جرعه ای با آقای آزاد


ستاره سهیل


در جنوب ستاره سهیل که در آسمان نمایان می شود هوا رو به خنکی می رود. پدربزرگم می گفت: سهیل زنی بود اهل گرمسیر. سال قحطی بود و مردان برای آوردن لقمه ای نان به سرزمین های دور دست رفته بودند.گرسنگی بی داد می کرد و قوتی جز آب تلخ چاه در سفره نبود.
در یک ظهر آتش بار تاب ستان، زن همسایه لنگر در را می کوبد. رنگی به رخ و قوتی در پا ندارد. سهیل را وسوسه می کند، برای بقا، بچه هایشان را بخورند. سهیل لب می گزد و امتناع می کند. همسایه می گوید: شوهرانشان که برگردند، دوباره بارور می شوند. اما این اوضاع همه اشان را به کام مرگ می برد. سهیل تسلیم می شود. زن می گوید: چون تو به تردید دچاری، اول فرزند تو را بخوریم، نکند که پشیمان شوی.سهیل به اشک و آه می پذیرد. 
کودک را که می خورند، زن همسایه از کشتن کودک اش سر باز می زند و می گوید: تو چه سنگ دل مادری هستی که گوشت تن فرزندت را به نیش می کشی. سهیل از این طعنه و آن کرده چنان می سوزد که همه وجودش شعله می کشد. شیون کنان خود را به چاه می اندازد، شاید شعله فروکش کند. و این چنین ستاره ای می شود و از قعر چاه به برج آسمان می رود. 
حالا هر سال وقتی خشکی و گرما جنوب را می گیرد، یادآورد آن مصیبت تن سهیل را شعله ور می کند. و آتش تاب ستان که فرو می نشیند، صیادان و جاشوان سهیل را می بینند که به اوج آسمان می رود.

از مهدی روشن‌روان 

 

پیری


گاهی وقتها فکر م‌کنم باید پیر باشم، خیلی پیر. نباید موهایم بلند باشد و نباید لباس‌های جوانانه بپوشم. باید کت و شلوار تنم کنم و پیراهن سفید راه راه و سر آستین‌هایم را هم ببندم. نباید هی آستین‌هایم را بالا بزنم یا تی‌شرت بپوشم. باید کفش چرمی مشکی بپوشم. باید موهایم سفید باشند و کف کله ام ریخته باشد و باید قلمبه سلمبه حرف بزنم. باید بزرگ باشم. حق ندارم احساس جوانی بکنم. چون جلف می‌شوم.

حس می‌کنم وقتش رسیده که بمیرم.

دُر و گوهر – سری جدید – شماره نهم


به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است… بگذارید در این کشتزار گریه کنم.
لورکا

و سوءتفاهم، که دردسر زندگیست


من گناهی نداشتم. فقط می‌خواستم حالت را بپرسم. چه می‌دانستم که کلمات را اشتباهی انتخاب کرده‌ام و وقتی پرسیده‌ام حالت را، که جای دیگری دارد اتفاق دیگری می‌افتد. من چه می‌دانستم.

دُر و گوهر – سری جدید – شماره دهم


خبرنگار: آقای فرگوسن تا چه حد در جریانِ بازی از منبعِ آسمانی کمک طلب می‌کردید؟
آلکس فرگوسن: در آبردین که بودم، یک شب بازی داشتیم با سلتیک. دقایقِ آخر بود که برگشتم سوی تماشاگرانِ سلتیک. دیدم بیشترشان دست بُرده‌اند به آسمان و دعا می‌کنند تیم‌شان برنده شود جلوی ما. همان لحظات فهمیدم همان قدر که من نیاز به کمک از بالا دارم، حریف‌ام هم دارد. پس بهتر است بیشتر روی توانِ خودم متمرکز شوم.

منبع: گل دات کام