اندر قضایای افه نهادن هنرمندان و باقی قضایا….

این مطلب قبلا در مجله بیست ساله ها چاپ شده است.

بچه که بودم، اول دوست داشتم مثل همه بچه­ های دیگه خلبان بشم. عینک آفتابی مارک ری بن اصل بزنم و توی آسمون­ ها پرواز کنم. یه چند وقتی که گذشت، دیدم 66.jpgدکتری بهتره! اونم از نوع جراح مغز و اعصابش. اونقدر علاقه­ مند بودم که هرچه پول داشتم جمع کردم و رفتم یه میکروسکوپ کوچولوی دست دهم خریدم و کلی والدین گرامی رو امیدوار کردم. اما میکروسکوپ هیچ وقت چیزی رو درست نشون نداد و من از پزشک شدن منصرف شدم. اون موقع بود که فکر کردم چقدر شبیه مهندسا هستم! هی خودمو توی آینه نگاه می­ کردم و فکر می­ کردم که مهندس شدن چقدر بهم میاد. واسه همینم بود که شروع کردم تا ریاضیمو قوی کنم. اما از بخت بد هر چی زور می ­زدم در حد همون دو سه تا شیش تا! باقی موندم. یواش یواش داشتم بزرگ می­شدم و باید برای آینده ­ام تصمیمی می­گرفتم. حالا این در بزن، اون در بزن. ولی با اون سطح استعداد من که در حد نخود­فرنگی بود هیچی گیرم نمیومد! از یه طرف دیگه روح ناآرامم! رو هیچی ارضا نمی­کرد. از جغرافیا و علوم اجتماعی بیزار بودم. عربی رو نمی­ فهمیدم. استعداد یادگیری زبانم خوب بود ولی از مترجمی بدم می اومد. ریاضیات مثل یک عذاب مدام بود و شیمی و فیزیک هم اصلا با گروه خونی من جور در نمی اومد. دیگه داشتم ناامید می­ شدم که یواش­ یواش دیدم که نه! توی این دنیا برای من هم شغلی پیدا می­ شه! تصمیم گرفتم نویسنده معروف بشم. نویسنده! مثل همینگوی، دیکنز، کوندرا یا حتی مثل آل ­احمد و هدایت! ژست خوبی داشت و کار راحتی هم بود. کافی بود چهار صفحه درهم و برهم بنویسی، جوری که کسی نفهمه، بعدشم به زور چاپ کنی و معروف بشی! به همین سادگی! شروع کردم. چند تا داستان الکی و سرهم بندی نوشتم و افتادم به زور زدن برای چاپشان. از مجله در­پیت بی­ مشتری بگیر تا ناشران معتبر دوزبانه! ولی هیچکس حتی نگاهم هم نمی ­کرد! اولش فکر کردم چون تازه کارم یا پارتی ندارم کسی تحویلم نمی­ گیرد. ولی سالها بعد که با یک نویسنده درپیت که تا حالا بالای 50 تا کتاب چاپ کرده آشنا شدم، به رمز شکستم پی بردم.

می­ گفت: مهم نیست کی هستی و چی هستی، یا چی نوشتی و چه جوری فکر می­ کنی! مهم اینه که ملت باید باور کنند که تو نویسنده­ ای! همین!

من با تعجب پرسیدم: آخه چطور؟!!

طرف گفت: هیچ کاری نداره، فقط وقتی کسی تو رو می­بینه باید باور کنه که نویسنده ­ای، همین. کافیه که موهاتو بذاری بلند شه، ریشتم باید یه مدل اجق وجقی داشته باشه مثل انگلیسیهای قرن 18. جلوی سرت که اگه کچل باشه، چه بهتر. باید فرت و فرت سیگار بکشی، اگه از سیگار بدت میاد، یه پیپ همیشه خاموش توی دستت باشه! بارونی بپوشی، توی سرما و گرما، لباسای اتو شده تنت کنی و اگه کلاهم داشته باشی که چه بهتر، اونم کلاه شاپو. حالا یه کیف چرمی گنده ور می­داری و پرش می­کنی کتاب و مجله و روزنامه و کاغذهای الکی، جوری که کیف نزدیک به ترکیدن باشه! یه دفترچه و یه مداد هم میذاری تو جیبت. هر جا هم رفتی، میشینی و به یه گوشه خیره میشی وهر چند لحظه یک بار یه صدایی از خودت درمیاری. بعدشم دفترچه رو میاری بیرون و یه سری کلمات بی معنی یادداشت می­کنی. هر کی هم ازت پرسید که داری چکار می­کنی، با یه نگاه عاقل اندر صفیه بهش می­گی، دارم فکر می کنم.!! همین.

