من از ژورنالیسم بدم می آید… خیلی!!

دوست خوبم اردشیر در مطلبی پرداخته است به «مونالیزا» یا همان لبخند «ژوکوند» و بعد از آوردن یک سری ادله از قبیل همجنسگرا بودن داوینچی، نوع ترکیب بندی تابلو و نظر داوینچی در مورد davinci-mona-lisa.jpgجنسیت، نتیجه گرفته که مونالیزا یک تصویر دو جنسیتی (یا بهتر بگوییم، بدون جنسیت) است. و از این کشف، رسیده است به دنیای بدون جنسیت…davinci-mona-lisa.jpgdavinci-mona-lisa.jpgdavinci-mona-lisa.jpgdavinci-mona-lisa.jpg

کاری ندارم به جنسیت یا به لئوناردوی عزیز یا به قرن 21 که مرزها دیگر معنا ندارند… چیزی که تا حد زیادی آزارنده است (نه در این موضوع، که در تمام دنیا) استفاده از آثار هنری یا ادبی برای صدور بیانیه یا به کرسی نشاندن یک نظریه است…فرقی نمی کند که سیاسی باشد، اجتماعی یا فرهنگی، در همه حال استفاده ابزاری از یک اثر هنری در جهت منافع یا نتیجه گیری خاص، به نظرم بشدت امر نابجابی است! یک اثر هنری یا ادبی (که ادبیات نیز بی شک جزئی از هنر است) از وجوه فراوانی قابل نقد و بررسی است. همانند هر پدیده دیگری، مثل فوتبال، یا رانندگی یا هر چیز دیگر… می توان همچون نوافلاطونیان از جد و آباد صاحب اثر شروع کرد و با کندوکاو در کودکی و نوجوانی اش به نتایجی دست یافت و با انطباق نتایج یافته شده بر اثر هنری، کشف کرد که مثلا هدف «داستایوفسکی» از نوشتن جنایات و مکافات چه بوده یا چرا «بالزاک»، «اوژنی گرانده» را نوشته یا «پیردختر» را و چرا «ون گوگ» تابلوی آفتابگردانهایش را اینقدر زیبا آفریده… این شاید دم دست ترین و درست ترین!! شیوه نقدنویسی در جهان باشد، که معمولا با نتایج جنجالی که می گیرد، بازار را گرم می کند! جالب است، چون «همینگوی» در اواخر عمر به ناتوانی جنسی دچار شده، لاجرم در داستانهایش از زنها بد می گوید، یا «چخوف» چون فقیر بوده، اغنیا را به سخره گرفته، یا رابطه احساسی بیش از حد «نیچه» با مادر و خواهرش باعث خلق نظریات او شده است!

اینها همه درست! هیچ کس نمی تواند منکر تاثیر محیط، آدمها و فضای پیرامون هنرمند در آفرینش اثر و منش و روش زندگی او شود… مسلما هر آدمی در زندگیش از خانواده و محیطش تاثیر می گیرد، یا از کسانی که برایش الگو بوده اند یا آموزش داده اند به او، و تاثیر اینها را می توان در آثارش دید… اما نکته جالب این است که براستی، وقتی یک راننده، خوب رانندگی می کند، میزان راننده بودن با نبودن اجداد او چه چیز مهمی می تواند باشد، یا وقتی رونالدینیو به زیبایی یک گل می زند، آیا علاقه مادربزرگ پدری اش به کوفته برزیلی، باعث آن گل بوده است؟ یا وقتی «پیکاسو»، «گوئرنیکا» را می آفریند، دوست داشتن اسب، باعث شده که او کله اسی را در نقاشیش بیافریند؟ و اگر هم اسب، دوست داشته، چه ربطی می تواند به تابلو و حس نقاش در هنگام آفرینش داشته باشد؟ اصلا حس و حال و suebond-13vangoghselfp-stra.jpgشوریدگی و شیفتگی هنرمند در هنگام خلق اثر هنری، به کسی چه ربطی دارد؟ هنرمند می آفریند چون احساساتش را به این وسیله بروز می دهد و روح ناآرامش را ارضا می کند و لذت می برد از کاری که می کند. همین. باقیش به عهده خواننده یا بیننده یا شنونده است که چه حسی دست بدهد به او، که خوشش بیاید یا نیاید، خشمگین بشود یا عصبانی. اثر هنری، او را (مخاطب را) به وجد برساند یا نه؟! و این تاثیر و این اکتساب آنقدر شخصی است که از من تا تو فرق می کند. نمی توان انتظار داشت که یک سیاستمدار چاچول باز پشت هم انداز، همان چیزی را درک کند از «باله دریاچه قو» «استراوینسکی» که کارگر معدنی در صحرای گبی! اصلا اثر هنری، نمی تواند این گونه باشد، نمی تواند بر اساس اصول ریاضی، که در تمام دنیا ثابت است، بنا شود. هنرمند، بر اساس احساسش و با استفاده از نمادها و نشانه ها کار می کند. گیرم که یک سری از این نمادها و نشانه ها معنای خاصی داشته باشند. اما آیا همیشه ماه، نماد یک چیز ثابت است؟ یا رنگ قرمز، همیشه نماد خون است؟ نمی تواند نشانه شهوت باشد؟ یا نشانه علاقه؟ یا آتش یا هر چیز دیگر؟ مگر نه این که در عصر پست مدرن، نشانه ها معنای قراردادی خود را از دست می دهند و در زمان و مکان جدید، باز تعریف می شوند؟! مگر نه اینکه هر اثر هنری، قواعد خودش را بنا می کند تا ساختار ذهنی آشنایی پسند مخاطب را درهم بشکند؟! هر کدام از این نمادها و نشانه ها، در هر منطقه ای و با هر فرهنگی، معنای خاص خود را دارند و نمی توان بر آنها به عنوان ستونهای ثابت، تکیه کرد. از سوی دیگر، هر مخاطبی با میزان درک متفاوتی که دارد از دنیا، زندگی، محیط اطراف و همچنین میزان جوشش احساس در وجودش، و تیزهوشی اش و هزاران عامل و متغیر دیگر، می تواند نسبت به یک اثر هنری قضاوت کند. این قضاوت محترم است. اما صرفا در محدوده ذهنی شخص معتبر است. نه در جهانی که همه چیزش نسبی است. از سوی دیگر چه متر و معیاری وجود دارد که می تواند ثابت کند که تحلیلی که فلان دکتر منتقد هنرشناس پشت میز نشین از مونالیزا می دهد از تحلیل نوجوان آفریقای جنوبی، در حالی که دارد آدامس می جود و رپ گوش می دهد برتر است؟

