آدم‌های زمینی‌تر، آدم‌هایی که با بدن خودشان راحتند، با تجربیات خود راحتند، با همچین شعری راحت تر کنار می‌آیند. خودمان را گول نزنیم. ما هم انسانیم با تمایلات و علایق شبیه به همه انسان‌های دیگر. چرا می‌ترسیم از خودمان؟

دست محسن نامجو را می‌فشارم، بابت این پرده دری عرفی‌اش، گیریم که برای بعضی‌ها دردناک باشد، اما این واکسن‌ها لازمه زندگی در این جهان است.

————–

پ.ن: اشاره ای که کرده ام به “n.ude” (نهضت بر.هنه‌گی، بر.هنه نگاری) فقط یک بخش کوچک از حضور جن.سیت در هنر است. نمونه دم‌دستی اش آن تئوری است که می‌گوید بخشی از معماری اسلامی از جن.سیت تاثیر گرفته است. آنجا که “گنبد” را به سی.نه زنان و “مناره” را به آ.لت مردانه تشبیه می‌کند.

برای ن.ود می توانید اینها را ببینید عجالتن: + + +

…Sorry, But I’m under construction

Sorry, But I'm under construction

...Sorry, But I'm under construction

مهدی مافی – رفقای قدیمی

من کلن موزیک کانتری را دوست دارم، هر چند که به نظر خیلی ها ممکن است چیپ باشد و بی کلاس (!!) اما حس خوبی دارم نسبت به این سبک. ریتم و انرژی که در موسیقی کانتری هست به نظرم در هیچ سبک دیگری به این حالت شاد و سرخوشانه وجود ندارد. قبلن در یک پست، یک نمونه از موسیقی خوب کانتری را گذاشته بودم. (Rednex – Cotton Eye Joe)

اما خودم یادم نمی آید که تا به حال نمونه ای از موزیک کانتری را که در ایران یا خارج، به فارسی ساخته شده باشد دیده باشم و شنیده باشم. یکی دوسال پیش این آهنگ را اولین بار از شبکه “ایران موزیک” شنیدم با یک کلیپ سردستی که انگار در حیاط خانه ای ساخته شده بود و با آنکه سعی شده بود که فضای سبک کانتری را داشته باشد، چندان کار موفقی نبود.

این بار آهنگ “رفقای قدیمی” یا “دوستان قدیمی” کار “مهدی مافی” با یک کلیپ شسته و رفته تر پخش شده است و به نظرم کار فوق العاده ایست. برخلاف خیلی از راک ها، رپ ها و هاردراک های ساخته شده در داخل ایران، متن خوبی دارد که برای ترانه ای با این مقیاس، می شود گفت عالیست. نوع سازبندی و تنظیم هم به نظرم خوب است و خوب هم اجرا کرده آهنگ را و ویدیو هم خوب است. در مجموع کار خوبیست. هم بسیار به ریشه های کانتری وفادار است و هم سرخوشی و شادمانی سبک را در آهنگ و متن و ویدیو نشان داده است. بشنوید و ببینید.

موسیقی:

ویدیو:

—–

پ.ن: درباره خود مهدی مافی یا گروهش نتوانستم اطلاعاتی پیدا کنم، اگر کسی اطلاعاتی داشت خوشحال می شوم اضافه کنم اینجا.

دوباره همين حوالي صداش جار مي زنه

توي روزهايي كه قدم ها دنبال آتيش، تا شايد نه كه از شادي برقصه، نه، فقط يخ نزنه

چشم ها روي كاغذ ها، بلكه به جاي لكه هاي چاي كلمه اي باد كرده باشه

دست ها توي فكر يك اتفاق، حتا كوچيك تر از حجم يه دكمه ي پيراهن

انگشت سبابه دنبال شيشه ي بخار گرفته، كه حتا به ياد بچگي حرف كوچكش رو بنويسه و زود پاك كنه

آره

اين روزها همه دنبال بهونه مي گردن كه …

مگه مهمه چي كار كنن؟

وقتي بهترين حسمون توي تنهايي مي گذره، مهمه مگه بگم كه قراره بعد پيدا كردن يه بهونه ي رنگ و رو رفته، چي كار كنيم؟!

نمي دونم

حالا اومدم بگم مي خام يه بهونه ي تازه به پرده ي ِ سرد ِ گوشت بدي

خبر تازه اي نيست

قديميه

ولي توي اين روزا شايد دوس داشته باشي،

بازم عكسش رو ببيني و با يه حس تازه گوش كني:

آ خرش يه شب ماه مياد بيرون

از سر اون كوه

بالاي دره

روي اين ميدون

ماه ميشه خندون

يه شب ماه مياد…

farhadweb

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این پست، نوشته ایست از دوستی برای نهم شهریور، سالمرگ “فرهاد مهراد”

دوستی که این روزها کمتر در وبلاگستان می بینمش و کمتر می نویسد.

تا که فراموش کنی، سرشکستگی را

12aدر کتاب “شازده کوچولو”ی اگزوپری، توی همون اوایل سفر، می رسه به اخترکی که یه می خواره نشسته بود:

“تو اخترک بعدی می‌خواره‌ای می‌نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.
به می‌خواره که صُم‌بُکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت: – چه کار داری می‌کنی؟
می‌خواره با لحن غم‌زده‌ای جواب داد: – مِی می‌زنم.
شهریار کوچولو پرسید: – مِی می‌زنی که چی؟
می‌خواره جواب داد: – که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می‌سوخت پرسید: – چی را فراموش کنی؟
می‌خواره همان طور که سرش را می‌انداخت پایین گفت: – سر شکستگیم را.
شهریار کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسید: – سرشکستگی از چی؟
می‌خواره جواب داد: – سرشکستگیِ می‌خواره بودنم را.
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی‌راستی چه‌قدر عجیبند!”

حالا حکایت ماست!

خودمونو تو کار غرق می کنیم، تو اینترنت، کتاب ها، موسیقی، که فراموش کنیم غم هامونو، غم سرشکستگی رو، سرشکستگی در کار و روابط عاطفی و زندگی رو!

حداقل من که اینطوری شده ام.

——————-

شازده کوچولو/ آنتوان دو سنت اگزوپری/ احمد شاملو