من، در حالی که کف کرده بودم پرسیدم: شاعر شدن هم به همین سادگیه؟

آقای نویسنده لبخندی زد و گفت: اون تازه ساده­ تر هم هست، چون دیگه احتیاج به لباس تر و تمیز و کفش واکس خورده نداری، هرچه شوریده ­تر، بهتر! تازه نه لازمه که ریشتو بتراشی، نه موهاتو شونه کنی! هر جا هم رفتی، شام و نهارت پای میزبانه! آخه هیچکس دلش نمیاد دل شیشه­ ای یه شاعرو بشکنه و طبع لطیفش رو خط خطی کنه!!

دیدم که عجب!! به همین سادگی بود و ما نمی­ دونستیم؟ حالا بدیش این بود که من اون موقع­ ها داشتم، یعنی می­خواستم که نقاش بشم! چکار کنیم؟

تصمیم گرفتم که از نصایح استاد! استفاده کنم. ولی به هر حال هر ابلهی حتی من هم می­دانم که نویسندگی با نقاشی فرق می­کند. چه کنیم؟ چه نکنیم؟ نشستم و چند تا نقاشی کشیدم. خیلی خوب بود. هیچکس نمی ­فهمید این چیه کشیدم. عالی بود. موها و ریشم هم به اندازه کافی بلند شده بود. کت و شلوار و بارانی پوشیدم و نقاشی ها را زدم زیر بغل و پاشنه کفش را ورکشیدم و راه افتادم که نمایشگاه بگذارم. محترمانه ­ترین جوابی که بعد از 2 ماه گرفتم لبخندی تمسخرآمیز بود که از صدتا فحش بدتر بود. توی همین رفت و آمدها بود که دیدم که ای دل غافل! باز هم که اشتب کوبیدیم!

دیدم این تیپ من به نقاش­ها که نمی خورد هیچی، حتی مثل نویسنده­ ای هم نیست که دارد زور می­زند که نقاشی کند. بدجوری ضایع شده بودم. ولی باید ته تویش را درمی­ آوردم که چرا اینجوری شده است؟ کلی تحقیقات! کردم. کتاب خواندم و سوال کردم. چه شبها که بیدار نماندم. چه دود چراغها که نخوردیم و چه قلمها که بر مسوده نفرسودیم. آنچه بود نصیبمان در نهایت از این علوم دقیقه و ظریفه، بود آنچه نباید می بود و شد آن چه نباید می­شد که کبکها سر در گریبان، کلاغها گریان، آهوان خرامان، پلنگان غران و دگر ددان و دیوان و آدمیان حیران زین کشف الاسرار ما بمانیدندندی! (آقای بیهقی، مالک ترمینال بیهقی و کتاب تاریخ بیهقی وقت بگیرند برای لنگ انداختن در محضر ما!!)

بگذریم. فهمیدم که ای بابا، نقاشی نه آن بود که می­ پنداشتیم. خیلی ساده ­تر از این حرفهاست. همان نویسندگی و شاعریست (آخر ریشه شان یکیست) ولی مدلش فرق می­کند. برای نقاش بودن درست است که موی بلند الزامیست، اما بهتر است که ریش نداشته باشی یا ریشت خیلی کم باشد در مدلهای اجق وجق، یا سبیلهای بلند با گوشه های تاب داده رو به بالا. کلاه هم لازم است اما کلاه بره یا کپی که شبیه ونگوگ بشوی و پیکاسو. شلوار حتما باید جین باشد یا کتان ضخیم، با پیراهن جین یا کتان که حتما دو تا جیب داشته باشد با یقه بزرگ. توی یک جیبش حتما باید سیگار باشد و یک جیبش هم فندک زیپو. پوشیدن جلیقه هم الزامیست. البته نه جلیقه خبرنگاری، جلیقه نقاشها حتما باید جین باشد. کفش چرمی و مجلسی؟ عمرا! فقط کفش ورزشی. بدون جوراب. زلم زیمبو از انواع مختلف حتما یکی از نشانه ­های هنرمندی و نقاش بودن است. اگر ده تا گردنبند هم پیدا کردید همه را با هم استفاده کنید. 50 تا دستبند، 33 تا بازوبند و 72 عدد کیف هم لازم است. اما مصرف انگشتر ممنوع است، مگر نقاشان متعهدی که موضوعات خاص!! کار می­کنند. کاری به کار دیگران هم نداشته باشید. وسط خیابان چهاردانگ صدا را ول کنید و دل ای دل بخوانید. هر موقع که دوست داشته باشی می­توانی بخوابی و بیدار شوی. عاشقی هم که در کار نیست. هر که آمد خوش آمد. هر که هم رفت خوش رفت. از هفت دولت آزاد! راحت!

