دهه شصت، خانه سیاه بود، ایران سیاه بود، دنیا سیاه بود. همه جا سیاه بود. نگاهها، لباس ها، کلاسها، کتابها، تلویزون، همه اش سیاه بود. جنگ بود. بمب بود و هواپیماهای عراقی که می آمدند و می زدند و فردایش، پسرک نیمکت جلویی، بی پدر شده بود. بی برادر شده بود. فردای آن روز، خانواده معلم کلاس پنجمی ها، سیاه پوش بودند.
همه چیز، نبود، و هر چه بود کمترین و بدترین. تمام زندگی برنامه کودکی بود سیاه، بعد از آن همه مارش و سرود جنگی، بعد از آن همه “گمشده ها“(1). تمام دلخوشی مان، توپ پلاستیکی دولایه ای بود که دنبالش، پای برهنه می دویدیم و شیشه و میخ و سنگ پاها را سوراخ می کرد.
تمام دلخوشی، فیلم بعدازظهر جمعه بود. آن روزهای جمعه ای که پر بود از رشادتهای انگلیسیها و فرانسوی ها و روسها در برابر دشمان متجاوز هیتلری. پر بود از “بادُر” (2)، که دو پایش را داده بود در جنگ و همچنان خلبانی می کرد. پر بود از زیردریایی های سیاه انگلیسی که شش درجه به چپ، با سرعت چهل گره دریایی، “اژدر” ها می فرستادند برای ناوهای آلمانی. جمعه هایی که پر بود از مین های ضد دریایی که ناوها را منفجر می کردند و فرانسوی های ارتش زیرزمینی را عزادار. جمعه هایی که پربود از بازار سیاه پاریس، که اندک کره و سوسیس، به بهای خون پدر خانواده تمام می شد و همه اینها، بعد از آن برنامه کودکی بود که بهترین برنامه هایش، زبلخان و میشا و خرس مهربان و پسرشجاع بود. برنامه کودکی که بعد از قصه های پر غصه “ظهرجمعه” “رضا رهگذر” بود. سالی چند بار عیدی می آمد و تولدی، تا لورل و هاردی، بزی را ببرند به قایق، تا شیرش را بخورند و شاد شوند. یا نورمن، که در برای فرار از پلیس، در مسابقه دو ماراتن شرکت می کرد و اول هم می شد. هم چیز تکراری بود به حد جنون. تمام فیلمها، وسطش نوار پاره می کردند و “ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر”. قوانین اردوگاههای آلمان نازی و راههای فرار را حفظ بودیم. همه را.
زندگی سیاه بود، به سیاهی چرک یقه آقای مدیر اداره فلان، که دو خودکار در جیبش می گذاشت: “این برای کارهای بیت المال است و آن یکی برای امورات شخصی!” (3). زندگی سیاه بود، به سیاهی دیده دختر همسایه، که بعد از عمری نان و نمک، بیاید در کوچه نهی از منکر کند، با توپ و تشر، خواهر پنج ساله ات را که چرا بدون روسری آمده است بیرون. به سیاهی کابلی که معلم می زد، که دلش از زندگی سیاه شده بود. به سیاهی پرده چرک سینمایی که شش ماه از سال، فقط دو فیلم داشت، و ما که چه خوشبخت بودیم از داشتن سینما. سیاه بود آن روزگار.
سیاه بود آن روزگار. به سیاهی کلاسور نوجوان دبیرستانی، که ناظم، با تیغ پاره پاره اش می کرد. به سیاهی موی دانش آموزی که به جرم اندکی بلند بودن، مدیر “چهارراه” می انداخت بینشان. به سیاهی زندگی آن همکلاسی دبستانی، که ده سالی از تو بزرگتر بود و آواره جنگ و دست فروشی می کرد تا زندگی خانواده شان بچرخد و خانه شان از گِل بود و پیتهای خالی روغن نباتی. به سیاهی خانه هایی که در “دره” ساخته شده بودند، کنار رودخانه! فاظلاب.
سیاه بود آن روزگار. لباسها، قیافه ها، حرفها، زندگی ها، همه چیز. مادری که ضجه می زد برای پسری که سربازی برده بودندش به جبهه. زنی که ضجه می زد برای شوهری که در کارخانه، آتش گرفته بود در حمله هوایی. سیاه بود. به سیاهی روزگاری که مرگ، بر همه چیز سایه داشت. هر روز شهید. هر روز مفقود. هر روز موجی و ترکش خورده. هر روز اسیر. هر روز هواپیما. هر روز کابل معلم. هر روز یقه چرک. هر روز راهپیمایی. هر روز قلکهای نارنجکی. هر روز سخنرانی مدیر سر صف. هر روز، هر روز، هر روز…سیاه بود. سیاه بود همه نقاشی هایی که می کشیدیم. همه جنگ بود و توپ و تانک و هواپیما. چه می دانستیم زندگی یعنی چه…
جنگ بد چیزی است. جنگ سیاه است.
