سعدی، حکایت عابد و استخوان پوسیده

حکایت عابد و استخوان پوسیده

شنیدم که یک بار در حله‌ای                سخن گفت با عابدی کله‌ای

که من فر فرماندهی داشتم                به سر بر کلاه مهی داشتم

سپهرم مدد کرد و نصرت وفاق            گرفتم به بازوی دولت عراق

طمع کرده بودم که کرمان خورم           که ناگه بخوردند کرمان سرم

بکن پنبه‌ی غفلت از گوش هوش            که از مردگان پندت آید به گوش

  • سعدی، بوستان، باب اول، در عدل و تدبیر و رای

همین جوری، بی ربط!

یک دیدگاه برای ”سعدی، حکایت عابد و استخوان پوسیده

  1. بوستان گلستانه

    نخیر دوست گرامی، خیلی هم با ربط است،وخوب و باصفا گفته ای .
    آن طرف پنبه در گوش کرده است و نمی خواهد بداند که بازی را
    باخته است.از مدّتهای پیش !

    شغال بودن و چو شیر شرزه غرّیدن
    چــو کـوه بــودن و مـــوش زائـــیــدن

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s