از اول هم مي دانستم، هر چند چهار ساعت و نيم طول كشيد. چاي خوردم، سيگار كشيدم و فكر كردم.
چای دوم، سیگار چندم، فکرهای بی پایان.
مثل هميشه،
اين دفعه هم هيچ اتفاقي نيافتاد.
تهران/پاييز80
مربوط به موضوع های: داستان ها | بر چسب ها: heart, life, چای, ادبیات, تنهایی, داستان, داستان،ادبیات،زن،مرد،داستان, داستان،سیگار،نوشته،ادبیات, روزمره, روزمره گی, زندگی, سیگار, عادت | بیان دیدگاه »









