جامعه شناسی نخبه کشی … یا توهم توطئه خزنده!

26.jpgدوست خوب و همکار گرامی چکاوک که در بیست ساله ها همکار هستیم، مطلبی نوشته است و در مورد آدمی بحث کرده که نمی­شناسیمش. شرح سفری کوتاه را داده که از تهران به دماوند می رفته و در این سفر، همسفر مردی شده است و در مورد احوالات آن مرد شریف چند خطی نوشته است. سعی کردم که با دیدگاه نسبیت­گرا و مالیخولیایی خودمان، هژمونی این متن را به خوانشی نو درآورده و با نگرشی نو، جامعه ­شناسی سیستماتیک نویسنده را در بوته نقد آتش بزنیم.

« واقعا باید آدم قدر امکانات و چیزائی که داره رو بدونه.» اولین جمله نویسنده، حکایت از طبقه نسبتا مرفه و دسترسی به امکانات و چیزهای زیادی دارد که خود نشان دهنده نگرش وی به دنیاست. در ادامه می­نویسد: « مثلا همین خود من، قدر بابام رو نمی‌دونم روزهائی که دانشگاه دارم منو می‌بره دماوند.» بابای محترم، خودرو شخصی دارند!! و نویسنده دانشجو است! و در دماوند تحصیل می کند و حتی پدر ایشان، نویسنده را تا دانشگاه می رسانند!! ارائه این همه اطلاعات، آن هم به نحوی که خواننده مرعوب رفاه بی پایان و طبقه اجتماعی ایشان بشود در نوع خود جالب توجه است!

« تصور کنید آدم با هزار جور سختی توی این اوتوبوس قراضه‌ها نشسته باشه و یهوووو باباش با میشینش از بغلش رد بشه! آخ آدم تا ……… می‌سوزه» در جمله اول، نویسنده با حمله به سیستم حمل و نقل عمومی و به تبع آن دولت و نظام حاکم، انتقاد شدید خود را از وضعیت نابه سامان اجتماعی اعلام می­کند. نگاه کنید به ساختار جمله، که در عین دارا بودن بحث اجتماعی و سیاسی، نیشی البته نه چندان گزنده به هنجارهای فرهنگی جامعه می­زند و زمینه را برای طرح مبحث اصلی و تاخت و تاز به باورها و آداب مردمی و فولکلور ملت مهرورز، آماده می­نماید.

« امروز از خواب که بیدار شدم به علت شب زنده داری شب قبلش خوابم می‌اومد و واسه بابا خان ناز کردم که نه من الان (۶ صبح) نمی‌تونم بیام» در این قسمت، نویسنده با اشاره به مناسبات خانوادگی خود و نوع رابطه با پدر(نماد نظم، قانون، حکومت و سیستم حکومتی؟) سعی در اشاره به استقلال طلبی نسل جوان و مبارزه با قوانین و روحیات پدرسالارانه دارد، غافل از اینکه در نهایت خود نیز در چنبره این سیستم پدرسالار، گرفتار است و پس از تجربه ای دردناک، در برابر این نوع نگرش، تسلیم شده و استقلال فکری خود را از دست می دهد!

«ساعت ۹:۳۰ همانند طاووسی، خرامان خرامان راه افتادم طرف میدون نوبنیاد» در ادامه، نویسنده، با توصیف احوالات خود، سعی در ارائه تصویری خودساخته به خواننده باهوش دارد و در پی آن نیز با اشاره به محل زندگی خود، دو هدف عمده را دنبال می کند: اول ارائه شخصیت طبقاتی خود، که در همه جای داستان آن را تکرار می کند و دیگری، استفاده از لفظ مسئله دار (نوبنیاد) به معنای نو بنیادگرایی، رادیکالسم اجتماعی و فرهنگی، براندازی بنیادگرایانه و ...