در همین اوقات بود که تازه با گرافیستها و طراح­ ها آشنا شدم. دیدم که بابا، اینها اصلا یک جماعتی ­اند برای خودشان. بی­خیال، خوشحال، برای خودشان می­روند و می­ آیند. کاری به کار هیچ چیز و هیچ کس هم ندارند. همیشه یا دارند با هدفون آهنگ گوش می­ دهند یا چیپس می­خورند با ماست موسیر و یا نوشابه آن هم فقط از مدل قوطی­ اش. تقریبا همه­شان جین می پوشند و تیپ اسپرت دارند. از جوان تا پیرشان یک دستبند یا گردنبند دارند، چرمی یا فلزی فرقی نمی­کند. توی اتاقشان پر است از پوسترهای خارجی و ماسک­های آفریقایی. ماگ قرمز دارند برای قهوه خوردن. عینک آفتابی می ­زنند و همه جا با همه در همه حال دوست هستند. توی کیف سنگینی که حمل می­ کنند، حتما یکی دو کتاب هست، از همین کتاب های کوچکی که تویش جملات مثلا شبه فلسفی و عاشقانه نوشته است. یک بند پای تلفن فک می­زنند و توی کیفشان محض رضای خدا حتی یک مداد یا خودکار هم پیدا نمی­ شود. عوضش چهار بسته 5000 تایی کارت ویزیت دارند. عاشق کوه رفتن با دوستان و کرکری فوتبالی هستند و به همان سرعتی که عاشق می­شوند، فارق می­شوند. روزی ده بار آمار اخرین سخت­ افزار و نرم­ افزار­ها را از بازار می­گیرند و همیشه هم با کامپیوترهای عصر دیزل کار می­کنند. خلاصه زیادی خوشحالند.

همان روزها بود که یکی از دوستانم با یک خواننده مشهور به نام ف.م آشنا شده بود. یکی دو بار من را هم با خودش برد که مثلا لطفی کرده باشد به ما و من هم آن بنده خدا را ببینم. خداییش این خواننده­ ها خیلی توی فیگورند. بدتر از دخترهای 13-14 ساله همه­ اش جلوی آینه­ اند و فقط می­ترسند که نکند پیر بشوند. 24 ساعت هم یا دارند از خودشان تشکر می­ کنند یا مشغول شکسته­ نفسی هستند! لباس که می­ پوشند به مدت 3 ماه و 29 روز، مارکش را نمی­ کنند. توی ماشینشان آهنگ جواد یساری و عباس قادری و شهرام شب پره گوش می­ دهند و الگویشان آرش و کامرون کارتیوست. مدام دنبال یکی می­ گردند که بهش امضا بدهند. خدا نکند یک موقع خواهش کنید که طرف یک دو بیت از آخرین کارش را بخواند. اولش آنقدر کلاس می­گذارد که پشیمان می­ شوید. بعد آنقدر می­نالد از دزدی و نبود امکانات و ندادن مجوز و نبودن اکو، که از شکر خوردن خودتان، دچار تهوع شوید. آخرش هم که دهانش را باز می­کند شما باید گوش­هایتان را ببنندید!! تازه آخر سر 2 تا بلیط کنسرت می­دهد بهتان. کنسرتی که هیچ وقت برگزار نخواهد شد.

