بدون عنوان_14

مرد، روبروي كپه آتش ايستاده بود و نگاه مي كرد به آسمان كه برف مي آمد. ريز. تلفنش زنگ خورد. از توي جيبش گوشي را درآورد. زنش بود كه مي­ گفت شير خشك بخرد براي بچه. گفت كه مي­ خرد و دستهایش را کرد توی جیبهای پالتو و نگاه كرد دوباره به آتش و به [...]

بدون عنوان_35

در را پشت سرش بست و روسری را برداشت و انداخت روی مبل و کفشها را کند و آمد توی اتاق و دکمه کولر را زد و زیر لب فحش داد و رفت توی آشپزخانه و بطری آب را برداشت و همانجور، ایستاده سرکشید و بطری خالی را گذاشت روی اوپن و دکمه های مانتو [...]

تعطیل است

آدمی زاد، اگر بلد نباشد که بین بخشهای مختلف زندگی اش، تعادل و توازن برقرار کند، بهتر است که بنشیند و بیش از این به زندگی اش و به زندگی دیگران گند نزند. زندگی کردن مهارت می خواهد و علم و تجربه، و وقتی ندانسته باشی اینها را، لاجرم گند می خورد زندگی ات. برقرار [...]

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.