منتقد تحصیلکرده، می تواند ترکیب بندی را تحلیل کند، نوع رنگها را بازگو کند، به نشانه شناسی قراردادی اثر بپردازد، و از همه آنها یک تجربه منطقی یا احساسی بیرون بکشد، اما چند درصد می توانی مطمئن باشید که این تحلیل به آنچه داوینچی در ذهنش داشته نزدیک است؟ شاید آن نوجوان افریقایی نتواند بفهمد که چرا مونالیزا لباس حاملگی زمان خود را پوشیده است، اما شاید وجدی را که داوینچی در حین نقاشی تجربه می کرده، با تمام ذرات وجودش درک کند.16666_0009.jpg

روزی مصاحبه ای می خواندم از عباس کیارستمی درباره یکی از فیلمهایش. منتقدی ایراد می گرفت از او که آدم تکلیفش با فیلمهای شما روشن نیست! هر کسی یک برداشت از فیلم شما دارد و نمی توان چند نفر را پیدا کرد که به نظر و برداشت مشترکی از فیلم رسیده باشند! کیارستمی در جواب گفت: اتفاقا به نظر من این فیلم یک اثر هنری ایده آل است. سینما که کارخانه نیست که از یک طرف وارد بشوی و از طرف دیگر با یک محصول آماده خارج شوی! من فیلمی می سازم که هر کس بنا به سلیقه، شعور و احساسش درک و برداشت خودش را داشته باشد. نه مثل ساخته های هالیوود که میلیونها نفر بعد از دیدن یک فیلم یک حس مشترک داشته باشند (نقل به مضمون)

این احساس مشترک داشتن هم عجب دردسری شده! نمی دانم این که همه توی یک رودخانه شنا کنند چه لذتی دارد؟!

این همه دعواهایی که راه افتاده بر سر تفسیر و تاویل آثار هنری، همه اش از این فرهنگ عامه پسندی نشات می گیرد که می خواهد همه چیز را دستمالی کند. از روابط جنسی «همینگوی» و «دالی» تا پستوهای ذهن «نیچه» و «باخ» و «شکسپیر». این ژورنالیسم ابلهانه که از صد سال پیش شروع شده و به سرعت نور همه جا را تسخیر می کند بدجوری همه چیز را از تقدس و منزلت خودش انداخته. تصور کنید که تماشاگر فیلمهای «چاپلین» و «کیتون» چه لذتی می برده اند از سینما و تماشاگر امروزی چه لذتی می برد؟ هیچ! وقتی تمام پشت صحنه ها را، حقه های سینمایی را و رویاسازی ها را می بیند دیگر چطور می تواند باور کند اتفاقات را و به شخصیت فیلم علاقه مند شود؟ وقتی هر بچه کلاس اولی می خواند که «پیکاسو» چه می کرده و چطور نقاشی می کشیده، یا «موزارت» چطور آهنگسازی می کرده، و جیک و بوک زندگی همه هنرمندان، عین آب اماله هی می رود و می آید توی زندگی و لابلای اخبار سیاسی و ورزشی و بالا رفتن گربه ای از درخت و تصادف چهار اتوموبیل و زایمان زنی در هواپیما گم می شود، دیگر چه برداشت هنری؟ چه کشکی؟ چه پشمی؟

وقتی می گویی «سالوادور دالی»، همه به سبیلهایش فکر می کنند و روابط فراوانش با این و آن، نه به تخیل حسادت برانگیز سوررئالش. یا وقتی از «گوته» نام می بری، روابط ناکامش با آن شاهزاده جوان اتریشی بیشتر توی ذهن می آید تا اشعار حیرت انگیز و جهان بینی منحصر به فردش.

