بایگانی برچسب‌ها: زندگی

جرعه ای با آقای آزاد


Advertisements

پیری


گاهی وقتها فکر م‌کنم باید پیر باشم، خیلی پیر. نباید موهایم بلند باشد و نباید لباس‌های جوانانه بپوشم. باید کت و شلوار تنم کنم و پیراهن سفید راه راه و سر آستین‌هایم را هم ببندم. نباید هی آستین‌هایم را بالا بزنم یا تی‌شرت بپوشم. باید کفش چرمی مشکی بپوشم. باید موهایم سفید باشند و کف کله ام ریخته باشد و باید قلمبه سلمبه حرف بزنم. باید بزرگ باشم. حق ندارم احساس جوانی بکنم. چون جلف می‌شوم.

حس می‌کنم وقتش رسیده که بمیرم.

از خودویرانگری که توی خون ماست…


بعضی آدمها خوب بلدند روضه بخوانند، خوب بلدند فلسفه بگویند، از زمین و زمان. از یاس و خودمرده‌گی. اینها چسبیده ترینند به زندگی. بعضی دیگر اما، عمل می‌کنند، نابود می‌کنند خودشان را بی آنکه کسی بفهمد، بی آنکه جار بزنند و ترحم بخرند…

انصاف نیست


گوزپیچ شده‌ام. و غمگین. نمی‌شود آخر. انصاف که نیست این! لامصب.
چطوری می‌شود که این همه قلب شکسته باشد در دنیا و زندگی همینطور آرنج‌وار* برای خودش برود جلو؟؟
پس تکلیف جماعت زخم خورده‌ی تنهای غمگین چه می‌شود؟؟ ها؟؟

————————————————-

* معادل مودبانه‌ای برای «ت..ماتیک». شاید!

ختم


مرد، پتو را می‌زند كنار ومی‌نشیند  لبه تخت.

_ بيداری…؟

_ اوهووم…

_ يه لطفي می‌كنی؟

_ چی؟!

_ فردا می‌تونی بچه رو از مهد بیاری…؟

_ تو نمی‌رسی بری؟

_ نه…

_ چرا؟

_ بايد برم ختم…

زن جمع می‌شود توی خودش و چنگ می‌زند به پتو.

_ ختم كی؟

_خودم!

تهران/زمستان82

کیو کیو…


مرد خودش را کشید پشت مبل

– کیو کیو، سرتو بدزد کلانتر

صدایش را تو دماغی می‌کند

– اگه کلات بیوفته اینورا زنده نمیزارمت کلانتر، کیو کیو

پسرک، می خزد زیر میز نهارخوری

– کیو کیو، دستگیرت می کنم، کیو کیو کیو

و سه تا تیر پشت سر هم شلیک می‌کند

– باید اسبای مردمو پس بدی

پدر، آرام حرکت می‌کند و پناه می‌گیرد پای میز تلویزیون

– کیو کیو، تتق تق تق تق، ها ها! من مسلسل دارم

پسرک هفت تیرش را پر می‌کند. کلاهش را می‌کشد پایین

– ها ها، الان نیروهای کمکی می‌رسه، بهتره که تسلیم بشی

و می‌غلتد روی فرش تا می رسد به بخاری و پناه می‌گیرد

مرد نشانه می‌گیرد

– الان با مسلسل سوراخ سوراخت می‌کنم پسر، بهتره که جونتو برداری و فرار کنی

پسرک خنده ای می‌کند؛ با هفت تیرش، پشت گوشش را می‌خاراند

– هه هه، من فرار نمی‌کنم، تا هر جا هم که فرار کنی دنبالت میام، کیو کیو

مرد نشانه می‌رود

– سوراخ سوراخت می‌کنم، کیو کیو، الان می‌گیرمت

پسرک می‌خندد

ها ها، تو که اصلن نمی‌تونی پاشی چجوری می‌خوای منو بگیری، کیو کیو

دو تیر آخر، می‌نشیند به قلب مرد. رویش را برمی‌گرداند، دست می‌اندازد و چرخ‌های ویلچرش را می‌چرخاند و  می‌رود پای پنجره.

– من خسته شدم پسرم. بازی دیگه بسه…

بده، بستان


فرزندم!

اساس این دنیا بر «بده بستان» است. تا چیزی ندهی، چیزی نمی ستانی. برای آنکه چیزی بستانی هم باید چیزی بدهی. امکان ندارد «چیزی» بدست بیاوری، در حالی که در قبال آن «چیزی» را از دست نداده باشی.

هر که گفت این دروغ است، یا ساده لوح است یا شیاد.

خوب؟

می خواهد مالی باشد یا احساسی، سیاسی باشد یا اقتصادی.

پس عزیزم؛ برای کسی بمیر که برایت تب کنه!

این هیچ وقت یادت نره.