Posted on 26 مارس, 2009 by Farbod
مرد، روبروي كپه آتش ايستاده بود و نگاه مي كرد به آسمان كه برف مي آمد. ريز.
تلفنش زنگ خورد. از توي جيبش گوشي را درآورد. زنش بود كه مي گفت شير خشك بخرد براي بچه. گفت كه مي خرد و دستهایش را کرد توی جیبهای پالتو و نگاه كرد دوباره به آتش و به آسمان [...]
Filed under: داستان ها, نوشته ها | Tagged: داستان،کوتاه،ادبیات،جامعه،ا, زن،مرد،زندگی،داستان،سیگار،ب | Leave a Comment »
Posted on 22 مارس, 2009 by Farbod
در را پشت سرش بست و روسری را برداشت و انداخت روی مبل و کفشها را کند و آمد توی اتاق و دکمه کولر را زد و زیر لب فحش داد و رفت توی آشپزخانه و بطری آب را برداشت و همانجور، ایستاده سرکشید و بطری خالی را گذاشت روی اوپن و دکمه های مانتو [...]
Filed under: داستان ها, نوشته ها | Tagged: ایران،زن،مرد،رابطه،گرما, داستان،کوتاه،ادبیات،جامعه،ا | Leave a Comment »
Posted on 4 فوریه, 2009 by Farbod
دماغش را با صدا خالی کرد و کف دستش را مالید به دیوار آجری و نگاه کرد به دستش و گفت: “از همین ترمینال که سوار شد، به مولا، تا خود خود مَشد، به جون خودم، هی کرم ریخت، هی کرم ریخت. هی به این اوسامون گفتم بزار برم تو کارش، بزار ردیفش کنم. هی [...]
Filed under: داستان ها | Leave a Comment »
Posted on 5 ژانویه, 2009 by Farbod
امروز، از داروخانه یک بسته چسب زخم خارجی خوشگل خریدم. به دو هزار تومان. در اندازه های مختلف. شکل های مختلف. گرد، مربع، مستطیل. برای زخمهای مختلف. زخم ها در جاهای مختلف!
یادم باشد، فردا، یک سر بروم داروخانه، ببینم از این مدل چسب ها، برای زخم های روحمان هم دارند یا نه.
Filed under: داستان ها | 5 Comments »
Posted on 5 دسامبر, 2008 by Farbod
توی داروخانه سوم، بالاخره پیدا کرد چیزی را که می خواست. به غرغر دخترک پشت پیشخوان توجهی نکرد و قوطی های نیمه باز را گذاشت همانجا و کرم را برد پیش صندوقدار و پولش را داد و بیرون که آمد، هوا دیگر داشت تاریک می شد و سر راه، پیاز و سیب زمینی خرید و [...]
Filed under: داستان ها | Tagged: زن،مرد،زندگی،داستان،سیگار،ب | 4 Comments »
Posted on 15 اکتبر, 2008 by Farbod
داستانهای بی نام: قسمت سوم
داستانهای بی نام: قسمت دوم
داستانهای بی نام: قسمت اول
زن، نگاهی به ساعتش کرد و یک ایستگاه قبل، پیاده شد. فکر کرد که وقت دارم. فکر کرد که قدم می زنم تا آرامتر شوم. فکر کرد که کجا خوانده “قدم زدن” آدم را آرام می کند. “کتابهای خوشبختی” یا “مجله خانواده قهوه [...]
Filed under: داستان ها | Tagged: داستان،ادبیات،زن،مرد،داستان | 2 Comments »
Posted on 29 آگوست, 2008 by Farbod
داستانهای بی نام: قسمت اول
داستانهای بی نام: قسمت دوم
دختر، از ماشین پیاده شد و در را محکم به هم زد و غر غر راننده را نشنید. دوید. به نزدیکی های مرد جوان و بچه اش که رسید، ایستاد. تکیه داد به درخت و نگاه کرد به مرد که به پارک آن دست خیابان نگاه [...]
Filed under: داستان ها | Tagged: داستان،سیگار،نوشته،ادبیات | 3 Comments »
Posted on 24 آگوست, 2008 by Farbod
مرد پشت پنجره سيگار دود مي كرد و زن لبه تخت نشسته بود. مرد نگاه مي كرد به انبوه ساختمانها و پرنده ها كه مي گذشتند و علفها كه تازه سبز شده بودند.
زن گفت: بد جايي هم نيست اينجا…
مرد نگاهش كرد و خنديد.
زن آمد كنار مرد و سرش را به شانه مرد تكيه داد [...]
Filed under: داستان ها | Tagged: داستان،ادبیات،زن،مرد،داستان | 2 Comments »
Posted on 8 آگوست, 2008 by Farbod
قسمت اول: داستانهای بی نام _1
قسمت دوم:
دختر جوان، سریع از ماشین پیاده شد و محکم در را به هم کوبید. دوید و از روی جوی آب کنار خیابان پرید توی پیاده رو و راه افتاد _ با فاصله_ دنبال مرد و بچه اش که توی بغلش همچنان وول می خورد و ناسازگاری می کرد.
بچه هی [...]
Filed under: داستان ها | 1 نظر »
Posted on 30 جولای, 2008 by Farbod
دختر، توی تاکسی که نشست، در را محکم به هم زد و بست. راننده زیر لب غرغر کرد و فحش داد به زمین و زمان. مرد جوانی که روی صندلی جلو نشسته بود، بچه را از جابجا کرد توی بغلش و برگشت به پنجره بیرون و نگاه کرد به ردیف مغازه ها. بعد نگاهش [...]
Filed under: داستان ها | Tagged: داستان،کوتاه،ادبیات،جامعه،ا | 2 Comments »