بایگانی برچسب‌ها: life

جرعه ای با آقای آزاد


Advertisements

کیو کیو…


مرد خودش را کشید پشت مبل

– کیو کیو، سرتو بدزد کلانتر

صدایش را تو دماغی می‌کند

– اگه کلات بیوفته اینورا زنده نمیزارمت کلانتر، کیو کیو

پسرک، می خزد زیر میز نهارخوری

– کیو کیو، دستگیرت می کنم، کیو کیو کیو

و سه تا تیر پشت سر هم شلیک می‌کند

– باید اسبای مردمو پس بدی

پدر، آرام حرکت می‌کند و پناه می‌گیرد پای میز تلویزیون

– کیو کیو، تتق تق تق تق، ها ها! من مسلسل دارم

پسرک هفت تیرش را پر می‌کند. کلاهش را می‌کشد پایین

– ها ها، الان نیروهای کمکی می‌رسه، بهتره که تسلیم بشی

و می‌غلتد روی فرش تا می رسد به بخاری و پناه می‌گیرد

مرد نشانه می‌گیرد

– الان با مسلسل سوراخ سوراخت می‌کنم پسر، بهتره که جونتو برداری و فرار کنی

پسرک خنده ای می‌کند؛ با هفت تیرش، پشت گوشش را می‌خاراند

– هه هه، من فرار نمی‌کنم، تا هر جا هم که فرار کنی دنبالت میام، کیو کیو

مرد نشانه می‌رود

– سوراخ سوراخت می‌کنم، کیو کیو، الان می‌گیرمت

پسرک می‌خندد

ها ها، تو که اصلن نمی‌تونی پاشی چجوری می‌خوای منو بگیری، کیو کیو

دو تیر آخر، می‌نشیند به قلب مرد. رویش را برمی‌گرداند، دست می‌اندازد و چرخ‌های ویلچرش را می‌چرخاند و  می‌رود پای پنجره.

– من خسته شدم پسرم. بازی دیگه بسه…

بدون عنوان – 56


زن گفت، با هق هق و فین کنان که، تو که همیشه می‌گفتی فقط مرگ ما رو از هم جدا می‌کنه!

دستی به سبیلش کشید و گفت: الانم می‌گم…

مرد، پک زد به سیگارش و دستهایش راگذاشت روی گردن زن و فشار داد.

– تو خودت خوب می‌دونی، من آدمی نیستم که زیر حرفم بزنم.

تهران – زمستان 88

من، بَرده خودم بودم


من، بَرده خودم بودم.

نوکر خودم، آقای خودم

تو مرا استخدام کردی

و حقوقم نصف شد، شاید هم کمتر

بی مرخصی، بدون بیمه و مزایا

با اضافه کاری اجباری روزانه

در ازایش، به من دلخوشی دادی

دلخوشی داشتن تو…

انگار که نقش قالی‌ست!


غمگینی ما، انگار که نقش قالی ست. هر چه بیشتر پا می‌خوریم، غمگینی‌مان پردوام‌تر می‌شود… کهنه‌تر می‌شود.

"Tuna II" by Denizaybar