ژورنالیسم، همه چیز را دستمالی می کند و همه بزرگان را تا حد نمکدان روی میز یک رستوران بین راهی یا دستمال دستشویی مصرف شده مچاله شده کنار سطل آشغال، پایین می آورد! تازه دفاع هم می کنند از جریان آزاد اطلاعات و اینکه دانستن حق همه است! بله! دانستن حق همه انسانهاست. ولی دانستن چه؟ اندازه کفش «مارک تواین» و میزان کچلی «اندی وارهول»، یا ایجاد فضایی برای شناخت زندگی و دنیا، دانستن آنچه در دنیامان می گذرد، یا ایجاد امکانی جدید، برای شناخت آدمهای دور و برمان؟!zzzzz.jpg

ژورنالیسم، امروزه همه چیز را تا حد یک فرهنگ عوامانه ابلهانه پایین می آورد، در حد یک «کیتش» بی ارزش! در این ژورنالیسم، حتی اخبار سیاسی و پزشکی هم باید سرگرم کننده باشد! همه چیز باید آنقدر ساده باشد که هر نفهمی هم بفهمد (عمرا اگر هیچ کدامشان چیزی را بفهمد). آنقدر ساده که دیگر حالت به هم می خورد از این خبرها… مثل کشف کجی انگشت اشاره دست چپ «میکل آنژ» یا یبوست مدام «لوئیس بونوئل» در اواخر عمر!! و دردآور اینجاست که بر اساس اینها، قرار است که میزان خلاقیت و جهان شناسی هنرمند اندازه گیری و تحلیل شود! تصورش را بکنید: «تحلیل مبانی سوررئالیسم در آثار بونوئل، با تکیه بر یبوست مداوم صاحب اثر»!!!

به همین دلیل است که در جهان امروز، کوتوله بی سوادی همچون «پائولو کوئیلو»، تبدیل می شود به نویسنده جهانی، به کسی که تو را به درون خودت راهنمایی می کند!!! و مقایسه کنید «کوئیلو» را با «مارکز»، تفاوت بسیار است، خیلی زیاد!

اینست که دیگر این ژورنالیسم حال آدم را بد می کند. هر کس که بلد بود قواعد بازی را، می ماند وگرنه لاجرم له می شوی و از دایره، بیرون. در ژورنالیسیمی که «بوش» و «بلر»، فرقی با «ون گوگ» و «باشو» نداشته باشد، همه چیز ارزش خود را از دست می دهد. آن وقت در جهانی که هیچ چیز، جز سایه محو بی مقداری از خودش نیست، تنها می مانم، دستها را دور دهانم حلقه می کنم و با صدای بلند فریاد می زنم: از ژورنالیسم بدم می آید… خیلی!

یک دیدگاه برای ”من از ژورنالیسم بدم می آید… خیلی!!

  1. اردشیر

    بی برو برگرد با حرفات موافقم. انتقادت به نوشته من کاملا وارده. ولی ایراد از اونجاست که من منظورم رو بد رسوندم یا بهتره بگم برای بیان منظورم از بد وسیله ای استفاده کردم. تو از دریچه دید یک هنرمند داری مساله رو می بینی ولی من در اون موقع که می نوشتم اینقدر محو از بین رفتن خطوط جنسیتی بودم که ناخواسته گم شدم تو مونالیزا و دست آخر مطلبی زاییده شد که یک تفسیر ابلهانه از تابلوی مونالیزا بود و کمتر ربطی به هدفی داشت که به خاطرش دست به قلم شدم.
    نظر خودم این بود که بعد از گریز زدن به شیطنت های داوینچی در مونالیزا بیام و در ادامه مطلب برگردم به محور اصلی ولی وقتی دیدم مطلب خیلی طولانی شده دیگه بی خیالش شدم و با چند تا جمله کوتاه نوشتن رو پایان رسوندم.
    من با دید صرفا شمایل شناسی چند تا اشاره به تابلوی مونالیزا کردم بدون اینکه بگم اینها برداشت غیر هنری و در واقع مهندسی صرف است. ریشه مشکل رو باید در چند سال قبل جستجو کرد، اونجایی که در مدرسه و دبیرستان همه چیز رو به ما با اصول ریاضی یاد میدن و نتیجه اش میشه یک ذهن خشک و غیر قابل انعطاف که هر چیزی می بینه میذاره تو معادله ذهنیش و اگر جواب داد می پذیره.
    اوه اوه چقدر وراجی کردم…D:

  2. بازتاب: رویای آریایی » فرزندان مونالیزا

  3. بازتاب: بی نظیر، در لگد زدن به ذهن های بسته « نوشته هایی برای هیچ …Notes for Nothing

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s