داستانهای بی نام _1

دختر، توی تاکسی که نشست، در را محکم به هم زد و بست. راننده زیر لب غرغر کرد و فحش داد به زمین و زمان. مرد جوانی که روی صندلی جلو نشسته بود، بچه را از جابجا کرد توی بغلش و برگشت به پنجره بیرون و نگاه کرد به ردیف مغازه ها. بعد نگاهش افتاد توی آینه بغل و چشمش خورد به دختر جوان که تازه سوار شده بود و داشت با موبایلش ورمی رفت. بچه نا آرامی می کرد و برای مرد که عادت نداشت و اصلا بلد نبود بچه داری کند غیر قابل تحمل شده بود. دوباره بچه را دست به دست کرد و بچه از بغل گردن مرد، نگاه کرد به صندلی عقب و نگاه کرد به زن چاقی که آن گوشه نشسته بود و هنوز ظهر نشده، سرخ شده بود صورتش از گرما و با گوشه روسری مشکی اش داشت خودش را باد می زد. کنار زن یک پسر خیلی جوان لاغر مردنی نشسته بود با صورت پر از جوش و از ترس این که مبادا توی ترمزهای تاکسی یا سر پیچ ها، پایش به پای یکی از دو زن اطرافش نخورد، همچین توی خودش جمع شده بود و حالت خنده داری گرفته بود. بچه، دختر را نگاه کرد که داشت بهش می خندید و آرام دستش را آورده بود و داشت نازش می کرد. انگشت دختر را گرفت و گذاشت توی دهانش و دل دختر، ضعف رفته بود از این بچه خوشگل.

پدر دوباره بچه را دست به دست کرد. خسته شده بود. بچه داری بلد نبود. اعصابش ضعیف بود. به سختی با یک دست بچه را گرفته بود و با دست دیگر توی جیب پشت شلوارش دنبال پول می گشت تا کرایه تاکسی را بدهد. کرایه را داد و به هر سختی که بود پیاده شد و در را محکم به هم زد. راننده، اینبار بلندتر فحش داد و غر غر کرد. جلوتر، کمی جلوتر، دختر با عجله پیاده شد و حتی نایستاد که پنجاه تومان بقیه پولش را بگیرد. پیاده شد و محکمتر از قبل، در را به هم زد. رانند، دنده را با عصبانیت عوض کرد و بلند بلند شروع کرد به فحش دادن و غر زدن که تا بیست دقیقه بعد هم ادامه پیدا کرد. تا وقتی که باقی مسافرها پیاده شده بودند و  دیگران آمده بودند و از ترسشان در را هم یواش بسته بودند و او همچنان غر می زد به زمین و زمان.

__________________

این اولین قسمت از یک داستان بلند است که به تدریج منتشر می شود. هنوز اسمی برایشان انتخاب نکرده ام.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

یک دیدگاه برای ”داستانهای بی نام _1

  1. بازتاب: داستانهای بی نام_2 « Notes for Nothing…نوشته هایی برای هیچ

  2. بازتاب: داستانهای بی نام_3 « Notes for Nothing…نوشته هایی برای هیچ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s