« از اونجائی که من عاشق خطه‌ی دماوندم و واسه رفتن به اونجا به جای سر و دست قلم پاهامو خرد می‌کنم، نمی‌دونم چه حکمتیه که همیشه مسائل نشاط آور زیادی در توی راه برام پیش می‌آد» استفاده ابزاری از احساسات ملت!! در اینجا نویسنده از قاعده ( نعل وارونه) یا جناس مفترق مستضرفه استفاده می کند و با تعاریفی نیش­دار و کنایاتی مغلق، منظور خود را که چیزی جز نکوهش و کم­ارزش جلوه دادن مفاهیم ارزشی چون عشق، خطه، دماوند، سر، دست، حکمت و … نیست، بیان کند. از سوی دیگر، نویسنده با شکستن قلم، این شیئ ارزشمند و مهم، دین خود را به تمام و کمال به فرهنگ این مرز و بوم ادا می کند…!! لازم به ذکر است که در آخرین جمله، نویسنده سعی در وارونه جلوه دادن مسائل دارد و با نشاط آور خواندن برخی مسائل حیثیتی و ناموسی، سعی در خفیف شمردن این ارزشها دارد…!

« خدا رو شکر به موقع رسیده بودم و می‌تونستم جلو بشینم ) که ییههههههو یه آقای متشخصی همانند کودک ۲ ساله‌ای بدو بدو اومد و (کم مو‌نده خودشو بکشه ) کیفشو انداخت رو صندلی جلو و گفت جای منه!!!!» در این جملات، نویسنده با نشر اکاذیب، انحراف افکار عمومی و بزرگنمایی بیش از حد، سعی در تخطئه تلاش آحاد ملت برای دستیابی به امکانات بهتر می­شود! چنانچه در ادامه می­نویسد: « منم مثل خرا ماتم برده بود به ژانگولر بازی این مرد خرسه گنده که واسه خودش جا گرفته بود!نگاه می‌کردم. راننده یه نگاهی به مرده کرد و گفت جای این خانومه. خلاصه بگذریم که این آقا کوچولوبعد از کلی دعوا با راننده رفت پشت نشست و منم مثل خنگ‌ها همش خندیدم!!» در این چند جمله، نویسنده ابتدا مظلوم نمایی می­نماید، به نحوی که خواننده با احساس همذات پنداری، همانند آن راننده تاکسی فریب خورده، در صدد دفاع از نویسنده بر می­آید و متاسفانه، پیروز هم می­شوند.

« آقای راننده تا ماشین پر شد چنان دنده ‌رو چاق کرد که من گفتم آخ جون نیم ساعته می‌رسیم رودهن، چشمتون روز بد نبینه نشون به اون نشون که ما راه ۴۰ دقیقه‌ای رو یک ساعت و ربع رفتیم. اینقدر جناب آقای راننده لی لی می‌کردند که من تا رودهن یه عالمه اس ام اس برای مامانم فرستادم که خودتو برسون وگرنه قتل راه می‌اندازم . خیلی خودمو کنترل کردم تو سر راننده نزدم تا یکم گاز بده، به خدا اگه ولم می‌کردن …………» راننده فریب خورده، که در ابتدا با نویسنده همراهی می­کند، پس از پی­بردن به نیات براندازانه نویسنده، و با علم به اینکه راه حل­های ایجابی و سلبی همیشه کارساز نخواهد بود، با استفاده از حق نافرمانی مدنی، بدون درگیری، خونریزی و یا هرگونه اقدام استشهادی دیگری، شروع به مبارزه منفی می نماید. در این بین، نویسنده سعی می کند، با استفاده از روابط خانوادگی و رانت های در دسترس، راننده را به قتل برساند که خوشبختانه، راننده عزیز از این خطر نجات پیدا کرده و همانند یک ایرانی وطن پرست و شجاع، در عین عمل به وظیفه مدنی خود، در راه انحرافات نویسنده، سنگ اندازی می نماید و جان سالم نیز درمی­برد!

« از اینجا به بعدش من مجبورم حقایق رو بگم حتی اگه بی ادبی باشه!»> نویسنده اعتراف می کند که تا اینجا دروغ می گفته!!! به نظر شما، تکلیف خواننده با نویسنده ای خود اعتراف می­کند دارد دروغ می گوید چیست؟ هر چند عدم شفافیت و وجود پاره ای ابهامات در قلم نویسنده از ابتدا مشخص بوده است.

