بایگانی برچسب‌ها: داستان،سیگار،نوشته،ادبیات

جرعه ای با آقای آزاد


بدون عنوان_39


از اول هم مي­ دانستم، هر چند چهار ساعت و نيم طول كشيد. چاي خوردم، سيگار كشيدم و فكر كردم.

چای دوم، سیگار چندم، فکرهای بی پایان.

مثل هميشه،

اين دفعه هم هيچ اتفاقي نيافتاد.

تهران/پاييز80

By: Nick Lisitsin

Photo By: Nick Lisitsin

Shift+Delete


گاهی وقتها، خسته که می شود ذهنم و خسته که می شوم خودم، دلم می خواهد یک چیزی بود، یک فرمانی، دستوری، برنامه ای که بزنی و پاک کنی ذهنت را از همه چیز. فرمت کنی تمیز. جوری که خودت را هم نشناسی و هیچ کس را و دنیا را، و راه بیافتی به کشف دنیا و اطراف و لذت ببری از کشف یخ و آتش و باد و باران و هی کشف کنی بدیهیات زندگی را و هی لذت ببری.

دلم می خواهد گاهی وقتها، توی ماشین که نشسته ام و دارد توی اتوبانهای این شهر لعنتی برای خودش می رود، تصادفی بشود، ضربه ای بخورد به سرت و پاک کند همه ذهنت را و خاطراتت را، حداقل بخشی را، و تو دوره بیافتی به شناخت زندگی و آدمها و حال کنی برای خودت، همینجوری…

"Springtimes" by: gloeckchen

"Springtime" by: gloeckchen

داستانهای بی نام_3


داستانهای بی نام: قسمت اول

داستانهای بی نام: قسمت دوم

دختر، از ماشین پیاده شد و در را محکم به هم زد و غر غر راننده را نشنید. دوید. به نزدیکی های مرد جوان و بچه اش که رسید، ایستاد. تکیه داد به درخت و نگاه کرد به مرد که به پارک آن دست خیابان نگاه می کرد و بچه را آرام تکان می داد. نمی دانست چرا پیاده شده، اصلا نمی دانست چرا اینجا پیاده شده. نه اینکه جایی می خواست برود، نه. دیروز که هفده سالگیش را جشن گرفته بود، خودش تنها، تصمیمش را گرفته بود که فردا را به ماجراجویی بگذراند. دلش می خواست از خانه بزند بیرون، صبح، و بی هدف بگردد در شهر و هر چه پیش آید خوش آید. نمی دانست این فکر از کجا توی کله اش آمده بود. نمی دانست توی فیلمی دیده بود، توی کتابی خوانده بود یا کسی برایش همچین چیزی تعریف کرده بود. نمی دانست. اما این را می دانست که وقتی تنهایی، وقتی کسی را نداری که شادی روز تولدت را با او قسمت کنی، این شاید یک کار هیجان انگیز باشد. هر چند خیلی سعی کرده بود به هیچ چیزی فکر نکند و خیال بافی نکند و برنامه نچیند برای این روز به خصوص!

این بود که وقتی حس کرد باید پیاده شود، پیاده شد. خیلی هم از خانه شان دور نشده بود و هنوز حتی به میدانی که برای شروع انتخاب کرده بود نرسیده بود. اما پیاده شد. دلش می خواست بچه توی تاکسی را بغل بگیرد و لپش را بکشد و عین همه دخترهای جوان، دلش غنج می رفت برای بچه. آنهم یک همچین بچه تپل خوشگلی. این بود که پیاده شد و راه افتاد پشت سر آنها. از خیابان هم که گذشتند و رفتند توی پارک، او هم دنبالشان رفت تو پارک و روی نزدیکترین نیمکت به آنها نشست. آن موقع صبح، پارک خیلی خلوت بود. جز چند پیرمرد و پیرزن که نشته بودند روی نیمکت ها و چند مرد و زن میانسال که می دویدند، کسی را نمی دید. مرد، بچه را گذاشته بود روی نیمکت سنگی و جیبهایش را دنبال فندک می گشت.

