با بوی سیگار و بادام…

hand and cigarettتوی داروخانه سوم، بالاخره پیدا کرد چیزی را که می خواست. به غرغر دخترک پشت پیشخوان توجهی نکرد و قوطی های نیمه باز را گذاشت همانجا و کرم را برد پیش صندوقدار و پولش را داد و بیرون که آمد، هوا دیگر داشت تاریک می شد و سر راه، پیاز و سیب زمینی خرید و رب گوجه فرنگی نیم کیلویی و ماکارونی غنی شده و خیلی چیزهای دیگر. آخر سر، ماست و نان سنگک و همه را به زور کشید تا طبقه چهارم ساختمان.

چراغ ها را روشن کرد و جاروبرقی کشید خانه را و گردگیری کرد و رخت ها را آویزان کرد و چای دم کرد و پای اجاق، چای خورد و سریال نگاه کرد و نهار فردای اداره اش را آماده کرد و از همان، کمی برای شام کشید و لمیده روی مبل، غذایش را خورد و بشقاب را با ظرفهای دیگر، توی ظرفشویی شست و مسواک کرد و چراغها را خاموش کرد و پرده ها را کشید و دستهایش را نگاه کرد که خاکی شده اند و نچ نچ کرد زیر لب.

آرام، خزید زیر لحاف. سیگار و فندک و زیرسیگاری را از زیر تخت کشید بیرون و سیگاری روشن کرد. زنگ موبایل را برای فردا صبح تنظیم کرد. دست دراز کرد و کیفش را کشید جلو. زیپش را باز کرد. قوطی کرم را درآورد. آرام درش را پیچاند، تا به تقه آخر رسید. درش را که برداشت، آرام و آهسته، ورقه روی کرم را برداشت. گرفت جلوی بینی و با تمام وجود، بو را به درون داد. کمی، خیلی کم، از کرم برداشت و آرام، به پوست ترک خورده دستها کشید. خیلی نرم و آهسته، انگار که نوازش می کرد دستها را. سیگار را خاموش کرد و آرام زیر لحاف جابجا شد، کشید خودش را کمی به سمت چپ. دستهایش را توی سینه جمع کرد و بو کشید. بوی سیگار و بادام می دادند. بوی دستهای تو!

یک دیدگاه برای ”با بوی سیگار و بادام…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s