حکایت عابد و استخوان پوسیده شنیدم که یک بار در حلهای سخن گفت با عابدی کلهای که من فر فرماندهی داشتم به سر بر کلاه مهی داشتم سپهرم مدد کرد و نصرت وفاق گرفتم به بازوی دولت عراق طمع کرده بودم که کرمان خورم [...]
دستهبندیشده در: نوشته ها | ۱ دیدگاه »








