بدون عنوان_22

دماغش را با صدا خالی کرد و کف دستش را مالید به دیوار آجری و نگاه کرد به دستش و گفت: «از همین ترمینال که سوار شد، به مولا، تا خود خود مَشد، به جون خودم، هی کرم ریخت، هی کرم ریخت. هی به این اوسامون گفتم بزار برم تو کارش، بزار ردیفش کنم. هی گف نه، بدبخت یارو قبیله تو می خره و آزاد میکنه. هی آب خواست، هی پتو خواست، هی کرم ریخت. آخرشم این اوسامون نزاشت برم تو کارش. اگرنه الان زیر نیاورون نبودیم جون داداش.»

کف دستش را مالید به پشت شلوار، سرِ سیگاری را بست و گفت: «بفرما!»

Serhat Demiroglu

by: Serhat Demiroglu

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s