دلم تنگ می شود برایت دایی جان

ازدواج نکرده بود آن موقع ها. جوانی بود سی و چند ساله. قد بلند. رشید بود. خوش هیکل و خوش قیافه و باسواد. زبان می دانست و کتابخوان بود و مردمدار. مهربان. عاشقش بودم. همه آدمهای زندگی ام یک طرف. او یک طرف دیگر. شوخ بود. لجباز. بد دهن نبود هیچ وقت. مهربان بود. خیلی [...]

انگار که نقش قالی‌ست!

غمگینی ما، انگار که نقش قالی ست. هر چه بیشتر پا می‌خوریم، غمگینی‌مان پردوام‌تر می‌شود… کهنه‌تر می‌شود.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.