داستانهای بی نام_4

no name stories 4

زن، نگاهی به ساعتش کرد و یک ایستگاه قبل، پیاده شد. فکر کرد که وقت دارم. فکر کرد که قدم می زنم تا آرامتر شوم. فکر کرد که کجا خوانده «قدم زدن» آدم را آرام می کند. «کتابهای خوشبختی» یا «مجله خانواده قهوه ای». اخمهایش رفت توی هم. پایین چادرش، ناخودآگاه و مثل همیشه روی زمین کشیده می شد. حواسش نبود. یادش نبود که جمع کند چادر را از زیر دست و پا. هیچ وقت یاد نگرفت که چادرش را چطور جمع و جور کند. همیشه مثل یک مزاحم توی دست و پایش بود. خواهرش، می خندید همیشه و می گفت که اینهم یک هنر است. مهارت است که تو نداری. و زن، توی دلش می گفت، مثل بقیه چیزها. مثل همیشه. مثل همه جا. ابروهایش بیشتر رفت توی هم.
پایش گرفت به لبه سنگفرش پیاده رو و سکندری رفت و اگر خودش را جمع و جور نکرده بود توی جوی آب می افتاد حتما. یک آن قلبش انگار ایستاده بود. نفسش بالا نمی آمد. و همان چند نفری هم که آرام رد می شدند چندان توجهی نداشتند. فحش داد زیر لب به زمین و زمان و شهرداری و خودش و آن مردک بی شرف که بچه را برده بود و نمی داد و هر دفعه باید دو ساعت التماس می کرد به خودش و آن خواهر و مادرش که بگذارند بچه را نیم ساعت، یک ساعت ببیند. فحش داد و چادر را از زیر دست و پا جمع کرد همانجا، لبه جدول نشست و از کیفش بطری آب را بیرون آورد و نفس بلندی کشید و لعنت فرستاد به همه کس و همه چیز و بطری را گذاشت توی کیف و زیپ کیف را اینبار حواسش بود که کامل ببندد تا مبادا مثل چهار پنج روز پیش که آمده بود بچه را ببرد پارک، سر کوچه خانه شان کیف پولش را با بلیط مترو و اتوبوس و کلید یدکی خانه شان، همه را با هم گم کرده بود و نتوانسته بود برود بچه اش را ببیند و بعد، همانجا، سر کوچه نشسته بود و زار زده بود از این همه غم و قصه و آنقدر گریه کرده بود تا از حال رفته بود و تازه آن موقع بود که سوپری سر کوچه یک لیوان آورده بود و با کمک زن رهگذری به هوشش آورده بودند و فرستاده بودند خانه شان و تازه، دم در خانه که رسیده بود، یاد کلیدها افتاد و اینکه کسی خانه نیست و اینبار، روی لبه پله جلوی خانه، آنقدر نشسته بود و آنقدر ریز ریز گریه کرده بود و به بخت بد و حواس نداشته لعنت فرستاده بود، تا آخر که دختر همسایه را دیده بود و با هم زنگ زدند به برادرش و او هم کلید را با فحش و منت و غر غر فراوان، داده بود به شاگرد مغازه اش بیاورد که من هزارتا کار دارم و بدبختی ام زیاد است و حواست کجاست.
این بود که این دفعه زیپ کیف را محکم بست و رفت از عرض خیابان رد شود و حواسش به ماشینها بود و چادرش که نپیچد لای دست و پایش و تند رد شد و رفت رو به بالا.

یک دیدگاه برای ”داستانهای بی نام_4

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s