سعدی، حکایت عابد و استخوان پوسیده

حکایت عابد و استخوان پوسیده
شنیدم که یک بار در حله‌ای                سخن گفت با عابدی کله‌ای
که من فر فرماندهی داشتم                به سر بر کلاه مهی داشتم
سپهرم مدد کرد و نصرت وفاق            گرفتم به بازوی دولت عراق
طمع کرده بودم که کرمان خورم         [...]

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری [...]

هـــــــــی! هی!

هیچ وقت! دو تا چیز برایم مهم نبوده هیچ وقت. یکی پول، یکی وسیله، ابزار یا هر چیزی شبیه به آن. چرایش را نمی دانم. ولی اصلن مهم نبوده. شاید نهایت مهم بودن یک وسیله، همان روز اولش باشد که تازه است و دلنگ  و دولونگ تازه گی اش، چشم را می گیرد. وگرنه بعدش [...]