سیگارش را که روشن کرد، پاکت خالی سیگار را مچاله کرد و انداخت توی جوی آب و همانطور ایستاده، اطرافش را نگاه کرد و یک لحظه نگاهش به نگاه دختر ثابت ماند و گذر کرد و نگاه کرد به آن سوی خیابان. دختر، دست کرد توی کیفش و پاکت سفید سیگار را درآورد و با بی خیالی یکی روشن کرد و دودش را داد به هوا. تا حالا، توی توالت و کافی شاپ و ماشین دوستانش، سیگار زیاد کشیده بود، با دختر خاله اش و توی زیرزمینشان هم زیاد سیگار کشیده بود، اما توی پارک نه. حس می کرد همه دارند نگاهش می کنند. اما کسی اصلا حواسش به دختر نبود.

مرد، دوباره برگشت به دختر نگاه کرد و ته سیگار را انداخت و نگاه کرد به خیابان و نگاه کرد به ساعتش و با بچه بازی کرد و ساعت را نگاه کرد و خیابان را. دوباره، برگشت به سمت دختر که با موبایلش بازی می کرد و آرام، با تردید آمد سمت دختر. سلام کرد. دختر سرش را بلند کرد و بی تفاوت، جواب داد. مرد، گفت: «هوا خوبه، خیلی خوبه….» و منتظر جواب دختر شد.

دختر، نگاهی کرد به آسمان و به مرد و سرش را تکان داد و دوباره شروع کرد به وررفتن با موبایلش. مرد گفت: «ببخشید، شما توی اون تاکسی نبودین؟»

دختر با سر پایین گفت: «آره. اشکالی داره؟»

مرد تندی سرش را تکان داد: «نه… همینجوری گفتم. من منتظر یه نفرم. تا الان باید میومد…»

دختر سرش را بالا کرد و نگاهی کرد و نگاه کرد به خیابان. مرد، برگشت به طرف خیابان و دوباره به دختر نگاه کرد: «شمام منتظر کسی هستین؟ دیر کرده؟»

دختر شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «شاید.» ته لبخند موذیانه ای روی صورتش آمده بود. مرد گفت: «شرمنده… من سیگارم تموم شده. میشه یه سیگار به من بدین؟…: یک جوری آرام گفنت و با تردید و بریده بریده.

دختر جا خورد، فکر نمی کرد مرد، دیده باشد سیگار کشیدنش را. دست کرد توی کیفش و به آرامی پاکت سیگار را گرفت به سمت مرد. مرد یکی برداشت، پاکت را پس داد، سیگار را روشن کرد و دودش را به هوا داد و چند لحظه نگاه کرد به چشمان دختر و تشکر کرد و رفت. آرام دور شد. دختر، نگاه کرد به خیابان و نگاه کرد به مرد و به سیگار کشیدنش و سرش را پایین انداخت و الکی، شروع کرد دوباره با موبایلش بازی کردن.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

بدون عنوان_24


dream_about_falling_down

مرد در آيينه ريش مي تراشيد و سيگار مي كشيد.

_(( ابن سيرين گويد اگر در خواب آلوسرخ و سياه را بوقت خود بيند دليل بر مال و خواسته بود و آلوي زرد دليل بر بيماري است اگر بيند كه آلوي زرد يا سرخ و سياه كه بطعم شيرين بود فرا گرفت يا كسي بدو داد و بخورد دليل كه بقدر آن مال و خواسته بيابد، اگر بيند آلوي زرد خورد و وقت آن نبود دليل كه بر غم و اندوه و مصيبت و عقوبت و اگر به طعم ترش، بهتر بود))

زن نگاه كرد به مرد و گفت: يادت نيست؟

مرد نگاه به زن از توي آينه و سيگار را خاموش كرد.

تهران/زمستان83

شب که از نیمه می گذرد….


گاهي وقتها كه با صداي پاي روياها از خواب بيدار مي ­شوم ،خودم را مي ­بينم كه روبرويم نشسته است و سيگار مي ­كشد.

مي ­گويم: اينجا هم ولم نمي ­كني…؟

مي ­گويد: هيس…بچه ­ها خوابند….

مي ­گويم: برو…بگذار بخوابم. ولم كن… خسته ­ام…

آهسته، دود سيگارش را توي صورتم مي ­دهد و مي ­گويد _ با اشاره_ كه هيس! بچه ­ها خوابند.

دراز مي ­كشم، دستم را مي ­گذارم زير سرم، چشمانم را مي ­بندم و سعي مي ­كنم كه ساكت باشم… بچه­ ها خوابند!

سيگار نصفه را از دستش مي ­گيرم و دودش را می ­دهم به تاریکی و خاموشش مي ­كنم و به صداي پاي روياهايي گوش مي ­دهم كه آمده ­اند تا تو را بيدار كنند.

تهران/تابستان 77