وقتی که نوشتنت نیاید هیچ…

قهوه فربد کافه دود coffe farbod smokeگاهی وقتها، تنها که روبروی خودت نشسته ای، چایی می خوری و سیگار می کشی و به خودت نگاه می کنی که نشسته است روبرویت و دارد بر و بر نگاهت می کند، دلت می گیرد… دلت می خواهد یک کس دیگری هم باشد آنجا… مهم نیست که کی! ولی باشد… حرفی هم نزد مهم نیست، نگفتی تو هم چیزی، آن هم مهم نیست… بودنش به این درد بخورد حداقل که خودت را نبینی و کل کل نکنی با خودت و خودت را نابود نکنی… بعد، برداری و بخواهی بنویسی و هیچ نباشد برای نوشتن… هیچ چیز تو را سر شوق نیاورد برای زندگی، برای نوشتن، برای خواندن، همه چیز برایت بی ارزش باشد… بعد تصمیم می گیری که بخوابی، دلت می خواهد که تنها باشی، اما می بینی که یک نفر_که خودت هستی_ آرام می خزد زیر پتو و نوک پنجه های سردش را، نوک پنجه های پاهای یخ زده اش را می چسباند به پاهایت و همینجور نگاهت می کند و تو برای فرار از نگاهش _ که نمی فهمی چیست_ چشمانت را می بندی و باز حس می کنی سنگینی نگاه را و خودت را می زنی به خواب و برای دک کردنش حتی خرناس هم می کشی و بعد که لای پلکها را آرام باز می کنی می بینی هنوز آنجاست و نگاهت می کند و آخر لجت می گیرد و بلند می شوی و میروی که قهوه ای بخوری که باز با پررویی می آید که دو تا بساز و هیچ وقت هم این لغتهای مسخره اش تمامی ندارد…

_ دوتا بساز…. هه… عین آدم حرف بزن….

و باز هم جوابت را نمی دهد و تو کلافه سیگار که آتش می کنی، نگاهت می کند و دست دراز می کند و سیگار نصفه را می گیرد از دستت و دودش را می فرستد به آسمان و تو، عصبانی سیگار دیگری روشن می کنی و از سر لج، پکهای محکم می زنی و زور می زنی که تمام کنی سیگار را قبل از آنکه از دستت بگیرد و بعد بلند می شوی نصف شب و لباس پوشیده و نپوشیده، می روی بیرون، توی کوچه و خیابان و همه اش می روی جاهای تاریک، که خودت می ترسی ازشان و می ترسی که نکند یکهو جنی چیزی بپرد از سیاهی بیرون، و هی می روی جاهای تاریک، که گمت کند و دنبالت نیاید و خودت هم دورادور حواست هست گه گمش نکنی و آخر که می بینی گیج و حیران، عین بچه هایی که مادرشان را گم کرده اند دارد دور و برش را نگاه می کند و یواش لب ور می چیند و اشک می آید توی چشمهایش، آرام از پشت درخت می آیی بیرون و دستش را می گیری و می روی توی پیاده رو و توی آن تاریکی دم دمهای صبح، سیگاری آتش می زنی و می دهی به دستش و دست دیگرش را محکم می گیری که یکهو گم نشود و خودت هم سیگاری به لب، دست دیگرت را می کنی توی جیبت که باز، مثل همیشه مطمئن شوی که کلید را آورده ای و خدای نکرده پشت در نمی مانید و می روی و سر راه، یک نان داغ هم می گیری، مثل همیشه، که با پنیر صبحانه ای بخورید و هر کدام، بعدش بروید دنبال کارتان و خانه که می رسی، بوی نان تازه و پنیر و چای تازه دم، پر می کند فضا را و صبحانه که خوردید، لباس می پوشید و می زنید بیرون و خودت را می بینی که می پیچد از سر کوچه و دور می شود و عین بچه ها کیفش را تکان می دهد و می رود دنبال کارهایش و تو، عین یک مادر نگران، دل توی دلت نیست که نکند امشب دیگر نیاید….

یک دیدگاه برای ”وقتی که نوشتنت نیاید هیچ…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s