بدون عنوان_14

مرد، روبروي كپه آتش ايستاده بود و نگاه مي كرد به آسمان كه برف مي آمد. ريز.

تلفنش زنگ خورد. از توي جيبش گوشي را درآورد. زنش بود كه مي­ گفت شير خشك بخرد براي بچه. گفت كه مي­ خرد و دستهایش را کرد توی جیبهای پالتو و نگاه كرد دوباره به آتش و به آسمان كه برف مي آمد. ریز.

نگاه کرد و دستها را از جیب بیرون آورد و راه افتاد كه شير خشك بخرد.


تهران/زمستان83


6661

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s