« یه آقائی دم ماشین گیلاوند واستاده بود . تا من اومدم سوار شم درو واسم باز کرد منم با لبخندی ازش تشکر کردم و تو دلم به خودم کلی فحش دادم که خاک تو سرت کنن ببین توی اینجاهم آدم خوب پیدا می‌شه و تو چقدر به این‌ها دری وری گفتی.» نویسنده با استفاده از عباراتی همچون (واستاده بود)، (سوار شم) و … و با استفاده از لحن و گفتاری شبه صمیمی، سعی در جذب دوباره مخاطب دارد، مخاطبی که پس از اعتراف به دروغگویی نویسنده، دچار بحران شده است و از سردرگمی مضاعف رنج می برد. نویسنده با تیزهوشی تمام در این بحبوحه، خود را به نحوی به خواننده نزدیک کرده و با لحنی صمیمی و همراهی برانگیز، علاوه بر فریب مجدد او، ابتدا بصورت مصلحتی به خود حمله می کند، سپس با زبردستی تمام، ضربه ای دیگر وارد می کندو به قول خودش، دری وری می گوید!

« راه افتادیم بریم که ییههههههو یه چوپان بیمارگوسفنداشو هی کرد تو جاده و بعد مثل آدم‌های هیستریک شروع کرد به کتک زدن گوسفندا. آقا مگه حالا ول می‌کرد انگار دق و دلی چندین و چند ساله‌اش رو سر اون زبون بسته‌ها در می‌آورد. به جون خودم یه گوسفنده توی بع بع ‌هاش بهش گفت بیشعور به خدا خودم حسش کردم.» نویسنده، به خوبی نقاط حساس روح خواننده سانتی مانتال ایرانی را می شناسد و با فشار! بر روی آن نقاط، هر لحظه، حس همراهی مخاطب را بیشتر برمی انگیزد و باعث می شود که خواننده ناآگاه، که در مکتب ملودرام های آبکی تلویزیونی تربیت شده، با گوسفندان همراهی کرده و به چوپان فداکار، که نماینده قشر زحمتکش و طبقه همیشه تحت ستم و استثمار این مردم است فحاشی کند.

چون با گوسفند سر و کارت فتاد        هم زبان گوسفندی باید گشاد

« جونم براتون بگه که یییهههههوووو سرمو برگردوندم دیدم آقاهه دستش تا کتف تو دماغشه ، به خدا کم مونده بود تو دماغش ملق بزنه! منم چشمام شده بود قد نعلبکی از این همه تشخص! آأقا دست می‌کرد تو دماغش و یه چیزائی به اشکال مختلف از توش در می‌آورد و پرت می‌کرد تو جاده ، بعد ییییهههوشیشه‌اش رو کامل کشید پائين و اخ وتف کرد بیرون. بعد برگشت و با یک حالت پیروزمندانه از تف گنده‌ای که کرده بود منو نگه کرد» اولا دست آدم تا کتف داخل دماغش نمی رود، بلکه این تخیل فرّار نویسنده است که اینگونه تصور نموده است و از دیگرسو، چشم آدم اندازه نعلبکی هم نمی شود! این همه اغراق برای چیست؟ جز اینکه نویسنده خواسته با این تلاش مذبوحانه، همانند فیلم های هندی، با بزرگنمایی بیش از حد، احساسات رقیقه و سانتی مانتالیسم نهفته در خواننده را تحریک کند؟ وا اسفا که در این راه موفق هم می شود! در ثانی، حق هر انسانی است که محتویات بینی اش را تخلیه کند! حال این قضیه به دیگران چه ارتباطی دارد؟ آزادی که این همه دم می زنند از آن همین است؟ دموکراسی وارداتی این گونه در نسل جدید بروز می کند که دیگر، آدمها دست در دماغشان هم نکنند؟ این چه آزادی است و این چه دموکراسی است؟ حریم خصوصی چه می شود؟ سلامت روانی جامعه با این مسائل زیر فشار می رود و آنگاه فرار مغزها اغاز می شود!! انسانی که همانند یک موش آزمایشکاهی در جوامع غربی از هر سو تحت نظر و فشار همه جانبه رسانه ها و هجمه بازجویی های عقیدتی است، چگونه می تواند طلایه دار آزادی باشد؟ هان؟نکته دیگر: تف کردن، مخصوصا اگر غلیظ و شدید باش، به گفته اطبا برای سلامت قوای دماغی بسیار مفید است. نویسنده با حمله به این حرکت یک انسان شریف از طبقه متوسط، نیات درونی خود را که بیماری، خمودگی ذهنی و جسمی و ناتوانی این قشر برای رسیدن به قله های افتخار است را بیان می کند!

