شب که از نیمه می گذرد….

گاهي وقتها كه با صداي پاي روياها از خواب بيدار مي ­شوم ،خودم را مي ­بينم كه روبرويم نشسته است و سيگار مي ­كشد.

مي ­گويم: اينجا هم ولم نمي ­كني…؟

مي ­گويد: هيس…بچه ­ها خوابند….

مي ­گويم: برو…بگذار بخوابم. ولم كن… خسته ­ام…

آهسته، دود سيگارش را توي صورتم مي ­دهد و مي ­گويد _ با اشاره_ كه هيس! بچه ­ها خوابند.

دراز مي ­كشم، دستم را مي ­گذارم زير سرم، چشمانم را مي ­بندم و سعي مي ­كنم كه ساكت باشم… بچه­ ها خوابند!

سيگار نصفه را از دستش مي ­گيرم و دودش را می ­دهم به تاریکی و خاموشش مي ­كنم و به صداي پاي روياهايي گوش مي ­دهم كه آمده ­اند تا تو را بيدار كنند.

تهران/تابستان 77

یک دیدگاه برای ”شب که از نیمه می گذرد….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s