بایگانی برچسب‌ها: جامعه

پیری


گاهی وقتها فکر م‌کنم باید پیر باشم، خیلی پیر. نباید موهایم بلند باشد و نباید لباس‌های جوانانه بپوشم. باید کت و شلوار تنم کنم و پیراهن سفید راه راه و سر آستین‌هایم را هم ببندم. نباید هی آستین‌هایم را بالا بزنم یا تی‌شرت بپوشم. باید کفش چرمی مشکی بپوشم. باید موهایم سفید باشند و کف کله ام ریخته باشد و باید قلمبه سلمبه حرف بزنم. باید بزرگ باشم. حق ندارم احساس جوانی بکنم. چون جلف می‌شوم.

حس می‌کنم وقتش رسیده که بمیرم.

بی نظیر، در لگد زدن به ذهن های بسته


1- این یک نقد نیست، نوشتاریست سردستی و دورهمی، در حد اشاره به چند نکته. همین.

2- متن طولانی‌ست، ببخشید، ولی نمی شد کوتاه‌تر نوشت!

3- این به هر حال واکنش اولیه است نسبت به یک اثر. زمان که بگذرد، طبعن بهتر می‌شود قضاوت کرد.

4- من منتقد موسیقی نیستم. این نوشته نقد موسیقایی نیست.

5- این متن‌ها هم شاید به درد بخورد خواندنشان:  من از ژورنالیسم بدم می آید… خیلی!! ، هنرمند یا هنربند… مساله این است! ، نظرات تعدادی از شنوندگان آلبوم «آخ»  ، نامجو در هاگوارتز ، ما دو درازسيگارکِشنده‌گانيم + ، آخ از دست محسن نامجو!

آلبوم آخ + ، آهنگ بینظیر +

mohsen-namjo-oy-akh-album-coverمحسن نامجو، به عنوان پدیده این سال‌ها همیشه مورد نقد بوده. یا مورد فحش‌کاری‌های شدید و تعریف‌های بی حد وحصر. این طبیعت هر هنرمند پیشرو و آوانگاردی ست که همیشه در منتهای درجه تنفر یا دوست داشتن باهاش برخورد بشود.

در نقدهای ادبی و هنری، روش‌های زیادی هست. از تجربیات یونان باستان گرفته تا کلاسیکها و مدرن ترها و غیره. سطحی‌ترین نقد، همیشه آن بوده که همه چیز اثر را، صرفن با شرایط خالق آن سنجیده‌اند و ربطش داده‌اند به ننه بابای طرف یا تجربیات شخصی و امثال آن.

درصورتی که فی الواقع خیلی از آثاری که تولید می‌شوند، فقط درصد کمی به شخصیت هنرمند ربط دارند، شاید حتی گاهی آنقدر کم که به حساب نیاید.

اما در نگرش مدرن، نظریه‌هایی هست که آقاجان، وقتی اثری پدید آمد دیگر ربطی به خالق ندارد. تمام شد و رفت. مثلن اینکه همینگوی، در اواخر عمر دچار ضعف قوای ج.نسی شده بود، در دیدگاه‌های سنتی می‌شود منبع و منشا بسیاری از آثار آخرینش، ولی در دیدگاه‌های مدرن‌تر هیچ تاثیری، یا تاثیر کمی برای آن لحاظ می شود.

به هر حال این را می خواستم بگویم که درست است که همیشه اثر را باید در محدوده زمانی و مکانی و شرایط خودش بررسی کرد، اما باید به ذات، برای خود اثرهم ارزش قایل بود، در حدی که بتوان با آن فارغ از پدید‌آورنده اش صحبت کرد. افراط در هر دو نگاه، طبعن خیلی چیزها را ندیده باقی می‌گذارد.

تا آنجایی که من می‌دانم، قرار بوده که در آلبوم جدید نامجو «آخ»، کارهای قدیمی و زمین مانده از ایران ارائه شود نه کارهای جدید. به همین دلیل من فکر می‌کنم این شعر باید جزو تجربه داخل ایرانی باشد نه آنجایی. حالا فضایی دیده که می‌تواند آن را ارائه کند. به همین دلیل، آن دسته نظرهایی که می‌گویند مثلن «تا دوتا لنگ و پاچه دید» و مثلن «ول گشت توی مملکت آزاد،  خودش را گم کرد» و «شروع کرد به این ادا و اطوارها»، همه را بالکل باید ریخت دور. کاری هم به این نداریم که علی رغم احمقانه بودن این حرف‌ها، متاسفانه درصد بالایی از مردم، این مدلی فکر می‌کنند.