« وقتی رسیدم دماوند واقعا از اینکه یه وقت‌هائي به این خطه‌ی عزیزدلم دری وری می‌گفتم شرمنده شده بودم چون فهمیدم حقیقتا من دماوند رو نشناختم و این شهر پر از استعداد‌های کشف نشده‌است مثل خانوم پولک نشان!!!!» نویسنده، بار دیگر با دستاویز قرار دادن احساست پاک خواننده و استفاده از حربه نخ نما شده نعل وارونه ضمن ادای بزرگترین توهین ها، به استعدادهای درخشان این مملکت و دانشمندان جوان آن نیش زده و آنها را تحت شدیدترین حملات قرار می دهد؟ کجایند مدعیان دفاع از ایران و ایرانی؟ کل یوم همه چیزمان از دست رفت؟

« با خودم عهد بستم دیگه واسه خان باباجون ناز نکنم و مثل بچه آدم حتی اگه زودتر هم شده ولی با ماشین خودمون برم دماوند.(این تیکه آخر رو گفتم تا بدونید ما ماشین داریم!)» نویسنده، که در تمام طول نوشته، ضمن تفاخر به موقعیت اجتماعی و رولبط خانوادگی، خود را بالاتر از دیگر مردمان می بیند، در پایان نیز این رویه اومانیستی و نودکارتی را ادامه می دهد و اعلام می کند که برای جنگ، شمشیر را از رو بسته است! وی ضمن تاکید مجدد بر رانت های خود، خود را تافته جدا بافته می بیند و شعار دموکراسی خواهی و آزادی محوری سر می­دهد، غافل از اینکه عمر این شعارهای توخالی سالهاست که به سر آمده! در نهایت، نویسنده، که خود را یک موجود استثنایی و فرازمینی می بیند، با سوار شدن بر موج احساسات پاک و همدردی نهفته در اقشار جامعه، سعی در توهین به مقدسات و باورهای آنها دارد. در این میان آنچه مایه بسی تعجب است، سکوت فرهیختگان متعهد اهل قلم و مسئولان فرهنگی این جامعه در قبال این جریانات مسموم غرب زده است که بصورت خزنده، نقاط حساس جامعه را هدف قرار گرفته اند بی آنکه بدانند که ملت همیشه بیدار، با در ک هژمونی زمانه و شرایط نواستراتژیک فرامنطقه ای، هیچگاه فریب این نویسنده نمایان راه گم کرده را نمی خورند!!

در این میان نباید از نقش عناصر سرسپرده و خودفروخته ای همچون امید.م و اردشیر.ط که نقش رهبری این جریان توطئه برانگیز را با کمک عناصر معلوم الحالی همچون ف.م و الف.ب و ج.د به عهده دارند غافل بود. اینان با استفاده از بیت المال و کمک های استکبار جهانی فرهنگ این ملت را هدف قرار داده اند. از ما که گفتن!

یک دیدگاه برای ”جامعه شناسی نخبه کشی … یا توهم توطئه خزنده!

  1. چکاوک

    باورتون نمی‌شه عمله هه کم م.نده بود تو دماغش شنا کنه
    داشت خودشو خفه می‌کرد
    منم ماتم برده بود

  2. peyman

    باور کنید شما دارای مشکلات جدی دماغی هستید! آخه کی میاد اون همه روایت متعلقات بینی و چیزهای مهوع دیگه رو در 40-50 خط اینجوری بشکافه؟

  3. امید محدث

    سلام …
    خیلی عالی به فقر فرهنگی و استحاله فکری جوانان این مرز و بوم اشاره کرردی .. بنده هم به نوبه خودم ضمن برائت از طبقه بورژاوزی و طبقه مرفه بی درد با انکه خود را یک لیبرال تمام عیار می دانم اما این حرکت مذبوحانه و ناشایست را محکوم می کنم … باید پذیرفت که در ان مقاله ضاله توده مردم به سخره گرفته شده اند … از شما به عنوان یک منور الفکر و اگاه به مسائل اجتماعی بسیار تشکر میکنم که به خوبی نیات پلید امپریالیسم رو بیان کرده اید باشد که در راه ازادی خلق شما سربلند باشید …

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s