خودِ خودِ زنده گی!

lifeهر چه سعی کردم که شر کنم این تصویر را در اینجا، تا بخندیم با دوستان، نشد. نه که خنده ام نیامد! اولش خندیدم. اما بعد، به اندازه یک گریه سیر، غم آمد توی دلم.

این عکس، تصویر خاصی شاید نباشد. کادربندی اش مشکل دارد. رنگ و نورش هم. شاید پسر بچه تخسی گرفته باشد این را از زن همسایه، توی آن بلوکهای شلوغ دهه هفتاد نیویورک، یا هر جای دیگر، مثلا ایتالیا. نه همان نیویورک است. آن زن پشتی توی کادر، آن اتوبوس. آن موتور. عکس را گرفته باشد به هوای اینکه با.سن گنده زن همسایه را ریشخند کند و آن پسر و دختری را که چپیده اند توی کیوسک تلفن.

اما درد دارد این تصویر. خیلی. محله نسبتن فقیر. خانه شان تلفن نداشته و آمده اند بیرون برای تلفن زدن. مادربزرگی شاید، که نوه هایش را سرپرستی می کند، به جای مادر مثلن رفته شان. تا پسرش برود شهر دیگر، کشور دیگر تا کار کند. یا مادری، با بچه هایش، چپیده اند توی آن سه دیواری کوچک، خیلی کوچک، تا چند کلمه ای حرف بزنند با پدری دور، خیلی دور. بچه ها، چپیده اند توی آن کیوسک تا شاید یک کلمه، بتوانند با آن ور خط حرف بزنند و این «با آن ور خط حرف زدن» آنقدر مهم بوده که زور می زند پسرک رد شود از آن لا، و برساند خودش را به زیر دست زن، شاید لحظه ای نوبت به او هم برسد. نگاه دخترک، نگاه مستاصل و عصبی دخترک به عکاس.

شاید هم مادر، زنگ می زند برای جستن کاری، ظرفشویی، رختشویی، فرقی ندارد. تی کشیدن کف ساختمان بلند نبش خیابان چهل دوم در شیفت شب. کاری باشد که خرج زندگی دربیاید. و بچه ها، چپیده اند آن تو. بس که زندگی شان، ربط دارد به حوصله امروز آن مردک آن ور خط.

اینها، همه شاید بود. شاید هیچکدام هم نبود. اما آنچه که آزار می داد مرا، این بود که این تصویر، خودِ خودِ زندگی بود. یک لحظه از خودِ خودِ زندگی. بی هیچ رتوش و وصله و آب و رنگی. خودِ خودِ زندگی، خیلی آزاردهنده است، گاهی.

یک دیدگاه برای ”خودِ خودِ زنده گی!

  1. الف.میم

    گمونم این بچه ها از یه چیزی ترسیده ن. یه چیزی ناآروم شون کرده. این جوری به نظرم می آد که می خوان پناه بگیرن تو تنگیِ کیوسک.

  2. کپو

    گفتم که مدتیه با وجود مشغله های فجیع نظرم هم می یاد احتمالن داره یه چیزیم می شه ؛)
    اول با نظر الف میم زیاد موافق نیستم. به نظرم اون بچه ها دارن با هم بازی می کنن …
    دوم شاید اگه اتفاقی که برا یکی از اطرافیانم افتاد، نیفتاده بود می گفتم با قسمت آخر حرفت مخالفم. اونجایی که می گی خودِ خودِ زندگی. و می گفتم اصلن هم خود زندگی نیست، خودِ بدبختیه … اما الان در این شرایط دارم فکر می کنم به اینکه آره زندگی با همه سختی هاش می تونه شیرین هم باشه وقتی یه چیزای دیگه توش باشه ….
    سوم البت بازم مطمئن نیستم
    ——————–
    این که نظرت میاد مایه خوشوقتیست🙂
    منم فکر می کنم اونا دارن از یه ناآرومی فرار می کنن…
    هر چند اون قسمت شیرینیه زندگی رو الان، در حال حاظر به شدت تردید دارم….

  3. بازتاب: درد که هست به اندازه تمام زندگی… « Notes for Nothing

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s