یک روز، بر حسب اتفاق، برای کاری به یک دفتر سینمایی رفته بودم. یکی دو تا از کارگردان های معروف را آنجا دیدم. بر حسب اتفاق، رفت و آمد من به آنجا بیشتر شد. توی همین رفت و آمدها، متوجه شدم که ای بابا، کارگردان عجب موجود نازنینی است! خاکی، بی ریا، رفیق، در عرض 45 ثانیه با همه دوست می­ شوند. تازه اگر علاقه ­مند به بازیگری باشی که چه بهتر! و اگر … باشی چه بهترتر! و تازه اگر … باشی و پولدار هم باشی که دیگر خیلی خووووووووب است. یه چیزی در مایه ­های آخ جون! مردم از خوشی! از همان دقیقه صفر رفیق م ی­شوند و طی 10 ثانیه بعدی از پسرخاله هم محرم­تر می­شوند. همه­ شان جین می­پوشند و سیگار، عین لکوموتیو! همیشه هم یک چیزی به گردنشان آویزان است و هر چند لحظه، در هر موقعیتی که هستند از تویش دنیا را نگاه می­کنند. فرقی نمی­کند توی عروسی باشد یا توی دستشویی! یک‌بار از یکی­شان پرسیدم که این وسیله چیه، و چرا در تمام مدت چشمشان به آن است؟

طرف یک نگاهی انداخت که یعنی برو گاگول، بعدش هم گفت: من فلسفه دنیایم را این تو به امانت گذاشته ­ام!!

البته دروغ می­ گفت. من یکبار از پسرخاله دایی خانجون، که می­شد عمه برادرزاده خواهر زن دایی بزرگه­ ام، که بازیگر دست دهمی بود پرسیدم. گفت نه بابا! این نمایاب است. از تویش کادر دوربین را تنظیم می کنند.!

ما رو می­گی! بدجوری خورده بود توی حالمان. دیگر نه می ­خواستم نقاش باشم، نه طراح، نه خواننده و نه کارگردان. داشتم همین جوری توی خیابان ول می­ گشتم. رفتم توی پارک و روی یک نیمکت نشستم. زیرپایم پر بود از پوست تخمه و چند ورق روزنامه. از زور بیکاری روزنامه­ ها را برداشتم و شروع کردم به خواندن. مصاحبه­ ای بود با یک بازیگر معروف. خیلی معروف! از آنها از توی شکم مادرشان، بازی کردن را بلد بوده­ اند. در کودکی و پس از اجرای نقش زنگوله بز زنگوله پا در تئاتر مهدکودک، توسط والدین کشف شده و بدون آنکه در مکتب بزرگان و مشاهیر ادب و هنر تلمذ بنماید، پله­ های ترقی را 4 تا 4 تا بالا پریده و به مقام رفیع سوپراستار نائل شده است! کارگردانان فراوانی از هالیوود و بالیوود و خالیوود و … دنبال بستن قرارداد با این ستاره شهیر هستند ولی…. ولی از آنجایی که عرق میهن پرستی و وطن دوستی از سراپای ایشان تراوش می­کند نتوانسته این پیشنهاد­ها را قبول کند. یاد صحبتهای همان پسرخاله دایی خانجون، که می­شد عمه برادرزاده خواهر زن دایی بزرگه­ام، شنیده بودم که اینها همش ادا و اصول است! راه می­ افتند توی این دفترهای سینمایی تا یکی بهشان یک نقشی بدهد. اینقدر پاچه ­خواری این تهیه کننده و آن کارگردان را می­ کنند تا در نهایت یکی بهشان یک نقش کوچکی بدهد. او می ­گفت (او می­ گفت، ما که ندیدیم!) حتی بعضیهاشان پول هم می­دهند به تهیه کننده یا حتی کارهای بدتری مثل …. و …..!! هم می­کنند تا یک نقش 3 دقیقه­ ای گیرشان بیاید. وقتی هم که آن 3 دقیقه را بعد از 350 برداشت، به زور کتک و فحش و قهر و هزار بدبختی دیگر بازی کردند، دیگر خدا را بنده نیستند. توی فامیل و آشنا که دیگر با هیچکس حرف نمی­ زنند. توی خیابان هم انتظار دارند که همه آنها را بشناسند و بدوند جلو وامضا بگیرند.

