مرد پشت پنجره سيگار دود مي كرد و زن لبه تخت نشسته بود. مرد نگاه مي كرد به انبوه ساختمانها و پرنده ها كه مي گذشتند و علفها كه تازه سبز شده بودند.
زن گفت: بد جايي هم نيست اينجا…
مرد نگاهش كرد و خنديد.
زن آمد كنار مرد و سرش را به شانه مرد تكيه داد و نگاه كرد به ساختمانهاي بلندي كه هنوز تمام نشده بود ساختنشان و اشاره كرد به سه ساختمان سه قلوي عين هم و گفت: آن قدر بلندند كه جان مي دهند براي خودكشي…! و به مرد نگاه كرد.
مرد، سيگار ديگري روشن كرد و دودش را فرستاد به نم نم باران و با چشمهاي ريز كرده نگاه كرد به بالابرهاي بزرگي كه آهن و سيمان مي بردند و گفت: وقتي كه درست شدند خودم را از آن بالا پرت مي كنم پايين..! وقتي كه ديگر نيامدي..!
زن نگاه كرد به صورت مرد، و به چشمها و به ابروهايش. شانه مرد را بوسيد و نگاه كرد به ساختمانها و در دل آرزو كرد كرد كه هيچ وقت تمام نشود ساختنشان…
………………..
مرد پاي پنجره ايستاده بود و سيگار مي كشيد و نگاه مي كرد به سقف ساختمانهاي بلند كه از برف سفيد شده بود.
زن گفت: بد جايي هم نيست اينجا…
مرد نگاهش كرد و خنديد. زن آمد كنار مرد ايستاد و سيگار نصفه را از دستش گرفت و به كلاغي نگاه كرد كه مي پريد و به ساختمانهاي بلند سه قلوي عين هم و گفت: چقدر بلندند….
مرد نگاهش كرد و نگاه كرد به آسمان ابري و گفت: يك روز خودم را از آن بالا پرت مي كنم پايين…! وقتي كه نيامدي…!
زن نگاه كرد به مرد و سيگار را خاموش كرد و سرش را به شانه مرد تكيه داد و در دل ارزو کرد که زمستان، هیچ وقت تمام نشود.
پاييز 77، كرج
Filed under: داستان ها | Tagged: داستان،ادبیات،زن،مرد،داستان











قشنگ بود
_______
مرسی!
فقط می تونم بگم زیبا بود
ولی از خاکستری بودنش خوشم نیومد دوست داشتم که کمی بیشتر سفید باشه!
__________________
شاید اگر الان مینوشتم کمی، فقط کمی سفیدتر بود. ولی توی اون سالها، نه!