زنک که پیاده شد، راننده ته سیگارش را انداخت بیرون و گفت: نه آقا، همین ها رو که می بینی ادعای فهم و کمالاتشون میشه… پاش بیافته خار و خشتک طرفو یکی می کنن…
دستش را روی بوق فشار داد و از پنجره تف کرد بیرون و ادامه داد: زن جماعت همینه… دو تا قاب [...]
مربوط به موضوع های: خزعبلات | بر چسب ها: تاکسی سواری، برف، زمستان | 1 نظر »