اما کسی تحویلشان نمی­ گیرد. بخاطر همین مجبور می­ شوند همه جا و برای همه کس تعریف کنند که آره من بازیگرم و فیلم بازی می­ کنم و این حرفها. چهارتا خالی هم بگذارند رویش و اسم ده تا کارگردان وتهیه­ کننده را هم بیاورند تا طرف باور کند. اما از بخت بد هیچ کس باور نمی­ کند. مجبورند که یک راهی پیدا کنند. اینجوری که نمی­ شود! می­ گردند و یک خبرنگار تازه ­کار پیدا می­کنند. اگر با حرف و مخ­ زنی راه آمد که هیچ، اگرنه با پول و رفاقت و خرج کردن و این حرفها یکی دوتا مصاحبه و نقد برای خودشان دست و پا می­ کنند که توی مطبوعات چاپ بشود. می­ دهند یک عکاس خوب هم چند تا عکس در حالت های عشقولانه و متفکرانه و خوش­تیپی ازشان بگیرد و می­ دهند که چاپ کنند. اگر دوست وبلاگ­نویس هم داشته باشند که دیگر چه بهتر! آنها هم الکی شلوغش می­کنند و آنوقت ملت فکر می­کنند که ای وای!! چه خبر است و این یارو چه هنرمند بزرگی هست و ما نمی­ دانستیم. در اینجا عملیات! وارد فاز جدید خود می­شود. چند دست لباس با مارکهای معروف، یک عینک به این گندگی، جعبه سیگار با فندک زیپو، تعدادی گردنبند و دستبند و انگشتر که هر سری به یک دست لباس بیاید، یک ماشین آخرین مدل، چند روان نویس برای امضا دادن و یک گوشی موبایل خیلی گنده. حالا موهایشان را سیخ می کنند به بالا، لباس­ها را می پوشند و چهارتا از رفقا را هم می­ اندازند دنبال خودشان و می­ نشینند پشت ماشین و راه می­ افتند توی خیابانها و پاساژها و مغازه­ ها. مردم هم هی طرف را با انگشت نشان می­ دهند. آنهایی که کمی پررو هستند می­ آیند جلو و امضا می­ گیرند و آنها که خیلی پررو هستند، می­ ایستند و با موبایل، عکس یادگاری هم می ­گیرند. همینطور، الکی الکی طرف معروف می­ شود.

همان جور که روی نیمکت نشسته بودم، خیلی فکر کردم. خیلی. باز هم بیشتر فکر کردم. یکی رد می ­شد که داد می­ زد بستنی. یک بستنی خریدم. باز هم فکر کردم. همه این هایی را که برایتان تعریف کردم، پیش خودم مرور کردم. دوباره فکر کردم. بازهم ادامه دادم به فکر کردن. کم کم هوا تاریک شد و هنوز داشتم فکر می­ کردم. نگهبان پارک اول فکر کرد که کارتن خوابم، می­ خواست بیرونم کند. اما بعد که دید آدم حسابی! هستم، گذاشت که فکرم را بکنم. هوا کمی سرد شده بود ولی من داشتم فکر می کردم.

می دانید؛ من هنوز هم دارم فکر می­ کنم. شما نمی­ خواهید فکر کنید؟

یک دیدگاه برای ”اندر قضایای افه نهادن هنرمندان و باقی قضایا….

  1. modir

    خيلي جالب بود . البته من حق رو به هنرمندان مي دم كه اين كارا رو بكنن . حماقت مردم پاياني نداره و اينو اونا فهميدن . همين هم هنرشونه .

  2. سعيد حاتمی

    سلام،
    از اينکه «ليست وبلاگ‌های به‌روز شده» را برای معرفی وبلاگ خوبتان به ديگر دوستان انتخاب کرديد متشکريم. لينک شما به ليست ما اضافه شد و اميدواريم پس از اين دوستان جديدی از اين طريق با وبلاگ شما آشنا شوند.
    اين ليست که چهار سال از عمرش می‌گذرد شامل حدود دوهزار لينک است که بر اساس زمان بروزرسانی (آپديت) وبلاگ‌ها مرتب می‌شود؛ يعنی بعد از هربار نوشتن يادداشت جديد، لينک شما به صدر ليست خواهد آمد و تا بيست و چهار ساعت بصورت پررنگ خواهد ماند.
    برای اعلام به روز شدن وبلاگ، بايد آدرس وبلاگ شما به اصطلاح پينگ شود. برخی سيستم‌ها مانند بلاگ اسپات به صورت خودکار اين کار را انجام می‌دهند ولی برخی ديگر بايد دستی پينگ شوند. برای پينگ کردن کافيست بعد از آپديت (به روز رسانی) و نوشتن یادداشت جدید، آدرس وبلاگ خود را در کادر مخصوص پينگ در بالای صفحه اصلی ليست وارد کرده و بر روی دکمه «ارسال پينگ» کليک کنيد تا در عرض چند دقيقه، لينک شما به بالای ليست بيايد و دوستان از يادداشت جديد در وبلاگتان مطلع شوند.
    با تشکر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s