مرد، پتو را میزند كنار ومینشیند لبه تخت. _ بيداری…؟ _ اوهووم… _ يه لطفي میكنی؟ _ چی؟! _ فردا میتونی بچه رو از مهد بیاری…؟ _ تو نمیرسی بری؟ _ نه… _ چرا؟ _ بايد برم ختم… زن جمع میشود توی خودش و چنگ میزند به پتو. _ ختم كی؟ _خودم! تهران/زمستان82
دستهبندیشده در: داستان ها | برچسبها: Art، مرگ، مرد، ادبیات، تنهایی، ختم، داستان، زن، زندگی، عادت | 3 دیدگاه »








