مرد، روبروي كپه آتش ايستاده بود و نگاه مي كرد به آسمان كه برف مي آمد. ريز. تلفنش زنگ خورد. از توي جيبش گوشي را درآورد. زنش بود كه مي گفت شير خشك بخرد براي بچه. گفت كه مي خرد و دستهایش را کرد توی جیبهای پالتو و نگاه كرد دوباره به آتش و به [...]
دستهبندیشده در: نوشته ها، داستان ها | برچسبها: داستان،کوتاه،ادبیات،جامعه،ا، زن،مرد،زندگی،داستان،سیگار،ب | بیان دیدگاه »