آن روزها خوشی هم بود. کوچک. خیلی کوچک. بعدا می نویسم….
———–
با ربط:
محسن نامجو: دهه شصت
و بی ربط:
رگهای گردن در جستجوی نامجو
در ستایش شکر خوردن
از بدعت تا ندامت
سخنی با محسن نامجو
نامه ای به محسن نامجو
———–
(1) “گمشده ها” برنامه ای بود که ساعت حدودا 4 که برنامه های شبکه یک شروع می شد، پخش می شد و پر بود ازعکسهای آدمهای گمشده، که خانواده ای چشم انتظارشان بود. وحشتناک بود.
(2) “بادُر” نام خلبانی بود در یک فیلم از خیل فیلمهای جنگ جهانی دوم، دو بار هواپیمایش را زده بودند آلمانها و هربار یکی از پاهایش قطع شده بود و با پای مصنوعی باز هم پرواز می کرد.
(3) خیلی دلم می خواهد آن آقای مدیر را حالا هم ببینم. خیلی!
Filed under: نوشته ها | Tagged: ایران،دهه شصت،جنگ،عراق،کودکی










این روزها هم همچون سفید نیستن…ولی از اون روزا سفیدترن…قبول…
خیلی نوشته ی محشری بود.
واقعا” تاثیر گذار بود
دههی شصت. دو ماه پُرگریه در دو سالگیام. عجیب که خوب یادم هست؛ بابام رفته بود جنگ. برای اینکه من خل نشوم خیلی زود برگشت و دیگر نرفت. بعدتر، چهارسالگیام پشت رفتن داییهایم به سربازی بود که هی اشک میریختم و برای همدلی، هر بار من هم کلهام را ماشین میکردم؛ کچل ِ کچل. چند وقت دیگرش، تنها همبازی بچگیام رفت خرمشهر و دیگر دوستی نداشتم من. تلویزیون و برنامه کودک تا رسید به دورهای که صف میایستادند مردم جلوی دکههای روزنامهفروشی بابت اینکه خبردار شدن از اسامی اسرا و آزادگان. من خیلی توی این صفها ایستاده بودم در همان پنجسالگی. آن آژیر و زیرپله و ترس و بمباران هم بود. بعد هم … بیخیال، دهی شصت پر از هول و هراس بود. که چی؟ چی برمیگردد به ما؟ کودکی از دست رفته در خون و خمپاره …. دلم گرفت
هر زمانی یه رنگی داره همونطور که هر خونه ای یه بویی داره. میگیری چی میگم؟ می خوام بگم اون روزا همه چی سیاه بود یعنی حتی من هم که عقلم قد نمی داد می فهمیدم و یادمه که سیاه بود. حالا نه به خوبی تو و نسل تو ولی …. ولی خب چه می شه کرد دیگه. اینجوریه. یعنی… هیچی بیخیال
فعلا
ساديسم داري عزيزم؟
——————–
چرااااا ؟؟؟؟
بلی واقعا غم انگیز بود وقتی به آن فکر می کنم و خاطراتم را مرور می کنم… دوست دارم این غم انگیز را آنقدر بلند دادم بزنم که از صدای انفجار بمب ها نیز بلند تر باشد…
سلام حاجي.
احوالاتتون بهقاعدهَس؟!
دادا دمت گرم. كليحالداد. چهچيزاكهيادمنيومد.چيزاييكههنوززخمشباهامونه ،سياهيش. چقدربمبخورداينوراونورمونونمرديم!!(يعنيشهيدنشديم).اماتادلتبخواد،اينوراونوريامونرفتن… امافكرميكنيجواباينسياهيروبعداچطوريبهموندادن؟!… اتفاقاًاينمطلبتباعثشدكهروينوشتنيهمطلبفكركنم.كهالبتهفكرشمالزمانيهكهآبادانبودموكمكهايمردمي!داشتواسهمردممظلوموستمديدهيعراق!!! ازسالميشد. مينويسمبرات.مينويسم.
راستيحاجيدلمونتنگشدهبودواسهشكلماهتها. قربونتكليتغييركردي. موووي بلند… ناخنِ دراز… صوورتِ كثيف، واه واه واه…….
مخلص…
ياعلي
———————-
چاکریم بزرگ!!
ما خیلی مخلصیم به جانز تو! ببینیمت بزودی…
[...] مربوط: دههء شصت، دنیا سیاه بود! [...]
[...] وخوندن دهه شصت، دنیا سیاه بود. (1)مبارزه با بد حجابی…!چرا علی دایی؟ یا وقتی لابی خیلی [...]
گمشده ها رو یادمه ، بچه بودم اما همیشه می دیدم خیلی برام ملموس نبود یعنی چی گمشده فقط می دیدم که عکس یه عالمه آدم رو تو تلویزیون نشون می دهند . اما منهم تصویر قشنگی از دهه شصت ندارم.