تا که فراموش کنی، سرشکستگی را

12aدر کتاب «شازده کوچولو»ی اگزوپری، توی همون اوایل سفر، می رسه به اخترکی که یه می خواره نشسته بود:

«تو اخترک بعدی می‌خواره‌ای می‌نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.
به می‌خواره که صُم‌بُکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت: – چه کار داری می‌کنی؟
می‌خواره با لحن غم‌زده‌ای جواب داد: – مِی می‌زنم.
شهریار کوچولو پرسید: – مِی می‌زنی که چی؟
می‌خواره جواب داد: – که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می‌سوخت پرسید: – چی را فراموش کنی؟
می‌خواره همان طور که سرش را می‌انداخت پایین گفت: – سر شکستگیم را.
شهریار کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسید: – سرشکستگی از چی؟
می‌خواره جواب داد: – سرشکستگیِ می‌خواره بودنم را.
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی‌راستی چه‌قدر عجیبند!»

حالا حکایت ماست!

خودمونو تو کار غرق می کنیم، تو اینترنت، کتاب ها، موسیقی، که فراموش کنیم غم هامونو، غم سرشکستگی رو، سرشکستگی در کار و روابط عاطفی و زندگی رو!

حداقل من که اینطوری شده ام.

——————-

شازده کوچولو/ آنتوان دو سنت اگزوپری/ احمد شاملو

یک دیدگاه برای ”تا که فراموش کنی، سرشکستگی را

  1. احسان

    تو اینترنت، کتاب ها، موسیقی، ميشي؟ پس گريه و تنهايي و سيگار و مشروب و فكر چي مي شن؟
    ——
    حالا :)))

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s