داستانهای بی نام_2

قسمت اول: داستانهای بی نام _1

قسمت دوم:

مرد تنها

دختر جوان، سریع از ماشین پیاده شد و محکم در را به هم کوبید. دوید و از روی جوی آب کنار خیابان پرید توی پیاده رو و راه افتاد _ با فاصله_ دنبال مرد و بچه اش که توی بغلش همچنان وول می خورد و ناسازگاری می کرد.

بچه هی نق می زد و مرد خسته شده بود. بچه داری بلد نبود و در همه این یک سال و خورده ای هم یاد نگرفته بود. نه که نخواسته بود. اصلا وقت نشده بود. تنها وقتی که توانسته بود یک دل سیر و با اندکی آرامش بچه اش را ببیند همان بعد از تولد و روی تخت بیمارستان توی بغل مادرش بود. همان جا بود کلی احساساتی شده بود و نمه اشکی آمده بود گوشه چشمش و از زنش بخاطر این همه فداکاری و رنج تشکر کرده بود. همه حرفها هم دو ساعت بعد یادش رفته بود. بس که فک و فامیل خودش و زنش توی آن چند ساعت توی بیمارستان شلوغ کرده بودند و دعوا راه انداخته بودند، آخر سر همه را انداخته بودند بیرون، حتی او را که خیر سرش آمده بود جدا کند و تازه پدر بچه هم بود. همان یک بار کلاً از وجود موجودی به نام بچه، احساس لذت کرده بود. بعد از آن هر چه بود جیغ و داد بود و گریه و ونگ ونگ و یک کار پاره وقت دیگر برای درآوردن خرجهای اضافی بچه که عینهو بختک سرش هوار شده بود.

با اینکه آدم مقتصدی بودند، هم او و هم زنش، ولی نفهمیده بود آن چندرغازی که با هزار بدبختی کنار گذاشته بود برای تولد بچه، چقدر زود و همان یک ماه و نیم اول تمام شده بود. بس که عین کفتار می آمدند فامیلها و می خوردند و ور می زدند و آخرش موقع رفتن، دست می کردند یک پلاک طلای هفت هزار و پانصد تومانی یا یک سیسمونی چهارهزار و دویستی به عنوان نمی دانم چی چی می انداختند گردن بچه. حساب کرده بود از ماه ششم حاملگی زنش تا دو ماه بعد از تولد آن توله سگ، سرراست دو میلیون و هفتصد و خرده ای خرج کرده بود و پول که تمام شد، دو روزی زانوی غم بغل گرفت و دوباره راه افتاد برای یک کار دیگر که آخرش فروشندگی لباس زیر زنانه خورد به پستش و مجبور شد برود. آخر کار دیگری که هم پولش بیارزد و هم به ساعت کار شرکت و امور دفتری آن مدرسه غیرانتفاعی بخورد، پیدا نکرده بود. تازه جالب قضیه آنجا بود که پسره صاحب مغازه می گفت که تا به حال پنج تا فروشنده عوض کرده، سه تا دوختر و دوتا مرد. دخترها که همه اش فکر چسان فسانشان بوده اند و کار بلد نبوده اند و یکریز پای تلفن ور می زده اند و آن دو تا مرد میانسال هم یا رویشان نمی شد که در مورد لباس زیر زنانه توضیح دهند یا آخر سر یک گندی بالا می آوردند. اما تو، یعنی مرد جوان قصه ما، از قضا خوب از پس این شغل برآمده ای و خودش هم نمیدانست که چطور ممکن است، او که تا هفده سالگی حتی یک سوتین را هم از نزدیک ندیده بود، الان به اندازه یک طراح مد میتواند درباره نوع و رنگ و جنش و هماهنگی و «ست» کردن  حرف بزند و جنسش را غالب کند. آنهم او، که آخرهای دبیرستان حتی یک عکس لختی هنرپیشه های هندی را هم ندیده بود. نه که پپه بوده باشد یا پخمه، یا خانواده خرمذهب. نه. اصلا توی این فضاها نبود و اصلا توی عوالم خودش سیر می کرد. بچه پیغمبر هم نبوده هیچ وقت اما آنجایی که بودند و آن خانواده ای هم که او داشت اصلا تاب این حرفها را نداشت. نه که مذهبی بوده باشند یا سنتی، نه، سنتی شاید، ولی بس که نجیب بوده اند. انتظار از بچه یک اندیکاتورنویس و یک خانه دار درس نخوانده مهاجرت کرده از شهرستان، بیشتر از این نمی رود. بابایی که نماز نمی خواند اما روزه می گرفت و خیرات میداد. ننه ای که فحش می داد و همه را دزد حساب می کرد، ولی سفره ابالفضل می انداخت.

خودش هم مانده بود که چطور در این شغل جدیدش اینقدر خوب پیشرفت کرده و موفق بود. حتی به فکرش زده بود ول کند آن کار کوفتی شرکت را و بیاید تمام وفت لباس زیر زنانه بفروشد. کار مدرسه را اما نباید رها می کرد. کار خوبی بود. وقت چندانی نمی گرفت، هفته ای 6 ساعت، دو تا سه ساعت، کار سختی هم نبود. حقوق خوبی هم می دادند. می توانست اگر زنش کمی بساز بود، همان پول مدرسه را بگذارند برای بچه. به حساب خودش خرج بچه را در می آورد.

راز موفقیتش در فروش لباس زیر زنانه، یک روز بعدازظهر، وقتی برای اولین بار دوست دختر صاحب مغازه را دید، کشف شد. دخترک، از همان دخترهایی بود که خیلی جاها می شود دید. موهای بالازده، آرایش غلیظ، لباسهای تنگ و کوتاه و از همین چیزها. همان اول کاری دخترک برگشت به صاحب مغازه که تازه فهمیدم چرا فروشت اینقدر رفته بالا. این آقاهه، قیافش خیلی مردونه است. واسه همین مشتریا بهش اطمینان می کنن. از این بچه جغلها که نیست! نه؟

جوان صاحب مغازه سری تکان داد و رفت که سیگار بگیرد از سیگارفروش سر پاساژ.

مرد جوان مانده بود بخندد، جدی باشد. چکار کند. آخرش هر چی فکر کرد نفهمید این قابل اطمینان که می گوید دختر یعنی چه! اگر هست چرا زنش مدام شک دارد بهش. از کجا آمده این حس؟ قیفه بدی نداشت و خوش قیافه هم نبود. معمولی معمولی. فکر کرد شاید این اثر آن ژنهای ناشناخته دهاتی گری آبا و اجدادی شان بوده. شاید هم نه!

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

یک دیدگاه برای ”داستانهای بی نام_2

  1. شهرام بزرگی

    سلام
    بابا نموده شدم با این وبلاگت. 20 روزی هست که هر روز میام و برات پیام میگذارم، اما تا میخوام ثبتش کنم، خطا میده.
    خوبی؟
    حال کردم، داستان باحالی بود.
    پیش ما بیا
    یاعلی
    ___________
    شرمنده، میگم بهش هواتو داشته باشه
    چاکریم. ببینیمت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s