داستانهای بی نام _1

دختر، توی تاکسی که نشست، در را محکم به هم زد و بست. راننده زیر لب غرغر کرد و فحش داد به زمین و زمان. مرد جوانی که روی صندلی جلو نشسته بود، بچه را از جابجا کرد توی بغلش و برگشت به پنجره بیرون و نگاه کرد به ردیف مغازه ها. بعد نگاهش [...]