کلن این نظرهای خاله زنکی، فی الواقع چرتی بیش محسوب نمی‌شوند. بگذریم.

آوانگارد و پیشرو بودن، در ذات خودش شاید تنها برای این ارزشمند باشد که چهارچوب‌ها را می‌شکند. همین. گاهی این چهارچوب‌ها در زمان و مکان خودشان ارزشمندند و مفید، و شکستن آنها اشتباه محض است و دم دست‌ترین نتیجه‌اش شاید فروپاشیدن بنیان بزرگتری مثل جامعه باشد. و گاهی برعکس. شکستن چهارچوب‌های پوسیده و وامانده از زمان، خدمت بزرگی‌ست که هنرمند می‌کند به جامعه‌اش.

یک مثال ساده‌اش را تقریبن همه‌مان تجربه کرده‌ایم. همیشه در خانواده‌ها، بچه‌هایی بوده اند که سرکشند. قاعده و قانون نمی‌گیرند. عرف خانواده را برنمی‌تابند. مثلن در تیپ و قیافه. در رشته تحصیلی. در نوع تجربیات و تفریحات. همیشه آن کسی که اولین بار این چهارچوب عرفی خانواده را می‌شکند، با سرزنش‌ها و درگیری‌های فراوانی روبروست. با مخالفت‌های فراوان. اما او اگر موفق شد و گذشت، برای بعدی‌هایی که خلاف عرف می‌خواهند شنا کنند، فضا بازتر و قابل پذیرش‌تر می‌شود و می‌توانند تجربه‌های سنگین‌تری بکنند. حالا تو این را تعمیم بده به جامعه. که میان خانواده و جامعه ما، همیشه شباهت‌های فراوانی بوده.

mohsen-namjoمحسن نامجو همیشه به خاطر این خارج عرف بودنش مورد هجوم بوده. اما این آهنگ در آلبوم آخرش مخالفت‌های زیادی را به همراه داشته و خواهد داشت. به خاطر فضا سازی و ارایه تصویر از اتفاقی و از کنشی و فضایی که تابویی به شدت ترسناک در میان ماست.

ث.ک.س و حواشی‌اش، برای جامعه ما، تابویی است که به نظر نمی‌آید به این زودی‌ها بشود از کنارش به سلامت گذشت. تابویی که با خرافات و مذهب و سنت‌ها و مدرنیته نصفه نیمه جامعه کنونی پیوند خورده.

نمی‌خواهم درباره این قضیه صحبت کنم، چون تخصصی درباره‌اش ندارم، اما فکر می‌کنم یکی از بزرگترین مشکلات جامعه ما، همین تابوی آزاردهنده و حواشی‌اش است.

شاید بخش مهم تابو بودن ث.ک.س، یکی به خاطر آن ترس و عذابی‌ست که از کودکی در ذهن‌ها می‌نهند  که هرکس فلان بکند بد است و در آتش می‌سوزد و …

بحث اصلی اینجاست که به دلیل عدم وجود آموزش‌های صحیح، در بسیاری از موارد، تفاوت بین نگاه هنری به مسائل جن.سیتی و نگاه ابزارگرایانه و کاربردی اصلن دیده نمی‌شود.

هیچ کس به یک فیلم یا عکس «پ.ورن»، به عنوان اثر هنری نگاه نمی‌کند. چون نگره و دید هنری در آن وجود ندارد. بلکه ساخته‌ای ست برای تح.ریک و یا لذت بردن.

مشکلی نیست!

اما مشکل آنجاست که در نگاه مردم، مثلن عکاسی «ن.ود N.ude»، یا مثلن فلان صحنه‌های عاشقانه فیلم یا کتاب، عنوان «پ.ورن» به خود می‌گیرد، گیریم با لفظ عامیانه «ص.حنه»!

کسی نمی‌تواند به «کوندرا»، بابت ارائه توصیفات هماغ.وشی‌ها و ث.ک.س در کتاب‌هایش، بگوید که تو «پو.رنو.گرافی» کرده‌ای. یا به «مارکز» بابت اشاره و توصیف آل.ت مرد.انگی مثلن، ایراد بگیرد که داری «پ.ور.نوگ.رافی» می‌کنی. می‌شود درباره هزاران هزاران فیلم و کتاب و نقاشی و عکسی بحث کرد که به ارائه ث.ک.س و ارتباط ج.ن.سی از زاویه‌ای و دیدی هنری می‌پردازند. میلیون‌ها نمونه از «پ.ورن» و «پ.ور.نوگ.رافی» را هم می‌توان ارائه کرد.

