دستهبندیشده در: نوشته ها | بیان دیدگاه »
بعضی آدمهای دوست داشتنی
بعضی آدمها، دوست داشتنی اند، خیلی. دوست داری کنارشان بنشینی و گوش بدهی. نه که حرفهای مهم قرار است بزنید، نه، همین حرفهای معمولی روزانه، همین که من چه کردم و تو چه کرده ای و اینها، همین غیبتهای الکی و حرفهای یومیه. حرفهای سنگین و رنگین هم زدید چه بهتر. اما لذت بخش است [...]
دستهبندیشده در: نوشته ها | 2 دیدگاه »
………………………..
بعضی پستها، نوشته می شوند که منتشر نشوند… بعضی حرفها را می شنوی که نباید بازگو کنی… بعضی چیزها را می بینی که نباید به یاد بیاوری… بعضی چیزها را می فهمی، اما نباید به روی خودت بیاوری… سخت است، خیلی سخت… اما باید یاد بگیری…
دستهبندیشده در: نوشته ها | ۱ دیدگاه »
روز خوب، هفته خوب
من، گاهی وقتها سخت است حرف زدن برایم کلن، نمی آید کلمات و بعد سخت است بعضی چیزها برایم، مثل تبریک و تشکر و اینها، خیلی وارد نیستم به این آداب، اما باید از همه دوستان خوبم، در اینترنت، تشکر کنم بابت سیل تبریکهاشون، انصافا انتظار نداشتم که اینقدر تبریک و انرژی بگیرم. مرسی از [...]
دستهبندیشده در: نوشته ها | برچسبها: تشکر | 3 دیدگاه »
صبرکنید، اگر ممکن است…لطفا
فکر کنم خیلی پوست کلفت شده ام، خیلی. هیچ وقت فکر نمی کردم در فاصله کمتر از بیست و چهار ساعت، دوبار ناک داون شوم و باز هم سرپا باشم. هر چند دیگر لگد خوردن شده است یک امر روزمره، ولی دوتا دوتا خوردن پوست خیلی کلفتی می خواهد و شاید هم تجربه مان رفته [...]
دستهبندیشده در: نوشته ها | برچسبها: broken، heart، life، love، man، relation، مرد، woman، امید، انسان، تنهایی، زن، زندگی | 2 دیدگاه »
Shift+Delete
گاهی وقتها، خسته که می شود ذهنم و خسته که می شوم خودم، دلم می خواهد یک چیزی بود، یک فرمانی، دستوری، برنامه ای که بزنی و پاک کنی ذهنت را از همه چیز. فرمت کنی تمیز. جوری که خودت را هم نشناسی و هیچ کس را و دنیا را، و راه بیافتی به کشف [...]
دستهبندیشده در: نوشته ها، خزعبلات | برچسبها: delete، life، love، memories، memory، shift، spring، نوشته،حافظه،خسته،خستگی،پاک کردن،کشف،بدیهی، walking، داستان،سیگار،نوشته،ادبیات | ۱ دیدگاه »
با خشم به گذشته بنگر!
وقتی هنوز جوونی، هنوز انرژی داری، هنوز چیزی به اسم آینده برات وجود داره، کلی نقشه می کشی، ساعتها فکر می کنی، ال می کنم و بل می کنم و از این نقطه به آن نقطه و فلان و بیسار. سن، بعد که بالا می رود، می نشینی سر راه، نگاه می کنی به گذشته [...]
دستهبندیشده در: نوشته ها، خزعبلات | 2 دیدگاه »








