بایگانی دسته‌ها: نوشته ها

سوال می‌پرسم


سوال می‌پرسم از خودم

دوست دارم هنوز وبلاگ بنویسم؟

بعد از عادت کردن به این همه کوتاه‌نویسی و توییترخوانی، آیا هنوز کسی هست که برود وبلاگ بخواند؟ یا اصلا بدتر از آن، بخواهد بنویسد؟

Advertisements

56 دقیقه شادی ناب با استاد جلال همتی و باقی قضایا


جرعه ای با آقای آزاد


ستاره سهیل


در جنوب ستاره سهیل که در آسمان نمایان می شود هوا رو به خنکی می رود. پدربزرگم می گفت: سهیل زنی بود اهل گرمسیر. سال قحطی بود و مردان برای آوردن لقمه ای نان به سرزمین های دور دست رفته بودند.گرسنگی بی داد می کرد و قوتی جز آب تلخ چاه در سفره نبود.
در یک ظهر آتش بار تاب ستان، زن همسایه لنگر در را می کوبد. رنگی به رخ و قوتی در پا ندارد. سهیل را وسوسه می کند، برای بقا، بچه هایشان را بخورند. سهیل لب می گزد و امتناع می کند. همسایه می گوید: شوهرانشان که برگردند، دوباره بارور می شوند. اما این اوضاع همه اشان را به کام مرگ می برد. سهیل تسلیم می شود. زن می گوید: چون تو به تردید دچاری، اول فرزند تو را بخوریم، نکند که پشیمان شوی.سهیل به اشک و آه می پذیرد. 
کودک را که می خورند، زن همسایه از کشتن کودک اش سر باز می زند و می گوید: تو چه سنگ دل مادری هستی که گوشت تن فرزندت را به نیش می کشی. سهیل از این طعنه و آن کرده چنان می سوزد که همه وجودش شعله می کشد. شیون کنان خود را به چاه می اندازد، شاید شعله فروکش کند. و این چنین ستاره ای می شود و از قعر چاه به برج آسمان می رود. 
حالا هر سال وقتی خشکی و گرما جنوب را می گیرد، یادآورد آن مصیبت تن سهیل را شعله ور می کند. و آتش تاب ستان که فرو می نشیند، صیادان و جاشوان سهیل را می بینند که به اوج آسمان می رود.

از مهدی روشن‌روان 

 

پیری


گاهی وقتها فکر م‌کنم باید پیر باشم، خیلی پیر. نباید موهایم بلند باشد و نباید لباس‌های جوانانه بپوشم. باید کت و شلوار تنم کنم و پیراهن سفید راه راه و سر آستین‌هایم را هم ببندم. نباید هی آستین‌هایم را بالا بزنم یا تی‌شرت بپوشم. باید کفش چرمی مشکی بپوشم. باید موهایم سفید باشند و کف کله ام ریخته باشد و باید قلمبه سلمبه حرف بزنم. باید بزرگ باشم. حق ندارم احساس جوانی بکنم. چون جلف می‌شوم.

حس می‌کنم وقتش رسیده که بمیرم.

دُر و گوهر – سری جدید – شماره نهم


به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است… بگذارید در این کشتزار گریه کنم.
لورکا

و سوءتفاهم، که دردسر زندگیست


من گناهی نداشتم. فقط می‌خواستم حالت را بپرسم. چه می‌دانستم که کلمات را اشتباهی انتخاب کرده‌ام و وقتی پرسیده‌ام حالت را، که جای دیگری دارد اتفاق دیگری می‌افتد. من چه می‌دانستم.