Posted on 31 آگوست, 2008 by Farbod
روباه: اکسيوزمي … يعني معذرت مي خوام .
گوينده:… چيه قربون چي شده ؟
روباه: پول خرد اگر دارين
دو قران يا سه قران
تحت عنوان قرض الحسنه
تا شب جمعه به من لطف کنين .
گوينده: (خجالت زده و دستپاچه )
والله … بي رو درواسي
جيب ما پاکتر از ريش شماست
(کيف خود را مي گشايد و به او نشان مي [...]
Filed under: نوشته ها | Tagged: شهرقصه،بیژن مفید،خاله سوسکه، | 1 نظر »
Posted on 29 آگوست, 2008 by Farbod
داستانهای بی نام: قسمت اول
داستانهای بی نام: قسمت دوم
دختر، از ماشین پیاده شد و در را محکم به هم زد و غر غر راننده را نشنید. دوید. به نزدیکی های مرد جوان و بچه اش که رسید، ایستاد. تکیه داد به درخت و نگاه کرد به مرد که به پارک آن دست خیابان نگاه [...]
Filed under: داستان ها | Tagged: داستان،سیگار،نوشته،ادبیات | 3 Comments »
Posted on 24 آگوست, 2008 by Farbod
مرد پشت پنجره سيگار دود مي كرد و زن لبه تخت نشسته بود. مرد نگاه مي كرد به انبوه ساختمانها و پرنده ها كه مي گذشتند و علفها كه تازه سبز شده بودند.
زن گفت: بد جايي هم نيست اينجا…
مرد نگاهش كرد و خنديد.
زن آمد كنار مرد و سرش را به شانه مرد تكيه داد [...]
Filed under: داستان ها | Tagged: داستان،ادبیات،زن،مرد،داستان | 2 Comments »
Posted on 22 آگوست, 2008 by Farbod
درباره این پست که گیرداده بودیم به علی دایی و احوالات انتخابش به عنوان مربی تیم ملی، دوستی، آشور نام، یکی دو کامنت گداشت و من هم پاسخکی دادم و کامنت سوم یا چهارمش که آمد؛ آمدم جواب بدهم یک کمی طولانی شد و گفتم در این وانفسای بی پستی این هم می شود یک [...]
Filed under: نوشته ها | Tagged: علی دایی،فوتیال،تیم ملی،ایرا | Leave a Comment »
Posted on 13 آگوست, 2008 by Farbod
من، به خاطر فروتنی فراوان و شکسته نفسی ذاتی، هیچ وقت نمی خواستم مدارک دکترایم را رو کنم و تحصیلات عالیه را به رخ دوستان بکشم. اما از آنجا که سایتهای استکباری همچون ب، ج، د، و رازناک و سوزناک و غیره در مدرک بنده تشکیک وارد کرده اند، من هم دو مدرک دکترای اصلی [...]
Filed under: خزعبلات | Tagged: دکتری،آکسفورد،دانشگاه،مدرک، | 5 Comments »
Posted on 8 آگوست, 2008 by Farbod
قسمت اول: داستانهای بی نام _1
قسمت دوم:
دختر جوان، سریع از ماشین پیاده شد و محکم در را به هم کوبید. دوید و از روی جوی آب کنار خیابان پرید توی پیاده رو و راه افتاد _ با فاصله_ دنبال مرد و بچه اش که توی بغلش همچنان وول می خورد و ناسازگاری می کرد.
بچه هی [...]
Filed under: داستان ها | 1 نظر »