حالا در فرهنگ و هنر ما نبوده، یا اگر بوده به اندازه لازم بررسی و نقد نشده، بحث دیگری‌ست.

مشکل دقیقن از جایی شروع می شود که همه اینها با هم قاطی می‌شود و به یک چوب رانده می‌شود.

«نامجو» در این آلبوم آخرش، پا گذاشته روی خط قرمزها، اخلاقی، عرفی، سیاسی و اجتماعی. سوال من اینست؛ گر نه اینکه هنرمند آیینه جامعه خودش است. مگر نه اینکه هنرمند هر چه که می‌گذرد در اطرافش وام می‌گیرد، با ذهن خیالپردازش درگیر می‌کند، تغییر می‌دهد و به شکل یک محصول می‌گذارد روبرویمان؟

اثر هنری که خنثی باشد و بی‌ربط به جامعه و آدم‌ها و ذهنیت‌ها، هیچ وقت، هیچ وقت نه تنها در آن لحظه لذت بخش و موثر نیست، بلکه در تاریخ هم نمی‌شود رجوع کرد به آن.

فیلم «قضیه شکل اول، شکل دوم» کیارستمی را که اکران اینترنتی شد دوباره بعد از سال‌ها و دیدند همه، که آینه‌ای گذاشته برابر جامعه اول انقلابی سی سال پیش. و دوباره که ببینی، می‌فهمی که کجا انگشت گذاشته. زخمی که سی سال ازش گذشته و هنوز درمان نشده. «درباره الی» چرا خوب است. چرا حال آدم را بد می‌کند. چون آینه‌ای می‌گذارد جلوی دروغگوییمان و می‌زند توی گوشمان.

نمونه آشناتر، همین چندسال پیش بود که «برره» ساخته شد. چرا آنقدر که سایر کمدی‌های آب دوغ خیاری مدیری، بی گیر و گرفتاری کار می‌کردند و پول‌شان را در می‌آوردند، این یکی نشد؟ گرفتار شد به جامعه و مجلس و فلان و بهمان. چون آینه گرفت جلویمان و نشان داد که چه موجوداتی هستیم.

نامجو، آمده و توصیف کرده لحظات لذت بخش دوتا آدم را. از آن لحظاتی که کمتر کسی نداشته در زندگی‌‌اش. آمده و گذاشته پیش رویت. خط قرمز عرف جامعه بوده. مگر نه اینکه بایستی این خط قرمزهای آزاردهنده و دست و پاگیر برداشته شوند روزی. خوب یک نفر قدم اول را برمی‌دارد. دومی، قدم بعدی را و برو تا آخر.

جامعه‌ای که نشکند این عرف‌ها و قوانین دست و پاگیر را، می‌پوسد در درون خودش!

ما همان آدم‌هایی هستیم که با لذت فیلم‌های پنهانی ث.ک.س.ی دیگران را در موبایل‌هامان رد و بدل می‌کنیم. ما همان کسانی هستیم که در قضیه آن دخترک هنرپیشه آبرویمان پیش خودمان رفت. ادای اخلاق مداری که نباید دربیاوریم. آن هم در جامعه‌ای که بی اخلاقی و بداخلاقی از سر و ویش می‌بارد.

من فکر می‌کنم بیشترین مخالفت‌ها، با این شعر، نه به خاطر عرف جامعه است، نه به خاطر ث.ک.س است و تابوهایش. نه به خاطر خیلی چیزهای دیگر.

بیشتر مخالفت‌ها از باب آنست که آدم احساس می‌کند که یک نفر دارد خصوصی‌ترین و شخصی‌ترین لحظه‌اش را برایش به شعر و ترانه می‌خواند. برایش می‌گوید که چه کرده‌ای و چه شده و سیگاری گیرانده‌ای و الخ. این به ترانه خواندن، انگار که آینه می‌گذارد روبرویت، انگار که تو همذات پنداری می‌کنی با راوی.

اینست که حس می‌کنم دافعه ایجاد می‌کند در جامعه ما. هیچ کس نمی‌تواند مثلن هما.غوش.ی لذت بخشش را در میان هزاران چشم انجام دهد. حالا این شعر، دارد با ما یک همچین کاری می‌کند. دارد پرده را کنار می‌زند و نور می‌تاباند به آن اتاق تاریک.

به ما یادآوری می‌کند لحظات شخصی را. این شاید برای مایی که تابویی به آن بزرگی داشته‌ایم، و ناخودآگاه، به عقب و پس ذهن می‌رانیم همچین لحظات و تصاویری را، آزاردهنده است.

