کیو کیو…

مرد خودش را کشید پشت مبل

– کیو کیو، سرتو بدزد کلانتر

صدایش را تو دماغی می‌کند

– اگه کلات بیوفته اینورا زنده نمیزارمت کلانتر، کیو کیو

پسرک، می خزد زیر میز نهارخوری

– کیو کیو، دستگیرت می کنم، کیو کیو کیو

و سه تا تیر پشت سر هم شلیک می‌کند

– باید اسبای مردمو پس بدی

پدر، آرام حرکت می‌کند و پناه می‌گیرد پای میز تلویزیون

– کیو کیو، تتق تق تق تق، ها ها! من مسلسل دارم

پسرک هفت تیرش را پر می‌کند. کلاهش را می‌کشد پایین

– ها ها، الان نیروهای کمکی می‌رسه، بهتره که تسلیم بشی

و می‌غلتد روی فرش تا می رسد به بخاری و پناه می‌گیرد

مرد نشانه می‌گیرد

– الان با مسلسل سوراخ سوراخت می‌کنم پسر، بهتره که جونتو برداری و فرار کنی

پسرک خنده ای می‌کند؛ با هفت تیرش، پشت گوشش را می‌خاراند

– هه هه، من فرار نمی‌کنم، تا هر جا هم که فرار کنی دنبالت میام، کیو کیو

مرد نشانه می‌رود

– سوراخ سوراخت می‌کنم، کیو کیو، الان می‌گیرمت

پسرک می‌خندد

ها ها، تو که اصلن نمی‌تونی پاشی چجوری می‌خوای منو بگیری، کیو کیو

دو تیر آخر، می‌نشیند به قلب مرد. رویش را برمی‌گرداند، دست می‌اندازد و چرخ‌های ویلچرش را می‌چرخاند و  می‌رود پای پنجره.

– من خسته شدم پسرم. بازی دیگه بسه…

یک دیدگاه برای ”کیو کیو…

  1. pedarbozorg

    بذار داستانتو یکم تغییر بدم.
    – پدر : پسرم من می خوام که اسبا رو پس بدم . مطمئن باش که به موقش پسش میدم.
    – پسر : تو با اون اسبا برای خودت کاسبی راه انداختی
    – پدر : تو از خیلی چیزا خبر نداری . هنوز زوده خیلی چیزا رو بفهمی.
    دستهای پدر می لرزه و پسر احساس می کنه که از ترسه …

  2. ابر

    خیلی خوب نوشتی…تیر آخر فقط در قلب پدر نمیشینه، خواننده هم بعد از خوندن احساس میکنه یکی از اون تیرا تو قلبشه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s