دهه شصت، دنیا سیاه بود (2)

کودکی ما، دنیا سیاه بود، ایران سیاه بود، زندگی سیاه بود. دبستان، یعنی از جلو نظام. یعنی صفهای طولانی، مدیر پر حرف و ناظم قدبلند ترکه به دست. کلاس یعنی معلم عصبی. معلم گرفتار و آواره. درسهای بی معنی و طولانی. یعنی سرهای همیشه تراشیده. یعنی کابلهایی که می زدند برای مشقهای ننوشته. یعنی توپ پلاستیک دولایه، که پول می گذاشتیم روی هم و معلوم نمی شد آخرش که چطور دودر می شد. کوکی ما، پر بود از همه چیز و هیچ چیز. پر بود از مرگ. مرگ سربازها، مرگ رزمنده ها، مرگ فامیل. مرگ همه.

روزهای کودکی، پر بود از رفت و آمد هواپیماها و غرش ضدهوایی ها، آنقدر که دیگر اهمیت خودش را از دست می داد و کسی، به هوای آژیر، از جا نمی جنبید. روزهای کودکی، پر بود از لگد زدن زیر توپهای پاره، زیر قوطی های خالی، درست کردن تیروکمان، برای کشتن گنجشک و قورباغه و گربه، و حسرت خوردن که کی بزرگ می شوی تا تفنگ بادی 5/5 پدر را بتوانی دست بگیری و تیر بیاندازی به هرچه جنبنده هست آن دور و بر. بازی های ما شده بود جداکردن قطعات گلوله های جنگی و درست کردن گردنبند از آن. سوغاتی ما، فشنگهای نمیدانم کالیبر چند بود که دایی می آورد از دشت آزادگان ویران شده، یا مین خنثی شده، یا نشده ای که پسر همسایه می آورد از خدمت سربازی. به جای بزرگ شدن با کتاب و مجله، با چاشنی و تی ان تی و گلوله و باروت و مرمی بزرگ شدیم.

نقاشی های ما، همه، پر بود از جنگ. از تیر و ترکش. هلیکوپتر و هواپیما و پرچم ایران و عراق. همیشه پر بود از کشته ای بی کفن که خونش روان شده بود. بازی هایمان هم شده بود جنگ. جنگ بین این «لین» و آن «لین». واقعا می جنگیدیم گاهی، با سنگ و کلوخ. بین دو محله، یکی کارگری و یکی کارمندی. فاصله های طبقاتی شرکت نفت، هیچ گاه از بین نمی رفت. کارگر، کارگر بود و کارمند، کارمند. زندگیشان بالکل فرق داشت. و ما که هیچ ربطی نداشتیم به این قضایا، باید که طرف یکی را می گرفتیم. برادر بزرگتر می شد آنطرفی و کوچکه، این طرفی.

تمام دلخوشی، به روزنامه ای بود که سه روز بعد می آمد، یا نمی آمد، یا کیهان بچه های سه هفته پیش، اگر پیدا می شد. تلویزیون، همیشه پر بود از جسد. از کشته. از جسدهای «مزدوران عراقی»، «بعثی های خونخوار» و «یزیدان کافر» به هلاکت رسیده، اما، کانال را که عوض می کردی، صفحه چند اینچی آن تلویزون سیاه و سفید عهد عتیق، پر می شد از اجساد «مجوسان کثیف»، «سربازان بزدل خمینی»، «عجم های بی خدا» و تو ته دلت می لرزید که اگر آن درست است پس این چیست، و اگر این درست است، پس آن چه می گوید. و شبها خواب می دیدی، کابوس، که صدام آمده دارد همه را لت و پار می کند و تو همچنان منتظر قهرمانی، مثل «سوپرمن»، یا آن «مرد شیر مانند» که تلویزیون کویت نشان می داد، بودی که بیاید و نجاتت بدهد.

شبها، هر شب، گوینده های عصبی اخبار، می شمردند تعداد کشته ها و زخمی ها و اسیرهای دشمن بعثی را، «که طی عملیات غرورآفرین فلان، به دست رزمندگان غیور اسلام به هلاکت رسیده اند و ضربات جبران ناپذیری به سربازان مزدور عراق وارد شده است» و بعد، ساعت ده و یازده، تلویزیون عراق را «سازمان مجاهدین خلق» پر می کرد که پر بود از سربازان و بسیجیانی که می گفتند ای آقا، اینها به زور ما را می فرستند جبهه و نمی دانم زن و بچه مان را گرو گرفته اند و می کشند و می برند و فلان و فلان.

هر شب، باید نگاه می کردیم این خزعبلات تلویزیون عراق را، که مگر خبری، یا تصویری یا اسمی بدهد از پسر فلان آقا که اسیر است. یا فلان همسایه که پسرش مفقودالاثر شده. (و عجیب بود که هنوز نتوانی بنویسی بابا آب داد، ولی مفقودالاثر و مفقودالجسد و موجی را کامل، تفسیر کنی) یا آن شبهایی که خود «مسعود رجوی» می آمد و می گفت که مردم فلانجا و بهمان جا، بروید بیرون از شهر که امشب عراق با موشک می زند، یعنی که ما خیلی مَردیم و هوایتان را داریم. بعد مردم هم می رفتند به بیابان و شب تا صبح، می زد موشک را یا نمی زد، ملت چند تایی تلفات عقرب و رتیل و مار داده بودند.

چه خوشبخت بودیم ما، که مدرسه داشتیم. خانه داشتیم. پدر و مادری که زور می زدند تا اثرات روانی جنگ، داخل خانه نیاید. پدری خوش سفر، که هرموقع اراده می کردی پیکانش را روشن می کرد و فامیلی را بسیج می کرد و می زد به جاده و کوه و دشت. مادری داشتی که در آن هول ولا، می شد تکیه کرد بهش. خانواده ای که تا حدودی، در میان جماعت منفور بود. چرا که اندک مال و منالی داشت از قدیم و دستش به دهانش می رسید. می توانست سالی دو جفت کفش برای بچه هایش بخرد. می توانست برایشان از بندر، موز قاچاق بخرد. می توانست برایسان شلوارک جین و تی شرت امریکایی بخرد. و نمی شد که بپوشی این لباسها را و ضدانقلاب نشوی. تهمت نزنند که دزدی می کنی. همین می شد که روز مدرسه، باید خاک  می ریختیم روی کفشهامان، دور از چشم پدر، که مدرسه که می روی نو بودشان معلوم نباشد. که نگاه یکی از همکلاسی ها به کفش و لباست نباشد. دزد بودی، چون میوه می خوردی. دزد بودی چون بلد بودی زندگی کنی. ضدانقلاب بودی چون تظاهرات نمی رفتی. چون….. ولش کن….

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

یک دیدگاه برای ”دهه شصت، دنیا سیاه بود (2)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s