از سوی دیگر، به وجه دیگر شکل هم می‌شود نگاه کرد. داریم با واسطه هنرمند، دزدکی به لحظات خصوصی دونفر نگاه می‌کنیم. لذت، ترس و احساس گناه توامان، طبیعتن نقاب اخلاقی روی ما را جلو می‌آورد تا مبرا کنیم خودمان را از این اتفاقات.

همه ما تجربه‌هایی از دیدن عکس‌های «پ.ور.ن» در کودکی و نوجوانی، خواندن کتاب‌های ممنوعه‌ای مثل دیوان «عبید» را داشته‌ایم. تجربه شگرفی‌ست لذت بردن از کتاب، به همراه ترس از گناه و عواقبش. یک نوع بازی ذهنیست که خیلی‌ها مطمئنم تجربه‌اش کرده‌اند.

نترسیم. هرچه همه اجزای زندگی ما زمینی‌تر شوند و هاله قدسی مآب بی‌ارزش از دورشان کنار زده شود، راحت‌تر در این کره خاکی زندگی می‌کنیم. حدس می‌زنم که آدم‌های زمینی‌تر، آدم‌هایی که با بدن خودشان راحتند، با تجربیات خود راحتند، با همچین شعری راحت تر کنار می‌آیند. خودمان را گول نزنیم. ما هم انسانیم با تمایلات و علایق شبیه به همه انسان‌های دیگر. چرا می‌ترسیم از خودمان؟

دست محسن نامجو را می‌فشارم، بابت این پرده دری عرفی‌اش، گیریم که برای بعضی‌ها دردناک باشد، اما این واکسن‌ها لازمه زندگی در این جهان است.

————–

پ.ن: اشاره ای که کرده ام به «n.ude» (نهضت بر.هنه‌گی، بر.هنه نگاری) فقط یک بخش کوچک از حضور جن.سیت در هنر است. نمونه دم‌دستی اش آن تئوری است که می‌گوید بخشی از معماری اسلامی از جن.سیت تاثیر گرفته است. آنجا که «گنبد» را به سی.نه زنان و «مناره» را به آ.لت مردانه تشبیه می‌کند.

برای ن.ود می توانید اینها را ببینید عجالتن: + + +

هنرمند یا هنربند… مساله این است!


picasso_3musicians19211.jpgگاهی وقتها، بعضی چیزها در طول زمان آنقدر تکرار می شوند، به غلط، که پاک کردن آن ذهنیت و جایگزین کردن تفکر صحیح کار تقریبا غیر ممکنی می شود. مثل خیلی از خرافات، باورهای سنتی و یا حتی تعریفهای غلط از مناسبات اجتماعی.
هیچ وقت یادم نمی رود، مادربزرگ دوستم را _ که خدایش بیامرزد_ که هنوز، بعد از سالها، فکر می کرد اگر آن روز جمعه، دم غروب، خاکستر ذغال سر قلیانش را توی آب نمی ریخت، هنوز شوهر نود و اندی ساله اش زنده بود و ما هرچه زور می زدیم، نمی توانستیم بفهمانیم به آن بانوی بزرگوار که او واقعا تقصیری نداشته است…!
از این باورها و تعریفهای حک شده در ذهن، بسیارند در میان مردم که بعضی محلی هستند، بعضی منطقه ای، قومی و قبیله ای،کشوری یا دینی یا جهانی و …
یکی از این تعریف ها، که گاهی مرا _ و می دانم خیلی های دیگر را که کار هنر می کنند_ آزار می دهد، اطلاق لفظ هنرمند به هر کسی است که از راه می رسد. فرقی نمی کند که طرف 50 سال است که دارد تلاش می کند یا همین الان از لای زرورق بازش کرده اند. همه هنرمندند…!
در هر زبانی برای بیان مفهومهای گوناگون، کلماتی در طی سالیان دراز پدید آمده اند. برای اشیا، که تقریبا مفهومشان در تمام جهان یکی است، تا مفاهیم مجرد همچون عشق و نفرت و … هر زبانی با استفاده از ظرفیتهای موجود اقدام به کلمه سازی کرده است. در این میان گاهی پیش می آید که در یک زبان برای یک کلمه خاص، هیچ معادل زبانی وجود ندارد، مانند کلمه Drawing در انگلیسی که به فارسی طراحی گفته می شود. اما در عین حال برای کلمه Design هم ترجمه طراحی به کار می رود. در حالی که این دو کلمه در انگلیسی، و به لحاظ آنها که کار حرفه ای می کنند از زمین تا آسمان با هم تفاوت دارند. یک چیزی مثل ناصرالدین شاه و میخاییل گورباچف.
یکی دیگر از همین کلمات، Artist است که در فارسی به هنرمند ترجمه می شود. اما این کلمه در انگلیسی برای هر کسی بکار نمی رود. فقط برای آنها که سالها کار کرده اند و تجربه، و در عین حال خلاقند صاحب سبک و تشخص هنری.
در عین حال در انگلیسی ( و فرانسه) لغت دیگری است که برای کسانی به کار می رود که به صورت تجربی، فنی را آموخته اند یا شاگردی کرده اند و اکنون استادکاری هستند که طرح های هنرمندان را به صورت ماهرانه ای اجرا می کنند. به آنها Artisan می گویند. که شاید بهترین کلام در فارسی برای آنها صنعتگر باشد. مثل قالیباف ها، خاتم کارها، نگارگران و یا خیلی های دیگر در هر حرفه و فنی.
فرق بین Artist و Artisan در یک چیز است. هنرمند خلاق است و با الهام و تجربه و دانش و مهارت و یا هر چیز دیگر، ابداع می کند و با ذهن خلاقش، طرح های نو می آفریند، ولی صنعتگر، طرح های هزاران سال تکرار شده را دوباره باز سازی می کند. یک جعبه خاتم، در دست یک هنرمند می تواند تبدیل به یک اثر خلاقه شود، اما برای صنعتگر همان جعبه ای است که پدرش می ساخته و او آموخته و پدرش هم از پدرش و همین جور تا آخر. به ندرت یک خطاط می تواند از اصول و قواعدی که آموخته، تخطی کند و طرحی نو بیاندازد، اما هنرمند به راحتی از همان خط ساده اثری می آفریند که سرشار است از الهام.
در همه رشته دیگر از رشته های هنر هم همین است. آنکه سالها ساز می نوازد، بی هیچ تفکری برای جهش به سطحی بالاتر، یا نقاشی که همچنان کپی می کند آثار دیگر استادان را، یا هر کس دیگری.
این که هر کس یک خط بکشد هنرمند است، یا بلد باشد که صدایی از ساز بیرون بیاورد، یا با دوربین عکاسی کار کند، یا بتواند تکه چوب ها را برای ساخت یک تابلو معرق بتراشد، هیچ کدام دلیل بر هنرمندی او نیست. آیا توانسته اثری بیافریند، تصویری خلق کند که منحصر باشد به او؟ در پس تکنیک ساده رنگ و روغنش، دنیایی از فلسفه و اشراق بیافریند؟
به دلیل همین اشتباه ساده است که ما، پیکاسو را هنرمند می نامیم و فلان بچه 12 ساله را که بلد است یک درخت روی بوم بکشد، هم هنرمند می نامیم! موزارت هنرمند است و فلانی که در پارتی های شبانه، گل سنگم و سلطان قلبها می خواند هنرمند است. بحث این نیست که این باشد و آن نباشد. نه! حرف اینست که هرکس را به قدر ارزشش احترام کنیم و حرام نکنیم این کلمات ارزشمند را که به هر کسی هنرمند بگوییم و به به و چه چه بگوییم و باد به آستینش بیاندازیم و او هم هر مزخرفی که خواست به اسم هنر بدهد به خورد ملت.
تابلوی گوئرنیکای پیکاسو، هنوز سالهاست که ناخوانده باقی مانده، ون گوگ را هنوز نمی دانیم کیست، موزارت و بتهوون همینگوی و مارکز را نمی شناسیم _ و حتی اضافه کن به آنها، حافظ و سعدی را، و سهروردی را، و کمال الدین بهزاد را و خیلی های دیگر را_ و آن وقت که کودک دلبندمان، یا برادر و خواهر کوچکمان که از کلاس نقاشی یا موسیقی می آید، فکر میکند، و فکر می کنیم که هنرمند است!!starnitegdh.jpgآموختن تکنیکهای هنری کار سختی نیست. همه می توانند ساز بزنند، رنگ و روغن و آبرنگ بیاموزند، مینیاتور و خط یاد بگیرند، گره بر چله قالی بزنند. اما هر کس که اینها را آموخت، هنرمند نیست. اینها همه ابزار است. مثل رانندگی، مثل آشپزی، حالا کمی بهتر و بدتر، مهم نیست.
تکنیک فقط وسیله است و ابزار. ابزاری برای حرف زدن، فریاد زدن، عاشق شدن و عاشق کردن. برای آفریدن، برای زایش و خلق کردن. مهم نیست که چطور حرف می زنی، مهم اینست که چه حرفی میزنی.
فرق است بین هنرمند و آنکه فقط تکنیک می داند… فرق است!